لادن
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      وقتی ما بودیم , هیشکی نبود (البته این فقط نظر شخصیه منه)
همسر آقا یعقوب ... نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢

به اونیکه ٧ صبح زنگ زد منو بیدار کرد ، گفت خانم فلانی من دم بانکم پول تو حسابتون نیس ، گفتم برو برگشت بزن ، گفت تو حساب شوهرتونم نیست، آقای یعقوب فلانی! گفتم حکم جلب اونم بگیر.. گفت من چیکار کنم با چکتون ، گفتم هر کار دوست داری بکن ، فقط بذار من بخوابم ، بگین من نه شوهر دارم , نه دسته چک ندارم !
مار به آدم خواب نمیزنه ... نامسلمون...

  نظرات ()
دمبه ت کو ؟ نویسنده: لادن - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
این هفتهء آخر سال , فارغ از شادی و جنب و جوش و روزهای طولانی و دوست داشتنی و هوای دل انگیز , هر ساله برای بنده حقیر سندرومی در پی دارد به نام سندروم "اگه راست میگی دمبه ت کو؟"
نامبرده آدمی را وادار میکند بنشیند وسط یک عالمه مشغله ریز و درشت , فکر کند امسال باخودش چند چند بوده و اصلن از خود گردن شکسته اش راضی بوده ؟ سقف مطالبات و کف مطالبات پارسال این موقع ش کو ؟ و کلن در یک نگاه اجمالی , دمبه ش کو ؟

این سندروم عوارضی مانند بی قراری , دل گرفتگی شدید و نارضایتی از خویشتن را نیز در بر داشته و حتی در پاره ای از مواقع یک نفر را فول تایم اجیر نموده تا به قاعده کل ورودی های یک ساله خشک شوئی سر کوچه ما , در دل مبتلای مفلوکش رخت بشوید !
  نظرات ()
ماهی گلی جان نویسنده: لادن - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

چطو سبزی پلو ماهی میخورین لُف لُف , خوبه ! بعد ماهی گلی سر سفره هفت سین میذارین , بده ؟

قزل آلا ماهی نیس ؟ توله سگه ؟ اون بمیره ! این نمیره ؟
آقا ماهی گلی رسالتش اینه که بیاد بشینه وسط سفره هفت سین ! مثلن چه کار واجبتری داره که همین خوشی رم میخواین ازش بگیرین ؟ به تحصیلاتش لطمه میخوره ؟ یا چی ؟

  نظرات ()
در مدح و ثنای آهنگ سقوط داریوش اقبالی نویسنده: لادن - شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
چن سال پیشا یادتونه یه یارو تو ترکیه بود , اسمش یادم نیس , یه آهنگ داشت " بو آکشام اولوروم.." وقتی خوندش یه جماعتی خودشونو کشتن... بعد خواننده هه دادگاهی شد و زندان و اینا.... حالا آهنگ اون بنده خدا یه چی تو مایه های آهنگ " پریای دریا من امشب میمیرمه" بنیامین بود ! به همون شُلی ... یعنی اصن انگیزه خودکشی رو در نطفه خفه میکرد در آدمی...
میخوام بگم , بزرگترین شانسی که این قوم آوردن اینه که آقامون داریوش اونجا رشد و نمو نکردن... وگرنه اگه اونا میفهمیدن معنیه : کاش منو تو میفهمیدیم , اومدنی رفتنیه چیه , الان به صد باره مث نهنگا استان به استان خودکشی کرده بودن , رو ترکیه رو بتن ریخته بودن , صافش کرده بودن... !
حالا درسته ما دوز جنبه مون تو غم و غصه بالاس ! ولی همین رادیو جوانم اگه دو زار مرام داشت , یه "وارنینگی " دنجری " چیزی رواینجور آهنگاش میزد.. آدم با آگاهی لود کنه آهنگو ! اینجور دل آشوبه نگیره ..
  نظرات ()
تائیدش کن , بره ! نویسنده: لادن - شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢

یا ایهالذین آمنوا !
بدانید و آگاه باشید , تقریباً نود و هشت درصد از کسانی که در طول شبانه روز نظر شما را میپرسند , در واقع نظر شما را نمیپرسند !
بلکه نظر مثبت شما را در تائید نظر خودشان میپرسند !
فلذا... تائید کنین , بره !

  نظرات ()
حواسم بهت بود... نویسنده: لادن - شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢

با سلام خدمت نوگلان خندان باغ آرزوها !

درس امروز : چگونه فضول خوبی باشیم !

 

وقتی میرین 200 تا  کامنته زیر وال پسته 2 سال پیش یارو رو میجورین , لایکشون  نکنین ! مچکرم !

  نظرات ()
زمستون نویسنده: لادن - چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢

اومدم اینجا از شهرزاد بنویسم..

که چقدر از رفتنش غصه خوردم...

چقدر برام ستودنی بود .. چقد قوی بود..

یهو پیج لونا شاد رو دیدم !

نمیدونستم مریضه...

در نطفه خفه شدم...

 

یه چیزی بیخ گلومو داره فشار میده..

حالت تهوع گرفتم..

این دنیا چشه ؟

  نظرات ()
پنجره باز وغروب پائیز , نم نم بارون تو خیابون خیس نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢

دیشب خواب دیدم با "سیاوش قمیشی" دعوام شده , اومده بود خونه ء بچه گیای منو که هنوز دلم توش گرو مونده و هنوز همه خوابامو تو همون خونه میبینم رو خریده بود , گند زده بود توش... انقد جیغ زدم سرش همه تارهای صوتیم رگ به رگ شد... خدا شاهده هنوز از دستش عصبانیم..
میگفتم پله گردای جلو در کو ؟ میگفت زشت بود خرابش کردم !
زشت بود؟ اون پله ها زشت بود؟ تو چی میفهمی از پله گرد آخه ؟
استخرو برا چی پر کردی؟ میگفت تو دست و پام بود میگفتم سالن رو واسه چی همچین کردی ! میگفت خونمه اختیارشو دارم ؟
خونته ؟؟ اینجا خونته ؟؟؟

اصن یه کاری با مقدساته من کرد , که بره اون خونه رو بخره بیاره 6 دنگشو به نامم کنه هم از دلم در نمیاد... کاش جای سیاوش قمیشی , جلال همتی خدابیامرز یا مهرداد (اِن وای ) میومد تو خوابم !
چرا خودشو اینجور از چشم من انداخت؟

  نظرات ()
من از هوای جاده دلگیرم ...از فکرشم دلشوره میگیرم نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢

یه پلی لیست تو گوشیم درست کردم

منتظرم هوا یکم گرم شه , از تجریش تا راه آهن باهاش پیاده برم 

به این 30 سال فک کنم...

اگه راضی بودم که سوار بی آر تی میشم , بر میگردم..

راضی نبودم خودم میمونم و پلی لیستم و ریل قطار !

ولی باز سوار بی آر تی مشیم , بر میگردم..  اصن پلی لیست میخوام چیکار !؟

اون گوشی منو من کو ؟

  نظرات ()
حادثه عزیز من , تنها تو موندنی شدی... نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

مار به آدم خواب نزنه !

سیاوش قمیشی به کسی که دلش گرفته !

  نظرات ()
بشکن و بالا بنداز ! نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

تورو خدا ! تابلو نیس جرج کلونی عاشق منه ؟
مریض که نیس انقد در انظار عمومی اسم ایرانو ببره ! هی بیاد بگه قرمه سبزی دوس دارم , هی بیاد بشکن بزنه !
کی تو ایران زندگی میکنه؟ پر واضحه ! من !!!!
همیشه یه حسی بهم میگف جرج به من نظر داره ! ولی انتظار نداشتم جلو رسانه های بیگانه ابراز علاقه کنه بهم !

پ.ن : من نه بشکن بلدم بزنم :( نه سوت !

  نظرات ()
Central perk نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢

 همیشه از بچگیم میل غریبی در من قل قل میکرد که یه کافه دم خونه مون باشه که همه ش با دوستام بریم اونجا... رویای شیرینم بود قشنگ .. یه جا  مث سنترال پرک فرندز...

 سالها در عطش این خواسته میساختم و میسوختم تا اینکه نهایتاً کافه ای در نزدیکی منزل ما باز شد که صندلیاشو توی پیاده رو میچید و بر خیابون بود و به نوعی خیلی با عشق بود..  فارغ از اینکه محله ما بسیار کافه خیزست ,  بجز ویوی جالب خیابون و دود گازوئیل کامیونا و ماشینا , یکی از جاذبه های توریستیه این کافه که باعث میشد به بقیه کافه ها بچربه , چیز کیک بلوبری ش بود که من دل در گرو ِ ش داده بودم  و خب طبیعتاً تونست امتیاز بسیار خوبی از طرف منو دوستام به خودش اختصاص بده و این شد که با اینکه فقط نزدیک خونه ما بود و با سایر رفقا بُعد مسافتی قابل توجهی داشت , شد پاتوق ما ...

یه مدت تقریباً هر شب و بعد از اون حداقل هفته ای 1 شب رو میرفتیم اونجا.. اکیپ دوستان ما شامل 3 پسر و 2 دختر میباشد که خب به دفعات پیش اومده بود که دوستام تک به تک زنگ زده بودن که ما نزدیک خونه تونیم , بریم یه کافی بزنیم و کل اکیپ جمع نبودیم و مثلن دوتایی رفته بودیم اونجا...  یا بجز این اکیپ من با دوستای دیگه م هم که میخواستم برم بیرون همونجا قرار میذاشتم.. بعد من با هر سه تا پسر اکیپ تنهایی اونجا رویت شده بودم در طول هفته و مثلن آخر هفته ش دوباره با سه تاشون رفته بودیم و حتی دوست دختراشونم بودن ! خب من انقد این داستان و رفاقتمون برام عادی بود که هیچ وقت حس نکردم که ممکنه حضور من با افراد مختلف این همه علامت سوال واسه اعضای اون کافه ایجاد کنه !

تا اینکه یه شب , با یکی از دوستام و  دوستش اونجا نشسته بودیم... چند تا گربهه م داشتن تو پیاده رو تردد میکردن , دوست ما از گربه میترسیدن و چهارزانو نشسته بودن رو صندلی و با هر دمی که گربه هه تکون میداد یک جیغ ملوئی میکشیدن... در نهایت آقای صاحب کافی شاپ اومدن بیرون , و رو به دوست گرخیده مون گفتن , آقا این گربه ها هیچ کاری ندارن ! این خانوم هر شب اینجان ! ( و منو با انگشت سبابه مبارکشون نشون دادن ) ... و پرسیدن : خانوم این گربه ها تاحالا کاری به کسی داشتن ؟
و من با چشمانی گرد نگاهشون کردم و با سر تکذیب کردم که خیر.. مطلقن !

در این لحظه بود که زنگهای بسیاری برای من به صدا در آمدند و فهمیدم که این آقا و پرسنلشون خیلی وقته تردد من براشون سواله و یه برق خاصی تو چشماشون بود که میگفت : خوبت شد ! دست پلیدت رو روو کردم ! فک کردی ما احمقیم ؟

در هر حال من از رو نرفتم و بازم میرم اونجا ! از در بیرونم کنن , ازپنجره میرم ! ولی الان دیگه معنی نگاه های پرسنل اونجا رو خوب میفمم ! تو این مایه هاس که , خیالت راحت باشه , ما به رو خودمون نمیاریم دیشب با یکی از همینا که باهاشون سر میز نشستی دوتایی اینجا بودی ! چجوری روت میشه تو روی دوست دخترش نگاه کنی ! پریشبم با یکی دیگه شون بودی ...

تو دلشونم لابد دارن میگن , این دختره چه غلطی داره میکنه تو محل ؟

در نهایت امیدوارم خواستگارام واسه تحقیق هیچ وخ سراغ کافه ء محلمون نرن !

منم سعی میکنم رو آرزوهام بیشتر فک کنم ! کافه آخه ؟ اونم تو محل ؟

  نظرات ()
تاس ما از کره گی 6 نداشت ! نویسنده: لادن - چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢

هر کی یکم منو بشناسه , میدونه که  با وجود اینکه پرسپولیسیم ! در قاموسم رنگ قرمز هیچ جائی نداره... کل سهم من از رنگ قرمز تو این دنیا در یک پولیور خلاصه شده بود , که اونم کادو گرفته بودم... هیچ وقت هیچ چیز قرمزی نتونست جذبم کنه... به جاش قوت غالبم صورتی و سرخابی بود و در 99% مواقع عمر با عزتم  از این دو تا رنگ تغذیه کردم ...

حالا به یه درجه ای از سلوک رسیدم که در یک اقدام نمادین با پاهای خودم رفتم تو یه مغازه و یه مدادلب و یه رژ لب قرمز خریدم... تا جای من نباشین نمیدونین این اقدام چقدر میتونه مهلک و جنجال برانگیز باشه !  در یک مثال ساده میتونم اینجور عنوانش کنم که مثل این میمونه که یه آقای متشخص سن و سالدار , بره یه پیرهن پیچ اسکن طلائی که گلهای پولک دوزی شده سرخابی و گلبهی دارم و سر شونه ش زنجیر آویزونه رو بخره ! سر سفره هفت سین بپوشه و نوه هاشو بغل کنه و باهاشون عکس یادگاری بگیره !

میخوام یه جور نافرمانی مدنی با اکوسیستم وجودم بکنم.. میخوام از اول مهر پائیزو جشن بگیرم... میخوام خودمو سورپرایز کنم ! دیگه 29 سال و 9 ماه یه راهی رو میری جواب نمیگیری لابد راهه بیراهه س ... آزمون و خطاس دیگه... چه میدونه کسی...

فلذا افعال معکوس رو به چالش میکشیم .. لابد شاعرم اونجا که وایساد بالا منبر گفت : حالا بر عکس.. خانوما دست , آقایون رقص...  یه چیزی تو این تغییر دیده بود..  پنداری که رسیده بود به اینجایی که من الان رسیدم ! 

  نظرات ()
اول شهریور... نویسنده: لادن - جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢

 

همین تیکه که میگه :


بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم ؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم ؟

 

حق مطلب از نظر من ادا شده !

  نظرات ()
روز ما روز نبود؟ نویسنده: لادن - جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 
آیا به راستی , اینکه روزجهانی "طراح لباس" نداریم , مصداق بارز بیرحمی و نقض آشکار کنوانسیون حقوق بشر نیس ؟
  نظرات ()
بعضی چیزا که آخه گفتنی نیست... نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢

 

 

 

اگه میدونستم سرنوشت ما رو کی میبافه , بهش میگفتم ماله منو کلاً بشکافه

 

(خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا)

  نظرات ()
خیلی بیشتر از یکساله ! خیلی... نویسنده: لادن - پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢

 

 

یک سال گذشت از شبی که " من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود... "
رست این پیس , خالدار...

 

 

  نظرات ()
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد !!!! نویسنده: لادن - دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢

این که محسن چاوشی از " الهی سقف آسمون خراب بشه روی سرت " و " دو تا سیگار مونده رو میز , یه ماتیکی , یکی تمیز" ! به " ای خوش خبر برقصا " ی " حافظ و مولانا " رسیده !!!!
مصداق بارز اینه که شهرام شبپره از "پریزاده نشی , گم شی.. نری عزیز مردم شی" و " منی که تو عشق و عاشقی شاگرد اول هستم " و گل اگه باشی سنبلی , پرنده باشی بلبلی " به "ایوان مدائن " شهرام ناظری برسه !!!!
و این , از نظر من نقض آشکار کنوانسیونه حقوق بشره !!!!

  نظرات ()
بازم تابستوووون اومد... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢

بدین وسیله , حلول فصل مبارک "تابستان" را بر عموم عاشقان و پیروان راستین ش تبریک و شادباش عرض مینماییم...
( روابط عمومی مجمع سرماگریزان مقیم تهران و حومه )


در خاتمه , این پست را  با استناد به  فرازی از فرمایشات جناب شبپره  معطر میکنم , که میفرمایند :

بیا درا رو وا کنیم , با هم بشیم مهربون
بیا با همســــــــــــــــــایمون , برقصیم تو خیابون !
بیا نگو نمیشه , سنگو نزن به شیشه ...
که وقته عاشق شدن , تابستونه , تابستونه , تابستــــــــــــونه همیشه !!!!

 

مچکرم !

  نظرات ()
نامردا , نرین :( نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

من رفتن رو نمیفمم ! نمیفمم ! نمیفمم...
یه روز خودم میرم کل زمین فرودگاه امام رو میخرم , شهربازی میسازم...
دیگه هیشکی از این خرابشده , هیچ جا نمیره ! هیشکی...

 

  نظرات ()
ویار یامی نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

وسط میدون ولیعصر , با دو تا کیسه ء گنده دستم , یهو یه حسی در من فریاد زد ! اسنک یامی.. اسنک یامی... خب اگه ونک بودم یا تجریش بودم یا هر میدون دیگه ای , نسبتاً منطقی بود , ولی وسط میدون ولیعصر غیر منطقی بود.. چون من یه چند ماهیه که فرق میدون ولیعصر و چهار راه ولیعصر رو از هم فهمیدم.. یعنی با یه مکث چند ثانیه ای.. میتونم از هم تشخیصشون بدم و خب طبیعتاً منطقی نیس , وقتی جا پات یه جا قرص نیس , بری دنبال اسنک یامی بگردی..

خیلی کم پیش میاد من هوس یه چیزی کنم .. یه چیز هله هوله طوری یعنی.. بجز بستنی البته.. چون خیلی درگیر کالری یم , کاری ندارم بستنی ممکنه از اسنک یامی به مراتب کالری بیشتری داشته باشه ! مهم اینه که من بستنی نخورم میمیرم ! ولی عموماً وقتی اسنک یامی نخورم , نمیمیرم... و مهمتر از اون اینه که من تاحالا اسنک یامی نخریده بودم و بجز وقتایی که توی ظرف ریخته شده و بهم تعارف شده و به صورت رندوم 2 تا دونه ش رو برداشتم , هیچ برخورد نزدیک دیگه ای باهاش نداشتم...

ولی ویار کرده بودم ... هراسون اینور اونورمو نیگا میکردم , دنبال یه سوپر مارکت.. فقط چند تا دکه بود که اوج تنوع محصولش در بیسکوئیت پتی بور و چی توز موتوری خلاصه میشد.. ولی ندای درون من یک سره داد میزد , اسنک یامی .. اسنک یامی ..

مسیرو بر خلاف جهتی که باید میرفتم , شروع کردم به طی کردن , چون مسیری که باید میرفتم سربالائی بود و کسی که دلش اسنک یامی میخواد , مسیر سرپائینی براش به مراتب جذابتره.. سینما هه رو که دیدم دور میدون گفتم خودشه.. بوفه سینما... نداشت.. بغلش پیراشکی فروشی بود و حتی بستنی فروش و وحشتناک تر از اون , بستنی طالبی هایی بود که داشتن به من میگفتن , لادن ! لادن ! مارو نیگا... ولی بازم اون صداهه میگفت , اسنک یامی , اسنک یامی..

انقد رفتم , تا رسیدم به یه کوچه.. توش یه سوپر بود.. نیگا کردم چیپس و پفکایی که جلو در بود.. یامی نیافتم.. از آقاهه با چشمانی ملتمس پرسیدم , اسنک یامی ندارین ؟؟؟   با گردن کج و  چشمای مستاصل و  حال پریشون و 2 تا کیسه بزرگ در دست ... در انتظار پاسخ عمو بودم.. گفت داریم.. جلو در , ردیف آخر...

کیسه هارو گذاشتم تو مغازه , پریدم جلو در .. چشمام حتی با بسته بندیشم آشنا نبود... خب.. اینا اسنک یامی بود ! ولی سوالی که مطرح بود این بود که چه طعمی ؟؟؟

هیچ آیدیایی نداشتم... صداهه دیگه نمیگفت اسنک یامی , اسنک یامی.. اصن تصمیم نداشت راهنمائیمم بکنه حتی.. همینجوری 2 تاشو برداشتم , گفتم چقد میشه , آقاهه گفت 1400 تومن ,  کیفمو نیگا کردم.. تتمه پولمو داده بودم به آژانس و اصن رفته بودم اونور خیابون که برم بانک پول بگیرم , برگردم خونه.. که صداهه خفتم کرده بود.. 800 تومن پول تو کیفم بود.. گفتم میتونم کارت بکشم ؟

آقاهه خیلی بد نیگام کرد.. خیلی.. انقد که 2 تا کیت کت چانکی و 8 تا رنگارنگ و یه ردبول هم برداشتم , گفتم با اینا البته !

اسنکارو که یکی ش رو باز کردم , انقد طعمش با تفکراتم فرق داشت , که 2 تا دونه ش رو  که خوردم , حالم دگرگون شد... ولی برای تنبیه خودمم که شده بود , گفتم باید تا دونه آخرشو بخوری.. خرچ خرچ اسنکاش سفت و مونده رو میخوردم و هر لحظه مطمئن تر میشدم که ماه هاست هیچ کس بجز من وسط میدون ولیعصر هوس اسنک یامی نکرده ! وگرنه قطعاً این اسنکا انقد نمیموند..اون یکی رو هم بار سنگینی آوردم خونه , اهدا کردم به خانواده...

 

من دیگه به هیچ وخ به صدای درونم گوش نمیدم ! هیچ وخ...

  نظرات ()
من به چشم خویشتن , دیدم که فلان.. نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

ببینین ! بذارین اینجوری براتون بگم

تا امروز , در هیچ جای تاریخ نوشته نشده , کسی چیزی را از سکوت یا چشمان کسی خوانده باشد !
چشمان ِ شما کاغذ فکس ندارد که بلینگ کند و خش خش خش کاغذ از خودش خارج کند تا ما حرفهای نگفته تان را از رویش بخوانیم...
و لازم به توضیح است که سکوت شما , دود نمیدهد ! که ما از سفیدش بفهمیم فلان است و از سیاهش بفهمیم فلان نیست..
مثل آدم حرفتان را بزنید ! دردتان را بگوئید! وقت مارا هم نگیرید !!!!
آخرش هم ننشینید اینور و اونو بگوئید سکوتم را نفهمید ! نگاهم را نخواند...

 

  نظرات ()
میدونستم میای حالا... تورو من خواب میدیدم... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢

 یه روز خسته کننده که از صبح رفتی بیرونو ساعت 7 برگشتی خونه و عینهو سوسک برعکس چپه شدی و هی با خودت گفتی , نخواب .. نخواب پا میشی بد اخلاق میشی .. نخوا......... و  خوابت برده و ساعت 9 عینهو سگ در جهنم بیدار شدی.. یه چایی ریختی .. هی دنبال یه سوژه گشتی یه گیری به یه چی بدی.. یهو دوستت زنگ میزنه بهت .. میگه من سر کوچه تونم ! میای بریم تو بارون یه دور بزنیم .. بعد تو میگی آره ... همون جوری با زیر چشمای سیاه و موهای لاین کینگ طوری , رو همون گرمکن ت بارونیتو میکشی به تنت , موبایل و کلیدتم ور میداری میری جلو در..

بعد با اون دوستتم یه عالمه آهنگ نوستالژی دار مشترک داشته باشی که همه شونو در یک پکیج استثنائی همراش داشته باشه ... دونه دونه پلی کنه..  از میخندم اما خنده م تلخه میدونی ِ ( آمو ) تا دیدم نفس تو سینه , داره بهونه ء تو  ( اندی ) ... و شام مهتاب (داریوش ) و تو که بارونو ندیدی ( قمیشی ) و باران توئی ( چارتار )  و ..........

بعد میرین یه جا که همه تهرون معلومه... بید بید میلرزین.. موزیک گوش میدین...

بعد فک میکنی چقد این شهرو دوس داری و چقد این خوشیای کوچیک برات بزرگن و چقد راحت میشه خوشحال بود

  نظرات ()
follow the signs نویسنده: لادن - شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

به عقیده بنده درستش این بود که روی پیشانیه هر مخلوقی 3 عدد مربع تعبیه میشد ... روی مربع اول عکس یک خط صاف - روی مربع دوم عکس 2 مربع در هم - و طبیعتاً روی مربع سوم یک ضربدر لحاظ میشد !

شاید لازم میشد در پاره از مواقع شخصی را مینی مایز بفرمائید , استند بای باشن تا به امور معوقه رسیدگی کنید... سپس مجدداً به حالت اولیه باز گردانید..

شایدم لازم میشد در پاره ای از اوقات نامبرده را به اقتضای شرایط فول اسکرین بفرمائید تا واضحتر ببینیدش و یا بالعکس, کوچکتر شوند و کمتر جا بگیرند تا اطراف را بهتر ببینید.

شاید هم اصن لازم باشد , در پاره ای از موارد ضربدر مربع آخریه پیشانیه شخص مذکور را بفشارید ؛ بلکم سرنوشتش عبرت آیندگان شود... و برود آنجا که نادر رفت...

متسفانه , همه درد ما اینجاس که اول آدم خلق شد , بعد ویندوز.

  نظرات ()
کپی رایت نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

نمیدونم کی بعد از یکسال و نیم اون پست بارالها شما یه تایمایی حوصله داری, حماسه می آفرینی و .................... رو  در چند روز اخیر تو فیس بوک دوباره شر کرد ..  من دی اکتیو بود پروفایلم , خواهرم صدام کرد گفت فلان پیجو دیدی اینو نوشته؟ گفتم ولش کن بابا.. گفت نه زیرشم اسمشو نوشته , یعنی خودش اینو نوشته , الان حسابشو میرسم.. 4 تا دری وری بار یارو کرد و یارو هم 4 تا جواب داد و قضیه منتفی شد.. منم یادم رفت .. تا دیروز که خودم پیجمو اکتیو کردم دیدم  هر آنچه فن پیج لایک کرده بودم , اینو استاتوس کردن .. تو پروفایلای کاریم که هر کدوم 5000 تا فرند داره.. میرفتم میدیدم فرندامم شر کردن..  ناخونامو میجوئیدم قشنگ.. عه ! عه ! میگفتم این ماااااله منه خب !!!! بعد هی لینک فن پیجا برام مسیج میشد.. دوستام میگفتن مگه این ماله تو نیس ؟ من هی بیشتر لجم میگرفت.. هی میگفتم بی خیال , مهم نیس.. ولی دروغ میگفتم ! لجم میگرف قشنگ ... متسفانه مطلقن احساس شادی یا غرور یا انالحق بودن نمیکردم.. احساس میکردم ناموسمو گرفتن دستشون دارن دست رشته بازی میکنن.. مخصوصاً وقتی میدیدم عوضشم کردن.. بیشتر لجم میگرفت ! مثه اینه که عکس پروفایلتو بردارن , با ماژیک روش سیبیل بکشن , تو پروفایل خودشون آپلود کنن.. عکست ماله توئه ! توئی ! میفمی ؟ سیبیلم نداری تازه !

البته شایدم خیلی غیرمنطقی باشه ها , ولی تا برا خودتون پیش نیاد نمیفهمین.. جالبیش اینه که دوستای خودم که نصف بیشتر استاتوساشون رو از اینور و اونور کپی میکنن و مینویسنم لجشون گرفته بود.. ولی خب طبیعتاً از اینکه خودشونم همه چی رو کپی میکنن ؛ لجشون نمیگیره.. چون منو میشناسن , ولی صاحاب اونیکیارو که نمیشناسن..

انی وی .. بعد از پست های آقای هاکوپیان و دایل آپ و قد و بالای تو رعنا و ... که به چوخ رفته بودن ,  فک میکردم دیگه به کمال رسیدم.. دیگه لجم نمیگیره.. ولی گرفت.. همه اون چیزائی که در مورد تحولم گفتم , منتفی..

اصن برام مهم نیس که کسی بخواد بدونه نویسنده ء این متن کیه ! اصن برام قسمت جلب توجهش مهم نیس , که حالا یکی یم بخواد منو تگ کنه زیر اون پستها بگه اینو فلانی نوشته.. فلانی حالا شق القمر که نکرده ... ولی اینو تو یه شرایط سوق الجیشی خاصی برا خودش و خواننده هاش نوشته .. پیرو یه سری اتفاق و حرف نوشته.. ننوشته واسه اینکه شماها کپی کنین باهاش لایک گدائی کنین از خلق خدا !

 خدا ایشالا لایکای اینا رو زیاد کنه , صبر منو زیادتر.. منم اینا رو ننوشتم که دلداریم بدین و بگین اشکال نداره و بهش فک نکن و فلان.. نوشتم که وقتی آخرش میخونمش ببینم به خودم حق میدم که ناراحت شم؟ یا نه ؟ نوشتم که اگه شمام متنای خلق الله رو کپی میکنین یه لحظه هم تصور کنین که نویسنده ء قضیه چقد داره لجش میگیره وقتی میبینه متنش رو مث سینی گرفتین دستتون دارین دو مجلس میچرخونین که براتون لایک بریزن توش..

همین :)

  نظرات ()
که با این درد اگر در بند در مانند , در مانند !!!! نویسنده: لادن - شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢

یه سالن بود با پنجره های بزرگ قدی که از لا و لوشون یه باد ملوئی هم میومد , پرده ها رو تکون میداد.. فضا بس ناجوانمردانه سنگین بود.. یعنی اوضاع خیلی به نظر اوضاع جذابی نمیومد یه جورایی قسمت مخوفش داشت به سایر قسمتهاش میچربید ..  چند نفر نشسته بودن رو یه سری مبل از این استیل سلطنتی طلائیا ! چندتا خانوم و آقا..  که چهره همه شون برام در هاله ای از ابهامه , بجز یکیشون که یه آقای مسنی بودن و از قرار پدر دوماد.. نامبرده ظاهری بسیار تند مزاج و بد اخلاق داشتن , حالا من از تهه دلشون خبر ندارم , ایشالا که خوش اخلاق بودن.. هر چی باشه من قرار بود عروسشون بشم ! دیگه یه آدم مگه از خدا چی میتونه بخواد؟؟ به هر حال .. ایشون در حالیکه داشتن سیبیلاشونو تاب میدادن با  زرسی به غایت قاطع ( با هر دیکته ای که خودتون صلاح میدونین ) روشونو کردن به من و گفتن , 3 ساعت فرصت داری بری لباس نامزدیت رو تهیه کنی و بیای.. ظاهرن شوخی هم با کسی نداشتن.. در هر حال منم دیگه از این سکانس چیزی یادم نیس..

سکانس بعدی اتاق خواهرم بود , که من داشتم لباساشو از کمد در میاوردم , ببینم کدومشون به درد نامزدیم میخوره ؟  اونیکی خواهرم و 2 تا از دوستامم اونجا بودن.. ( پرانتزی اینجا لازمه باز کنم و بگم , یکی از اون 2 تا دوستم که اونجا حضور داشت , یک دست لباس سفید داره , که از یک سفری برای خودش به ارمغان آورده و نزدیک 3 ساله گذاشتتش گوشه کمدش و هیچ جا نپوشیده.. گفته اینو میخوام واسه بعله برونم بپوشم.. هر مهمونی ای هم هر دفعه خواستیم بریم , یه دور اینو پوشیده , بعد گفته نه ! این ماله بعله برونمه ... باز چپوندتش تو کمد... ) خلاصه , من با حال پریشون هی این لباسا رو در میاوردم.. میگفتم بچه ها اینا کدومشون خوبه ؟ اون دوستم که اون لباس سفیدرو داشت میگفت ! هیچ کدوم.. اون لباس سفیده ء من خوبه واسه این مراسم.. ولی من نمیدم بهت.. میخوام بعله برون خودم بپوشم..

میگفتم , خب.. اونو خودت بپوش حالا بین اینا چی بپوشم من ؟ اون پیرهن سفیده که شمال میپوشیدمو بپوشم ؟  دوستم میگفت نه ! اون اسپورته !  نامزدیته خیر سرت ... لباس من خوبه !

میگفتم مگه میدی بپوشم ؟ میگفت , نه ! خودم میخوام بعله برونم بپوشم.. 

باز نا امید و نگران چنگ میزدم به لباسای تو کمد خواهرم..  هی یاد سیبیلای بابای دوماه میفتادم ! یه لباس میکشیدم بیرون , میگفتم بچه ها , این چی ؟ اینو بردارم ؟ ببرم بدم خیاطم تنگش کنه ؟ باز اون 3 تا یکصدا میگفتن نه.. همین لباس فلانی خوبه.. حیف که خودش میخواد بعله برونش بپوشه...

لباس بعدی رو میکشیدم بیرون.. این چی ؟

- نه ! لباس من خوبه , ولی میدونی که خودم میخوام بعله برونم بپوشمش !

و این دیالوگ تا وقتی موبایلم زنگ خورد و از خواب پریدم بالغ بر 800 دفعه تکرار شد... انقد استرس داشتم وقتی بیدار شدم که قول دادم به خودم یه دست لباس سفید ِ محکمه پسند تو همین هفته بخرم , بذارم گوشه کمد... سیبیلای آقاهه هنوز جلو چشمامه.. زنگ زدم به دوستم.. گفتم من که ازت نمیگذرم.. ندادی اون لباسه رو بپوشم.. حداقل به نامزدی برسم , شمایل شازده رو ببینم.. ولی دمت گرم , باز تو در شرایط مشابه , یه دست لباس داری , منت خلق خدا رو نمیکشی..

  نظرات ()
I NEED A SIGN نویسنده: لادن - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

جاده ء بی تابلو خطرناکه.. حتی اگه 200 تا پراژکتورم به خودت وصل کنی که دورو ورت رو خوب ببینی , و قطب نمام دستت باشه , بازم تا یه تابلو نباشه , که بزنه چند کیلومتر تا کجا , پراژکتورا و قطب نماعه مفتشون گرونه..

 

خیر سر امواتت , یه نشونه بفرست , بفهمم هستی , بفهمم راهه درسته.. میفتم تو دره , 100 تا صاحاب پیدا میکنما !

 

 

  نظرات ()
فرم ثبت نام نویسنده: لادن - یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢

اخیراً متوجه شدم , در من میلی سیری ناپذیر قل میزند , جهت پر کردن هر گونه فرم ثبت نام! اونم از نوع دستی , نه دیجیتال ... از فرم استخدام بگیر تا تشکیل پرونده و فرم مشخصات اول سررسید !
اصن الان که بیشتر فک میکنم , میبینم من یکی از دلایلی که عیدا رو دوس دارم اینه که عیدا میرم سررسید و تقویم نو میخرم ! بعد فک کنم اونارم اصن به عشق همین فرم مشخصات اولشون میخرم ! بعد میام میشینم , با یه پایمردیه خاصی , کارت ملی و شناسنامه و گواهینامه و پاسپورت و کلیه اوراق هویتمو میچینم دورم ...دونه دونه مشخصاتمو از توشون با صداقت و دقتی مثال زدنی منتقل میکنم به فرم مذکور.. یعنی اگه پسوردای فیس بوک و عابربانکا و ایمیلامم بخواد , دریغ نمیکنم ! با یه حسن نیت غریبی همه شو در طبق اخلاص میذارم..
بعداز اتمام این مراسم آئینی حس میکنم به یه درجه خاصی از پرواز روح و سلوک و سبکی میرسم که متاسفانه اصن در وصف نمیگنجه ...
بعد , الان یه حس نا امنی بدی داره در وجودم قل میزنه ! چون یکی از بزرگترین دغدغه هام اینه که پاسپورت و کارت ملیمو گم کردم... شماره کارت ملیم که تو گواهینامه م هست , پاسپورته هم که خودش فدای سرم .. شماره ش رو از کجا بیارم اول اورگانایزری که همین الان رفتم از شهرکتاب خریدم بنویسم ؟؟؟؟

  نظرات ()
تیر آهن 18 خاکستر میکنیم... نویسنده: لادن - شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
  نظرات ()
عیدانه نویسنده: لادن - چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

شوخی شوخی شد 92 ! شوخی شوخی وارد سومین دهه ء زندگیم شدم
سال 91 لحظه ء بد خیلی داشت , ولی خدا وکیلی , بدش رو میگیم , خوبشم باید بگیم یا نه ؟ لحظه های خوبم داشت دیگه..
من خودم نباتم رو از دست دادم , دوستام یه عالمه از عزیزاشونو از دست دادن , ولی لا به لاش 2 روز که حداقل بهمون خوش گذشته
ده دفعه که خندیدیم ! چارتا اتفاق خوب که برامون افتاده ؟ 2 تا آدم جدید دوست داشتنی که وارد زندگیمون شدن..
پس  من شخصن به خاطر تک تک لحظه ها و ثانیه های خوبش ازش ممنونم..
آی هوپ سو , که سال 92 وقتی ببینه ما از سال 91 قدردانی کردیم , با تمام قوا بکوشه که حماسه ای جهت رفاه حالمان بیافرینه که ازش به مراتب بیشتر قدردانی کنیم !

من الان واقن نمیدونم در چه زمانی دارم این پست رو مینویسم ! 30 اسفند 91 ؟ یا 1 فروردین 92 ؟ از سال تحویل به بعد , در هیچ جای تاریخ قرار نداریم , تا 12 شب که بشه 1 فروردین ! بای دِ وی...  92 جانم , به همین بی وقتی قسمت میدم , لحظه های خوبت رو تا جایی که میتونی زیاد کن .. بذار به لحظه های بدت بچربه

خوش اومدی رفیق ...

  نظرات ()
واتس دِ تایم ؟ نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

من سالهاس که به دلایل خاص زیست محیطی ساعت دستم نمیکنم . چرا که  معتقدم آدم باید ساعتش دست راستش باشه  هیچ دلیل قانع کننده ای هم واسه این عقیده م ندارم.. .. بعد چون دست راسته من همه ش مشغولیت داره , یا موس کامپیوتر دستمه و شیشه ساعته تلق تلق میخوره رو میز طبیعتاً خش میفته , و اگرم ضد خش باشه , قاعدتاً صدای تلق تلقش عصبیم میکنه..  , یا دارم چیز مینویسم که طبیعتاً باز میخوره رو میز , یا دارم نقاشی میکنم  که بر حسب اتفاق بازم یا میخوره رو میز یا رنگی میشه و منم که اعصاب معصاب درست حسابی ندارم.. ور میدارم پرتش میکنم از پنجره بیرون , ساعت به اووون گرونی رو ( خب پر واضحه اگه ساعت دستم میکردم و میخواستم ساعت بخرم یه چیز درست حسابی گرون میخریدم دیگه ! ) .. به همین مناسبت من سالهاس که قید ساعت دست کردن رو زدم و از رو ساعت گوشیم اوقات شرعی و غیر شرعی رو رصد میکنم...

امروز صبح از خواب پاشدم.. گوشیمو نیگا کردم , دیدم ساعت یه ربع به 10 عه ! رفتم یه چائی ریختم , کامپیوتر رو روشن کردم... نشستم واسه خودم پای کامپیوتر یهو چشمم افتاد به ساعت , دیدم ساعت 11 س ! برق از سه فازم پرید.. چون ساعت 12 با خیاطم قرار داشتم , ساعت 1 هم با دوستام.. یه عالمه کارم بین این دوساعت داشتم... پاشدم بدو بدو , از اینور به اونور وسایلمو جمع کردم , موهامو سشوار کشیدم ... لباس پوشیدم , نشستم رو تخت کفشامو بپوشم , موبایلمو برداشتم از بغلم ! دیدم ساعت یه ربع به 11 س !
نمیفمیدم اصن در چه شرایط سوق الجیشی ای دارم به سر میبرم ! داد زدم , مامااااان , ساعت چنده ؟ گفت یه رب به 11 !
داد زدم لاله , ساعت چنده ؟ گفت یه رب به 12 ...
زنگ زدم به دوستم ! گفتم سلام , ساعت چنده ؟
گفت وای , باورت نمیشه من خودمم هی دارم موبایلمو نگاه میکنم , لپ تاپو نیگا میکنم ! نمیفمم کدوم درسته.. خلاصه فمیدیم کامپیوتره یاغی شده واسه خودش ..


ولی یه حال برزخ طوریه خوبی بود... انگار هر چی بیشتر کارامو انجام میدادم , زمان برمیگشت عقبتر.. داشت بهم خوش میگذشت..
بکشین زودتر ساعتا رو اونوری که روزا طولانی میشه و خوش میگذره دیگه... بدوئین

  نظرات ()
دنیای این روزای من.. نویسنده: لادن - شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
  نظرات ()
از خواب شیرین , ناگه پریدم نویسنده: لادن - دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱

یه وقتایی , یه خوابایی,  انقد واقعی ین , که وقتی میفمی واقعی نبودنم , هنوز فک میکنی واقعی بودن...
دیشب تو خواب یکی از دوستام که تیریپم باهاش و خیلی وقته ازش خبر ندارم  زنگ زد بهم , ابراز ندامت کرد.. منم که در پست قبل خدمتتون عرض کردم که متحول شدم اخیرن ,

بهش گفتم نه بابا , اشکال نداره رفیق , چه خوب که فمیدی و آشتی آشتی آشتی , ایشالا بری تو کشتی و اینا و یه عالمه حرف زدیم با هم و خاطره تعریف کردیم و شاد و سرخوش قطع کردیم.. بعد صبح پاشدم گوشیمو چک کردم , دیدم بدبخ اصن زنگ نزده بوده .. ولی انقد برام داستان فکت بود که امروز هر کی ازم میپرسید چه خبر , میگفتم هیچی فلانی یم زنگ زد راستی..  بعد یهو وسطش یادم میفتاد که اصن فلانی ِ بدبخ زنگ نزده.. بعد با بدبختی جمعش میکردم..

حالا از خدا که پنهون نیس , از شما چه پنهون , هنوز در ضمیر ناخوداگاهم یه احساس سمجی داره بهم میگه فلانی رو بگو دیشب زنگ زد..

کاش امشب خواب ببینم باز تیریپیم.. وگرنه کار دست جفتمون میدم.. چون ظاهراً هیچ رقم تو کتم نمیره زنگ نزده

  نظرات ()
10 روز ... بشمااااااااااااار نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱

 

یه روز در میون میام اینجا , این صفحه رو باز میکنم .. چن خط مینویسم..

پشیمون میشم , پاکش میکنم .. میرم دنبال زندگیم..

به طرز شگفت انگیزی متحول شدم ...

از هیچی ناراضی نیستم .. حتی از اینکه خیاطم مانتوهامو اشتباه میدوزه .. غش غش میخندم .. میگم فدا سرت..

از هیشکی کینه ندارم .. جِزززز م رو در بیارنم 2 ساعت بعد یادم میره .. حافظه کوتاه مدتم به طرز محیرالعقولی فقط اتفاقای خوبو  خاطره های خوبو داره ثبت میکنه ... و به طرز مسخره ای همه رو دوست دارم ..

 

 

پ.ن : بلا ملا سرم اومد , به همه بگین خدابیامرز این آخریا به یه سلوک خاصی رسیده بود...

پ.ن : فردا صبح میرم وان رو آب میکنم , تست کنم ببینم رو آب میتونم راه برم ؟

 

  نظرات ()
سبکسران آشفته خو نویسنده: لادن - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

اخیراً با یه گونه ء جدیدی از بیماران روانی دارم روبه رو میشم , که جملگی توهم زده اند که بنده در کمین نشسته ام , ناموسشان را بربایم

حالا من چگونه در کمین نشسته ام ؟؟؟ توضیح میدم ...

مثلن من یه استاتوس آپ کردم , ناموسه مربوطه اومدن استاتوس بنده رو لایک کردن ! بعد از اونجائیکه داستان پابلیک بوده و ناموسه قصه ء ما در کلوز فرند بانو قرار داشتن , بانو لایک رو دیدن و جامه دران و نعره زنان هجوم آوردن به پیج ما و اول فن پیج رو اد کردن و بعد پروفایل رو اد کردن و بعد مسیج زدن و بعد پاشدن اومدن خرید کردن از ما یه ضرری هم به خودشون زدن که بیان به یه طریقی با ما رو در رو بشوند و به نوعی به ما بگویند که ببین , من حواسم بهت هست بعد با دو انگشت "وی" شکل چشمانشان را نشان دهند , سپس چشمان مارا نشان دهند , که یعنی آره ...

بعد هم در همان حین حساب و کتاب با طنازی خاص خودشان یک تکه ای در پاچه ء ما کردند که: آره اتفاقاً دوست پسر ما از دوستان شماست و فیلان ! طبیعتاً ما اسم و رسم نامبرده را پرسیدیم , دیدیم خیر ! از دوستانه ما نیست ! بانو بر آشفتند گفتند خودم دیدم استاتوستو لایک کرده بود !!! و ما نیم ساعت بدون پلک زدن بانو را نگاه میکردیم و نمیتوانستیم چشم از این پدیده بر داریم و برایشان توضیح بدهیم که ما ششصد و هشتاد و پنج عدد فالور داریم که الزاماً دوست ما نیستند و فقط پستهای پابلیکمان را میبینند و گاهی لایک هم میکنن !!!!!!

مورد بعد , بانوئی بودند که دوست پسرشان از دوستان کودکیه ما بود و ما یه هر هر و کر کری مِلویی با هم داشتیم ... سالی یه بار , زیر یه عکسی , لینکی , چیزی , یه چی اون میگف , یه چی من ! آخرشم به چاکرم , مخلصم ختم میشد ... از قضا روزی ما در کامنتهای یکی از عکسهایمان یه هرت و کرتی با نامبرده داشتیم ... آخرشم طبق روال معمول به خیلی مخلصم و چاکرم و فلان ختم شد ... از اونجائی که عکس مذکور 330 و خورده ای لایک از طرف دوستان ما خورده بود ,  عزت تپونمون کرده بودن رفقا و یه قربون صدقه ای هم رفته بودن و اینا ... بلافاصله بانو استاتوسی هوا نمودند با این مضمون :

پروانه ی من در دام عنکبوتی افتاده که سیر است...نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد...!

یه راهنمائی بهتون میکنم ! عنکبوته منم !!!!!!  سیرم هستم ! چون پیج پر ترددی دارم و قابل معاشرت نیستم طبیعتاً !!!!

 

پ.ن : چرا اینا رو اینجا نوشتم ؟؟ سوال خوبیه !  چون اول میان فن پیج رو لایک میکنن ! بعد پروفایل رو اد میکنن ! بعد میبینن راه نفوذی دیگه ای نیست ! میرن اِ باوت می رو میخونن , آدرس اینجا رو پیدا میکنن ! میان وبلاگ رو میجورن , ببینن من از عشقشون احیاناً این لا و لو چیزی ننوشته باشم و الخ..


پ.ن : پنج مورد دیگر از این قبیل بانوان  به صورت استند بای در آستینمان داریم ! ذکر نمیکنیم شرمنده نشن !!!!!!! اینارم نوشتم که این خوشگل دخترای زرنگ و  قشنگ ,  فک نکنن که من نمیدونم و نمیفمم که با تمام وجود دارن سعی میکنن از یه سوراخی نفوذ کنن به داستان .. فلذا ! متانت ما را با بلاهتمان اشتباه نگیرید لطفن!

پ.ن : بانوان عزیزی که روزی 25 بار بلکم بیشتر دارین پیج منو ریفرش میکنین ! ویوئر بلاگم رو انقد بالا بردین , لایکهای فن پیجم رو بالا میبرین .. صمیمانه از شما مچکرم ولی به مرگ خودتون من به ناموس شما چشم ندارم !!!!

استدعا میکنم ناموستونو از زیر دست و پا جمع کنین

  نظرات ()
تی تایم نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱

من از بچه گی دیفالتم کلن دست و پا چلفتی بود

یه بار یادمه رفته برا خودم شربت آلبالو درست کنم , دستم خورد شیشه شربت با یه وسعت زیادی برگشت رو کانتر آشپزخونه ... منم تند تند همه شو پاک کردم ! شربتمو درست کردم , رفتم پیش مامانم اینا نشستم با یه لبخند فاتحانه و راضی از خودم که انقد ظریف و دقیق همه آلات جرم رو پاک کردم ؛ یه جوری که پنداری نه خانی رفته و نه خانی اومده ! البته این شادی بعد از گل , نهایتاً  2 ساعت دوام داشت ! چون مامانم رفت سر کابینتا دید در هیچ کدومشون باز نمیشه ...

پای درد دل مامانم که بشینین , بخواین براتون از خاطرات دوران تحصیل من تعریف کنه , میگه لادن خیلی بی آزار بود , خودش درسشو میخوند , کاری به کار کسی نداشت ! فقط صبح به صبح میخواست بره مدرسه , یه لیوان چائی شیرین میریخت رو میز و زمین و زار و زندگی و میرفت ...تا ظهر که بر میگشت من داشتم چائی شیرینا رو تمیز میکردم..

تو آخرین شرکتی یم که کار کردم , یادمه ماهی یه کیبورد برام میخریدن.. علت انهدام همه کیبوردامم , سوختگی درجه یک با چائی شیرین اعلام میشد ... شیرینم دوس دارم کلن چائیمو ! یعنی از خیسی نمیسوخت , از شیرینی و نوچی حتماً میسوخت کیبوردا !

فرش اتاقمم که گفتم قبلن ! اصن یه تایم زیادی نوچ بود ...

حالا اینا هیچی...

صبح رفتم یه جا برا یه مسابقه ء عظیمی یه سری کار تحویل بدم ...

از قضا , تا من فرم ها رو پر کردم و نشستم تا مراحل اداری کارم انجام شه , یه آقایی با یه سینی چائی یهو جلوم ظاهر شد.. منم گفتم خب قطعاً ناراحت میشه من دستشو رد کنم ! چائی رو برداشتم , پاشدم وایسادم بالا سر خانومه .. از رو میز خانوم بغل دستیم  2 تا قند برداشتم و در همون حالی که یکی از قندا رو انداختم تو دهنم , دیگه حقیقتاً هیچی یادم نیس ! بجز اینکه پرونده ها و میز خانومه و خودم در مقادیر قابل توجهی چای شناور بودیم ...

نمیدونستم پرونده ها رو جمع کنم ؟ دستامو که داره میسوزه مهار کنم؟ وسایل رو میزو جمع کنم ! فقط میگفتم ای وای ! ای وای ! دیدی  چیکار کردم؟ دیدی ؟

همینجوری میخندیدم ! میگفتم ای وای !

خانومه هی میگف اشکال نداره ! دستت سوخت ! اینا رو ول کن

گفتم نه !  من عادت دارم ... ( دیگه م نیگاش نکردم ... عکس العملش اصن برام جذاب نبود .. طبیعتاً اون نمیتونست بفهمه که من چطور میتونم به سوختگی با چائی عادت داشته باشم ! توضیحشم برا من خیلی لذت بخش نبود .. ) 

نهایتاً یعنی اینجور بگم که از اون یه لیوان چائی , یه تانکر چائی نشت کرده بود ... یه قطره م تهه لیوانه نمونده بود , من بخورم حداقل این قنده که ماسیده بود تو دهنمو بشوره ببره پائین ... 

ولی یه کاری کردم , اسمم اونجا ثبت شه , جاودانه شدم  ... ینی هر کی پرسید این کارا مال کیه ؟ بگن مال همون دختر دس پا چلفتیه که اومد گند زد به دفتر و رفت .. به نظر من آدم باید همه جا از خودش نشونه بذاره ... نه ؟

 

  نظرات ()
فانتزیز ویل کام ترو... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱

هر آدمی باید برا خودش یه سری فانتزی داشته باشه..

باید روزی 1 ساعت چشاشو ببنده , بره تو فانتزیش , واسه خودش زندگی کنه..

همچین که به خودش اومد , ببینه داره غش غش میخنده ...

 

 

  نظرات ()
حواست نیست... نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

یکی از بزرگترین تفریحای من , موقع بازی کردن با نبات این بود که ادای پرت کردن توپش رو که در میاوردم.. بعد اونم میدوئید میرفت دنبال توپه که بیارتش ولی توپه هنوز دست من بود.. منم عین جوان دیو سیرت قصه ها , غش غش میخندیدم به حماقتش.. باز صداش میکردم , توپو نشونش میدادم.. بعد اون میدوئید میومد پیش من که بگیرتش.. باز من ادای پرت کردنو در میاوردم.. بازم اون میدوئید تا تهه سالن میرفت دنبال توپی که تو خیالش من براش انداخته بودم... هر روز این بازی تکرار میشد.. هر روزم نبات به من اعتماد میکرد... میدوئید میرفت...

یه روز وسط بازیه ناجوانمردانه مون , دائیم بهم گفت : میدونی چرا نبات میدوئه میره توپه رو بیاره؟

چون باورش نمیشه تو بهش دروغ بگی ! چون دروغ تو ذهنش تعریف نشده ... انقد بهت مطمئنه , هر چی تو ادا در بیاری که توپو انداختی.. باور میکنه...

فک کنم بعد از اون دیگه براش ادا در نیاوردم.. همه شو واقعی انداختم.. اونم واقعی رفت آورد...  ولی کماکان خودم دارم کارمای بدجنسیامو پس میدم ... کماکان دنبال توپایی که فک میکنم پرت شدن , میدوئم...

 


پ.ن : نتیجه اخلاقی -  کسی رو دنبال توپائی که نمیخواین پرت کنین , ندوئونین

پ.ن : هیشکی تاحالا از دلتنگی نمرده ! مُرده؟؟

 

  نظرات ()
گوگوش آکادمی نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱

گوگوش آکادمی به من ثابت کرد ... ایرانیا اگه خون پاک آریایی نداشته باشن , اعتماد به نفس کاذب آریایی رو همچین درشت دارن !
یعنی تو دست میاد قشنگ !
خدایا ! اینا کی بودن آفریدی آخه ؟؟؟

 

پ.ن : بعد من شخصن هیچ موردی با محجبه بودن اون خانومی که انتخاب شد ندارما !
فقط موندم اگه مث پارسال آهنگ لیدی گاگا توی چالشهاشون به این خانوم افتاد ! میخواد چیکار کنه ؟؟؟
همین !
مچکرم از وقتی که به من دادین...

  نظرات ()
سه شنبه نوشت نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
اونکاری که سه شنبه های این 29 سال عمر آزگارم با من کردن ... امریکائیا تو خشم شبی که برا بن لادن راه انداختن کشتنش , باهاش نکردن ...
  نظرات ()
جَو میدهیم.. نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

 

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم.... اینجا... دقیقن همینجا...

  نظرات ()
تراست می.. نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱

یه کش اونقدری کش میاد که بضاعتشه... !

بعدش از یه جائی به بعد دیگه نمیتونه ! نه که نخواد ! نمیتونه ...

در میره , میخوره تو چش و چارتون !

  نظرات ()
از 2013 که گذشت ... کلن میگم نویسنده: لادن - شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱

من اگه جای خدا بودم
یه هفته میومدم هر کی هر چی میخواست بهش میدادم
یه هفته میگفتم بیاین خبرتون زندگی کنین
بعد در نهایتی که همه داشت بهشون خوش میگذشت
دنیا رو میترکوندم

  نظرات ()
آنکس که بداند و نخواهد که بداند ... نویسنده: لادن - شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱

 

 

شماهائی که از دور انقد جذابین

میمیرین از نزدیکم همونقد جذاب باشین؟

  نظرات ()
- نویسنده: لادن - یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

وقتی یه مدت زیادی قوی باشی
وقتی یه مدت زیادی خودتو مجبوووور کنی که قوی باشی
باورت میشه که قوی شدی
بعد حتی اگه بخوای هم نمیتونی بزنی زیر همه چی
حتی اگه نخوای قوی باشی هم قوی ای

:(

  نظرات ()
جهت ثبت در تاریخ... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

برای من همین خوبه
که از هر کی تو رو دیده
شبی 100 بار میپرسم
ازم چیزی نپرسیده ؟؟؟

  نظرات ()
هلن کلریزیشن نویسنده: لادن - چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱

حس رقابتم
حس حسادتم
حس اینکه بخوام یه چیزی رو تصاحب کنم
مُردن ... دیگه ندارمشون...

دارم کم کم به مقام شامخ هلن کلریت نائل میام...

  نظرات ()
کنسرتاسیون نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱

ما چن وخ پیشا طی یک عملیات شهادت طلبانه و از پیش برنامه ریزی شده , پاشدیم رفتیم کنسرت "محسن یگانه" ! گفتیم این " محسن ناله" برامون بخونه ! مام بشینیم یه گوشه واس خودمون گریه کنیم ... یُخده دلمون وا شه .. یه بسته دستمال کاغذی و یه دیس خُرما هم گذاشتیم پَر ِ شالمون , اونجا دست به دست بچرخونیم بین حضار ... ثوابش برسه به روح رفتگانمون !
حالا خوب شد گلاب پاش رو جا گذاشتیم ... این همه راه نبردیم با خود

مون (بار سنگینی ) ...
رفیقمون از ب , بسم اله قِری خووووند ... تا خدافظی کرد پاشد رفت و ما رو با یک دنیا سوال بی جواب تنها گذاشت... !
یعنی اینجور براتون بگم که " آی خدا دلگیرم ازت " رو هم 6و 8 خوند ... ما بار غم و غصه مونو بقچه کردیم برگشتیم خونه ...
اینبار گفتیم بریم خدمت آقا احسانمون اینا , بلکم یُخده چَه چَه بزنه برامون , بشینیم 2 تا گوله اشک بریزیم ... که متاسفانه ایشونم اونجور که باید و شاید از خجالت ِ ما در نیومدن که هیچ , همه آهنگ آرومارم همچین یه رِنگی زدن تنگش برامون تلاوت کردن ... ما باز دست از پا دراز تر برگشتیم خونه... ( البته نامبرده غوغا کردنا ! ما راضی بودیم ) ء
حالا من میخوام برنامه ریزی طولانی مدت کنم واسه داریوش ... فقط میترسم تمرکز کنم روش ؛ از فردا این دایره زنگیه شِینی رو بگیره دستش ! پاشه بره پشت ِ اندی برقصه ...
واس چی نمیذارین آدم یه گوشه بشینه غصه شو بخوره ؟
من میخواستم موزیک شاد گوش کنم خب میرفتم کنسرت شهرام شب پره... نمیومدم عین گونی سیب زمینی بی حرکت بشینم رو اون صندلیا دو انگشتی دست بزنم که ...
  نظرات ()
مساله کلن این است ... نویسنده: لادن - چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱

مساله اینه که ما حتی تو دوران اوجمونم , تو اوج نبودیم !

  نظرات ()
Back نویسنده: لادن - شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱

وبلاگ جدیده برام اومد نداشت

نمیتونم دیگه بازش کنم ... عکس نباتو میبینم جیگرم ریش ریش میشه

برگشتم همینجا

:(

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر همسر آقا یعقوب ... دمبه ت کو ؟ ماهی گلی جان در مدح و ثنای آهنگ سقوط داریوش اقبالی تائیدش کن , بره ! حواسم بهت بود... زمستون پنجره باز وغروب پائیز , نم نم بارون تو خیابون خیس من از هوای جاده دلگیرم ...از فکرشم دلشوره میگیرم حادثه عزیز من , تنها تو موندنی شدی...
دوستان من | چلوارگی‌های چند چل | Bad Boy keen golnarism Panizit Smile استامینوفن کودئین بنفش آسمان ‌من الاغی که یونجه را میفهمید الیزه امیر حسام تراموا ترانه علیدوستی جنگلی نمیمیرد چرح گردون حالا هر چی خاطرات ِ یک مطبوعات خانواده با ایمان ( آقای کمالی ) در صراط مستقیم خشت خانه بوی نم گرفته , ای مرد کجایی؟ خنده های دوشیزه دختر کبریت فروش دختری با کفش های کتانی...شایدم موهای فرفری دفتر يادداشت دلخوشی عصر جمعه دیفال مستراح دیوونه خونه ء من ( من نه , یکی دیگه )ا روز نوشته های یک مطبوعات روزگار عقیم ه.ز.ز روزنگار خانوم شین ریس زندگی یک نیمچه هنرمند سه روز پیش شراگیم عقايد آقای دلقک علی مطبوعات کاملیا ماجرا های من و مادر شوهر جانم ماجراهای این روز های مانا مردادی نویس - الینای عزیزم مغز نویس های ماری مملکته داریم؟ مهندس معتمدی - کاظم و باباش میس کا میلاد مینیمالز نشته با خنده !!! هاله و نبات و زندگی سگی یادداشت های یک دختر ترشیده يادداشتهاي اميد يك دختر اصفهاني یه آدم معمولی یه آدم معمولی ( بعد از فیلتر )ا یه چی میگه ‘ یه چی میشنوی ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب