لادن
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      وقتی ما بودیم , هیشکی نبود (البته این فقط نظر شخصیه منه)
الو - آقا - ۱۱۰ ؟ نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥

چند روز پیش ساعت ۵ونیم صبح دوستم زنگ زد با یه حاله بدی گفت پاشو خونمون دزد اومده .. من تنهام.. فقط زنگ بزن ۱۱۰...

اولین فرمانی که به ذهنم رسید این بود که من دیگه اون دوستم رو از دست دادم..وکاش یه جوری برسیم اونجا که قاتلشو بتونیم بگیریم.. پاهام از زیرم در میرفت.. خوف کرده بودم

زنگ زدم ۱۱۰... اونم من.. زیورناله ! کشون کشون رفتم تو سالن که مثلا مامانم اینا بیدار نشن.. که ظاهرا خیلی هم موفق نبودم..

گفتم خونه دوستم دزد اومده.. یه دختر تنهاس و بدویین فقط.. داشتم آدرس میدادم.. رسیدم به خیابان صومعه زاده.. یهو دیدم خواهرم پشتم وایساده.. میگه صومعه بیجار ؟ کوچه ناصرالتجار ؟ ( امیدوارم ویس خانومه که زنگ میزنه ۱۱۰ چهارشنبه سوری رو شنیده باشین تا متوجه وخامت اوضاع باشین.. چون مطمءنم آقای ۱۱۰ شنیده بود و وقتی یهو دید من زدم زیر خنده فک کرده ایستگاهشونو گرفتیم) 

پرسید اصن چرا دوستت زنگ نزده و خب طبیعتا برا خودمم یهو سوال شد که چرا واقعن دوستم خودش زنگ نزده ؟ هالوینم که نیس.. دروغ ۱۳ هم که بعیده باشه..

گفتم آقا من نمیدونم.. الان میکشنش.. بدویین.. بعد از حولم پرسیدم آقا منم الان بیام ؟ منظورم این بود که یعنی منم الان راه بیفتم شما میرسین؟ یهو من نرم سر صحنه جرم من بمونم و قاتل.. آقاهه هم گفت خانوم من نمیدونم هر کار دوست داری بکن .. نیرو اعزام شد...

داشتم میرفتم حاضر شم و فک میکردم الان یه سره از سر صحنه جرم میریم بهشت زهرا مشکی بپوشم؟ یا مراحل قانونی باید طی بشه ؟ یا اصن کاش بتونیم بگیریم قاتل رو و ....... که یهو تلفن زنگ زد.. گفتم هیچی دیگه.. قضیه گروگانگیریه.. دزده زنگ زده لابد پول بگیره... که دیدم واعجبا... دوستمه.. داره هق هق گریه میکنه میگه زنگ بزن بگو نیان.. دزد نبود.. بابام بود.. از مسافرت رسیده...

نگو این طفل معصوم قبل از خواب حرف زده با پدرش.. چون جاده برفی بوده نگفتن بهش که راه افتادن که نگران نشه و خوابیده.. یهو پریده دیده تو خونه صدای پا میاد.. فک کرده توهمه.. یهو دیده چراغ آشپزخونه روشن شده و همونو پاشده در اتاقشو قفل کرده زنگ زده به شجاع ترین !!!!!! دوستش...

حالا مگه من روم میشد زنگ بزنم ۱۱۰؟ مامانمم بیدار شده بود دیگه.. رفتم تلفنو دادم بهش گفتم قربون دستت اینو کنسلش کن من روم نمیشه... این ننگ فقط با یه دزدی مصلحانه پاک میشه.. خودم مجبورم برم خونه شون دزدی.. مگه مسخره مان ۱۱۰ اینا ؟ ساعت ۵ صبح

کنسل کردیم خلاصه با یه شرمساری ای.. ولی ظاهرا به نظر میرسید قضیه گروگانگیریه و ما خیلی مشکوکیم چون دوباره زنگ زدن گفتن مطمنین میخواین کنسل کنین ؟ گفتیم بله.. خدا شاهده دزد نیس...باباشه

دوباره تا اومد خوابم ببره زنگ زدن.. گفتن عملکرد نیروها چطور بود.. به موقع رسیدن ؟

گفتم خدای من گواهه من کنسل کردم داستانو.. باباش بود به خدا..

ولی.. وحشتی اونشب بر من مستولی شد و خوفی کردم  که تا عمر دارم شبا تلفنمو خاموش میکنم میخوابم... آدم صبح که بیدار شد خبر یه سری اتفاقا رو بگیره معقول تره خداشاهده..

  نظرات ()
امشب و همه شب شادیبخش مجالس شما ! نویسنده: لادن - جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤
یه سی دی از سر چهار راه خریدم .. فول آلبوم امید جهان وحامد پهلانه ! البته من نمیدونم این ه آخر چسبان انتهای فامیله ایشونه ... یا به صورت خبری اول همه آهنگهای حماسی و شادشون یکی از اون ته داد میزنه : حامد پهلاااااانه ! یحتمل داد نمیزد ما فک میکردیم داریوشه اقبالیه !!
ولی این دو عزیز کاری با من کردن که به یه آهنگه لیلا فروهر که وسط سی دی رسیدم ... گذاشتمش رو ریپیت گم ش نکنم !
:]

  نظرات ()
مشتری نامه نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤

میخوام در مورد مشتری یام یه کتاب بنویسم

مثلا در مورد اونی که ساعت ۸ صبح روز جمعه زنگ زده منو بیدار کرده میگه میشه پارچه فلان مانتو تون رو برا من بفرستین ؟؟ میخوام از روش بدوزم !!! ... میگم نه دوسته عزیز.. میگه میشه تو اون مایه ها برا من پیدا کنین چند تا مدل عکس بگیرین من از بینشون انتخاب کنم برام بفرستین ؟ میگم بزرگوار نوشابه جدا نمیدیم .. ساندویچ و نوشابه باهمه ! یک لحظه با خودت فک کن من چرا باید تو این ترافیک و بدبختی بکوبم برم بگردم واسه تو پارچه پیدا کنم ... بعد برم وایسم تو صف پستخونه برا تو پستش کنم که تو طرح منو برداری برا خودت بدوزی؟؟؟  نه که دل خوشی یم ازت دارم که بیدارم کردی صبح جمعه ؟

یا در مورد اونیکه آیپد به دست تو پارچه فروشی بغل دستم وایساده بود دنبال پارچه مانتوم میگشت.. بهش گفتم بزرگوار شما کارتون قشنگ نیست .. این طرح منه .. گفت عه میشه بگی این پارچه جیبش رو از کجا خریدی ؟ از صبح دارم میگردم دنبالش.. گفتم شما مسبوقین ایشالا که کارتون دزدیه دیگه ؟ { البته مسبوق نبودن ظاهرا چون در مغازه رو  کوبیدن به هم و رفتن بیرون } ... یا حتی در مورد اون بزرگواری که بعد از یکسال و نیم زنگ زد گفت من ۳ بار بیشتر مانتوم رو نپوشیدم و شما وظیفتونه از من پسش بگیرین... چون تو اروپا اگه از جنسی که خریدی خوشت نیاد ازت پس میگیرن !‌ میگم دوسته عزیز.. اولا اینجا از بدحادثه خاورمیانه س .. اروپا نیس.. ثانیا اون گردن شکسته ها هم تا ۲ هفنه پس میگیرن.. اونم در شرایطی که استفاده نشده باشه.. شما قرص بید بذار لای مانتوت بذارش همون تو کمد بمونه... و اینگونه شد که ایشون به خاک پاک مزار اجدادشون قسم خوردن که دیگه هیچ وقت از من خرید نمیکنن !

اصن از این بازی داره خوشم میاد...

میخوام هر شب بیام از چند نفرشون بنویسم...

بلکم اینجا رو بخونن حیا کنن..

فلذا ... تو بی کانتینیو....

  نظرات ()
چیطو ممکنه نویسنده: لادن - جمعه ٢٧ آذر ۱۳٩٤

من اگه بفهمم اینا که تو سریالا قهر میکنن , میرن , چطوری کل کمد و ثمره سالها زندگیشونو رو با "چوب لباسیاش" میریزن تو یه چمدون کوچولو , درشم به راحتی میبندن .. قر قر قر , میکشن پشتشون و میرن ...

اونوخ , من 2 روز میخوام برم سفر , لباسامو با طب جدید لوله کن کم جا بگیره , لوله میکنم , باز 20 سری همه رو در میارم , از بینشون یه چند تا سلکت میکنم میکشم بیرون , کاربردیاشو میچینم تو یه چمدون همقد خودم , بعد میشینم رو چمدون , قسمش میدم درش بسته شه.. توی 4-5 تا شاپینگ بگ بزرگم , اونائی که تو چمدون جا نشده رو میریزم , میگیرم دستم .. بعد تازه وقتیم بازشون میکنم میبینم هیچی نیاوردم !

  نظرات ()
مصائب من و پینگو نویسنده: لادن - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤

یکی از مزایای اتومبیل دست دوم خریدن اینه که یکم طول میکشه تا بفهمی چی کردن تو پاچه ت ...  منم حقیقتش اصن دلم نمیومد ماشین صفر بگیرم واسه اول کارم.. گشتم و گشتم و گشتم و یهو مهر پینگو نشست به دلم و از حق نگذریمم یه اسکرین سیور تمیز از خودش بهم نشون داده بود تو تاریکی شب و بعد از محضر و مراسمهای وابسته وقتی تو نور روز دیدمش فهمیدم داستان چیه و تعریف و تمجیدایی که صاحابش ازش میکرد اونقدر که میتونسته در مورد ماشین بغلی که پارک بود باشه , نمیتونست من باب کمالات پینگو باشه.. و اینطور شد که از محضر همونو رفتیم نمایندگی , دو روز بستریش کردیم !

حالا نگم براتون از نمایندگی و آنچه کرد در پاچه ء ما و کلن هیچی به هیچی.. فقط یه فاکتور 3 متر و 25 سانتی داد دست ما و حتی روغن موتورشم چک نکرده بود ! 5 تا لاستیکم براش گرفتم و راسته یه لامبورگینیه صفر من خرج این بچه کردم.. ولی خب راه میرفت دیگه.. منم که حالا با 40 تا سرعت میخواستم از اینور برم اونور انتظار زیادی ازش نداشتم که.. حالا بماند که برف پاک کن عقبش کار نمیکرد.. شیشه شورش کار نمیکرد.. هی گفتم تنت سلامت مادر.. فدا سرت که کار نمیکنه.. حالا تو راه برو..من یاد بگیرم.. چشمم کور تا کمر میام از شیشه بیرون با بطری آب میریزم دست و روتو بشوری..

خلاصه مدارا میکردم باهاش تا همین 3 روز پیش که اومدم برم بیرون, دیدم پینگو نفس نمیکشه.. هر چی استارت میزنم نمیشه و برق پشت آمپرش نمیاد و دست مارو گذاشته تو پوست گردو.. هی گفتم پینگو , مادر , من تازه کلی خرجت کردم ! پاشو... پانشد.. کاشف به عمل اومد که باطریش مرخص شده و باید برم براش باطری بگیرم و روغن موتورش از یه جا نشت میکنه و واشر فلانش , فلان شده.. حالا سه روزم تعطیل !

دیگه این در و اوندر زنون رفتم براش باطری پیدا کردم و روغن گرفتم و کارای هرگز نکرده و جاهای هرگز نرفته و هی به خودم گفتم , دختر , داشتی زندگیتو میکردی ! پینگو میخواستی چیکار ؟

برادر دوستمم اومد باطریش رو جا زد و پینگو با سلام و صلوات روشن شد..  حالاهی من دزدگیرشو میزدم میرفتم تو خونه , یهو بیق بیق بیق !
هی میگفتم لا اله الی الله ! دردت چیه تو؟  دوباره خاموش میکردم دزدگیرو میرفتم.. 2 دقیقه بعد بیق بیق بیق ! 
دیدم نمیشه.. پاشدم دستشو گرفتم .. بردم پیشه آقای دزدگیری.. گفتم این بچه حالش خیلی بده..

آقای دزدگیری یه نگاه بهش کرد , 4 تا درش رو گرفت باز کرد و بست و.. یه نگاه خیلی بدی به من کرد و گفت.. بفرما درست شد...

حالا من با این همه ادعا ! احساس اون دختره که براش جوک میسازن که آقای دزدگیری یه ماهه رفته تو مغازه داره جیغ میزنه رو داشتم... خندمم گرفته بود! ولی اصن تو کتم نمیرفت همچین سوتی ای میتونستم داده باشم.. رنگم عین گچ دیوار شده بود.. گفتم ولی خراب بودا !
گفت بله ! ولی درست شد... !

خب حق داشتم.. انقد پینگو بلا سر من آورده بود تو این یکماه.. فک میکردم باید یه درد غریبی گرفته باشه.. تو کتم نمیرفت موقع باطری به باطری کردن ممکنه کابل ها رو که میخواستم بذاریم تو ماشین , در عقب رو بد بسته باشیم که.. ولی اصن اون حجم از خجالتی که کشیدم واقعن در وصف نمیگنجه !

حالا دیگه صبح تو راه از پینگو قول گرفتم یه مدت منو از راسته مکانیکیا دور نگه داره ! ایشالا تو خوشی هاش جبران کنم براش... انقد منه بی اطلاعات فنی رو جلو خلق خدا بی عزت نکنه !

  نظرات ()
32 نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤

 

الان متوجه شدم وقتی اینجا رو باز کردم 23 سالم بوده ,

 در حالی که 2 روز پیش شمع 32 سالگیمو خیلی فتح خیبر گونه فوت کردم !

قبلتر از اینجا توی 360 روزمرگیهامو مینوشتم . یه روز حول ورم داشت که 360 قراره فیلتر شه و ممکنه دسته جمعیت کثیری از دست نوشته های گهر بار و چشمه جوشان عرایضم کوتاه بشه ... اومدم اینجا رو باز کردم...

الان با یه نگاه اجمالی به شکرپرانی های کودک درونم در 9 سال گذشته , میفهمم که دهه 20 سالگی خیلی غریب و حتی غمگینه ! واسه یه سری اتفاقا و هیجانا دست و پا میزنی که اصن نباید !

آخرای دهه 20 ( در واقعیت امر دهه 30 میشه! ولی خب منظورم اون 10 سالیه که کماکان 20 و خورده ای ساله ای ) به طرز مذبوحانه ای خودتو به در و دیوار میکوبی و به هر ریسمانی چنگ میزنی که نگذره.. فک میکنی وقتی 30 سالت شد باید خیلی اتفاقا افتاده باشه و خیلی بزرگ باشی و نگاه میکنی میبینی نیفتاده و نیستی !

 بنده شخصا موجود وحشی و غریبی بودم در اون چند سال آخر ! ایشالا که پرتون به پرم نگرفته باشه .

سندروم 30 سالگی که رد میشه , آروم میگیری یکم.. بی تفاوت تر از قبلی..

میمونه غول مرحله آخر, که 40 عه ! اون ته وایساده بر بر نگات میکنه ! سعی میکنی حواستو پرت کنی , نگاهش نکنی.. مث وقتی یه آشنا تو خیابون میبینی میخوای آشنائی ندی باهاش ! یهو ویترین ابزار فروشی ماشینهای سنگینم برات جذاب میشه.. با یه دقتی بهشون نگاه میکنی مبادا بخوای نگاهتو بدزدی , چشمت بیفته تو چشم اون آشنای مذکور...


ضمنن ! در رانندگی پیشرفت قابل توجهی کردم... تشویقم کنین ! 

  نظرات ()
من و پینگو نویسنده: لادن - جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤

 

بعد از 10 سال , تصمیم گرفتم رانندگی کنم ( 10 سال بعد از اخذ گواهینامه ) ای که باهاش 10 دقیقه هم رانندگی نکرده بودم !
چون رانندگی همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهای زندگیم بود , فک میکردم اگه برم تو یه کوچه تنگ و تاریک که جای دور زدن نداشته باشه , همونجا ماشینو میذارم وسط کوچه هه و میام , یا اگه یکی بپیچه جلوم فرمون رو ول میکنم , شروع میکنم جیغ زدن...

 یعنی محال ممکن بود یکی از دوستام ماشینو دوبله بذاره یه جا , بگه تو حواست باشه من برم و بیام و من قبول کنم که بشینم پشت ماشینش 10 سانت ماشین رو اینو اونور کنم ! گواهینامه هه صرفا" جهت قشنگی توی کیف پولم بود..

حالا اینکه دوستام و مامانم چقد در گوشم خوندن و چقد حولم دادن بماند ! فک نکنین یهو شخصن به این سلوک رسیدم که سوئیچ رو بردارم بشینم پشته ماشین..

خب اگه شما راننده حرفه ای باشین طبیعتن هیچ وخ حال منو نمیفهمین !

یه روز ماشینو برداشتم رفتم تو کوچه , گفتم بذار یکم تمرین کنم... داشتم دور میزدم , دوتا خانوم از جلوم میخواستن پیاده رد شن.. وایسادم گفتم بفرمائید و یهو خاموش کردم... خانومه برگشت نگام کرد گفت تو که بلد نیستی غلط میکنی میشینی پشته ماشین.. ( عین دیالوگی که آناستازیا به گرزیلا گفت - تو که بلد نیستی , غلط میکنی میزنی ) حالا من گردن شکسته اصن کاری با اون نداشتم , وایساده بودم بره... گفتم بلد نیستم , دارم تمرین میکنم ! یه پشت چشمی برام نازک کرد , گفت حتمن یاد میگیری !!! هه ! 

انقد این آدم با پوزخندش حال منو بد کرد و یک بغضی بر من مستولی شد که دور زدم رفتم ماشینو گذاشتم تو پارکینگ , همینجوری یم اشک میومد از چشمام ! دیگه اصن رغبت نمیکردم بشینم پشت ماشین.. تا چند هفته... البته بعد از اون دیگه م تا همین الان تنها نشستم پشت فرمون ! همش حس میکنم یکی باید بغل دستم باشه.. اون بانوی بزرگوار کاری با اعتماد به نفسه من کرد که داعش با فرانسه نکرد..

حالا درکل من که هنوز راننده نشدم.. هنوز سربالایی و ترافیک میبینم زانوهام ضعف میره.. هنوز سر هر تقاطع فرعی به اصل و سر پیچا 10 دفعه خاموش میکنم.. نیم ساعتم ملت پشتم بوق میزنن و فحش میدن و خودشونو تیکه پاره میکنن ! منم باز حول میکنم و از حولم نمیتونم ماشینو روشن نگه دارم... ولی هیچ کدومش کاری که اون خانومه باهام کرد نمیشه.. من نهایتا" یادمیگیرم.. ولی اینجا پند داستان رو خدمتتون ارائه میکنه که : اونموقع که پشت یه نفر که معلومه تازه داره رانندگی میکنه و خاموش کرده دارین بوق میزنین و فحش میدین , یادتون باشه , شما هم یه روزی خاموش میکردینا.. انقد غربتی بازی نداره که !

و یادتون نره اون فحش و بوق شما ممکنه اعتماد به نفس اونو به قهقرا ببره.. ولی شما 2 دقیقه م پشتش وایسین نمیمیرین !

فلذا لطفن من و پینگو جان را نترسانید.. امون بدین , پینگو جان روشن شه , میرم..

 

اینم نوشتم که خودمم یادم باشه.. اگه یه روز خیلی شاخ شدم.. یادم نره اولاش چه حالی داشتم...

با تشکر

 

 

 

  نظرات ()
بازگشت غرور آفرین نویسنده: لادن - چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٤

یه دوماهی این رفیقمون از مدار خارج بود.. 

امروز فهمیدم به مدار برگشته.. حیفم اومد خداشاهده تو این سرما مدیحه سرایی نکنم 

از وقتی اینستاگرام اومده , هر روز زندگی داره مینیمال تر میشه

یه عکس شرح در متن میذاری , دیگه کالری حرومش نمیکنی یه چی پاش بنویسی

 

از دیروز داره سیل اس ام اس هایی با مضمون  پدیده النینو بر سر و روی بنده حقیر جاری میشه ... پنداری که برا هر کی تو دنیا این تکست میاد بر خودش واجب میدونه فورواردش کنه به من , تن و بدن من و بلرزونه...

آی گرمائی ها ! مگه من هی از گرمای کشنده برا شما لکچر میدادم تابستون؟
یه گوشه نشسته بودم لذتم رو میبردم..

یه جوری در مورد اینکه ایران نخواسته این مساله رو رسانه ای کنه صحبت میکنن , انگار ما یه مشت کروکودیلیم , سرما نمیرسه به پوستمون , تا تو اخبار نگه سرد شده , نمیفهمیم که از 21 درجه یه شبه به 2 درجه نزول کردیم !

امروز صبح وقتی خودمو که عین اختاپوس پهن شده بودم وسط تخت و هیچ رقمه حاضر نبودم از زیر پتو بیرون بیام ,  با بدبختی از تخت کشیدم بیرون , نیم ساعت نشسته بودم دیوار رو نگاه میکردم و فک میکردم حالا اگه واقعن آب و برق و گاز قطع شه از سرما من چه گِلی میتونم به سرم بگیرم ! 
اولش فک کردم خب من یه لادن داغ کن برقی دارم که میزنمش به برق , داغ میشه , میگیرم بغلم !  ولی برق قطعه ! یه کیسه آب جوش هم دارم تو مزون ! که میگیرم بغلم ! ولی گازم قطعه که آب جوش کنم ! خب پس کتری برقی هست ! با اون داغ میکنم آبو !ولی برقم که قطعه... یه ربع از هر وری رفتم , دیدم خودکشی بهترین و سریع ترین راهه برای مبارزه با النینو عزیز تر از جانه !
نهایتن ما برای مبارزه با سرما , قرص سیاهنور را انتخاب نموده و به انتخاب خود میبالیم 

برا همین پاشدم ! نصف کمدم رو , رو هم روهم پوشیدم ! رفتم تو تراس وایسادم ! ببینم سرما درم نفوذ میکنه یا نه ! بعد پالتومم روش پوشیدم.. زدم بیرون...

من کلن کارآئیم تو پائیز و زمستون کم میشه ! یعنی اگه از نقطه آ باید به نقطه ب برم و بینش نقطه ج و د هم لازم کفائی باشه که توقف داشته باشم , حاضرم بمیرم , ولی فقط خودمو به نقطه ب برسونم ! تا یکمی احساس امنیت کنم ... 

فک کردم اینا رو بنویسم ممکنه یکم از میزان درد و رنجم کاسته بشه
ولی همونطور که میبینیم نشد... و الان عزا گرفتم که چطوری خودم رو باید برسونم به نقطه ج که ظهر از زیرش در رفتم و سپس د که مشتریش فردا میخواد بیاد تحویلش بگیره و سپس نقطه آ عزیز و امن خودم .

اصن خاک بر سر النینو !

 

  نظرات ()
ور ایز مای وبلاگ ؟ نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤

 

وبلاگ ما زیر درخت آلبالو گم شده ! 

  نظرات ()
مردن به وقت مرداد ! نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤

اصن از 15 مرداد که میگذره , انگار کن که من یه گربه م که سیبیلامو بریدن ! از لحاظ روحی برام توفیر چندانی با هفته سوم شهریور نداره ! مثه اینه که عزیزت دور از جون مرگ مغزی شده باشه , دکترم گفته باشه هیچ راهی نیست برا برگشتش ! از الان با یه مرده داره برات برابری میکنه ! درسته مرگ واقعی وقتیه که دستگاهها رو میکشن ! یعنی 31 شهریور ! ولی آلردی شما میدونی چی به سرت اومده دیگه... فوقش اونموقع 4 تا جیغ بیشتر میزنی...

 

  نظرات ()
متسفانه ! نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
نبض احساسشو میگیرن و حالش خوش نیس !!! :(
  نظرات ()
گود مورنینگ هرات ! نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
حالم حاله اون کسیه که منتظر برگشتن دوست پسر قبلیش بوده ، بعد یهو عکسای نامزدیه یارو رو میبینه !

منم منتظر نشسته بودم سیکرت میکردم گوشیم پیدا شه، دار و ندارم که توش بود به دستم برسه ! یهو آلرت داد گوشیت روشن شده ! بعد لوکیشن زد افغانستان !!!!
یعنی میگم ، خدا امیدتونو نا امید نکنه ...
بعد چند روزم  که دیگه امیدم نا امید بود و زدم کل گوشی رو پاک کردم از راه دور ! برام مسیج اومد.. از دزده ! که من از گوشیتون خبر دارم بهم زنگ بزنین ! از افغانستان ! زنگ زدم ! گفت نمیدم گوشی رو ! من 800 تومن خریدمش !!! بریز به حسابم برات بفرستم !
منم گفتم نه رفیق !  شما 2 تومن بریز به حساب من , رمز گوشی رو برات بفرستم !
خلاصه معامله مون نشد ! حالا یارو میس کال میندازه روزی 5 بار که من زنگ بزنم.. !
صبح به صبح دارم با زنگش از خواب بیدار میشم..
از اونجائی که برا من عموماً از زمین به آسمون میباره ! باید التماس دزده کنم بگم من گذشتم از گوشی ! به من زنگ نزن... بذار بکپم
  نظرات ()
های جک طوری نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳

تایتل این عکس توی آلبومم " در آستانه سقوط" بود ! چرا ؟ سوال خوبیه ! چون داشتیم سقوط میکردیم !

بعد از ۴ ساعت و نیم تاخیر ناقابل برای یکساعت و نیم پرواز ، سوار هواپیما شدیم.. از ساعت ١١ تا ۴ تو فرودگاه نَشِستی عاشقی یادت بره ! دیگه به هر ترتیبی بود رسیدیم توی هواپیما و در کمال بهت و حیرت متوجه شدیم که صندلیای اینور ٢ تاییه ! اونور سه تایی ! ما چن نفریم ؟ سه تا ! کدوم وریم ؟ اینور !

از جان گذشتگی رو به عرش رسوندم رفتم ردیف عقب نشستم... "ن" و "م" جلو نشستن ... یه دختره هم نشست بغلم ! بعید میدونستم حرف مشترکی باهم داشته باشیم... یه آقایی اومد بلندش کرد.. گفت جای من اینجاس.. دختره گفت نه جای منه.. دختره پاشد ، آقاهه نشست.. برام فرقی نمیکرد کی میشینه ! بر حسب اتفاق، با ایشونم حرف مشترکی نداشتم...

سرمو از وسط دوتا صندلی میبردم جلو.. هی کر کر کر با بچه ها میخندیدیم.. یهو نگا کردم دیدم باز دختره بغل دستم نشسته.. صندلی بازی میکردن تنگه جیگره من.. میخواستم پرسنل زحمتکش پرواز رو صدا کنم بگم من ٢ نفر حساب میکنم بابا.. بشینین بریم دیگه شب شد... یه روز از سفر مارو الکی به چوخ دادین...

نهایتن کاپیتان "ز" بهمون خیر مقدم گفتن و طبق روال معمول آقای مهماندار دربها رو بهمون نشون دادن و با سلام و صلوات حرکت کردیم.. تیک آف کج و نسبتاً قشنگی داشتیم.. یه ١٠٠-٢٠٠ متر ( متر دستم نبود.. حدودی میگم) همینطور کج رفتیم بالا.. رو یه شهرک طوری چرخیدیم.. و شروع کردیم به لرزیدن.. انصافن واسه چاله هوایی خیلی زود بود.. وقانوناً چاله هوایی بوی سیم سوخته هم نباید میداد ، اگرم بود... رنگ مهماندارا پریده بود.. مسافرا جیغ میزدن.. یه خانومه صندلی بغلیه ما داد میزد داریم سقوط میکنیم... این چرا اینجوری میره؟ حالا همه اینا شاید ٣٠ ثانیه هم نشدا... ولی این ٣٠ ثانیه واسه هممون ۴۵ دقیقه داشت طول می کشید...

تکون تکون تکون.. تق تق تق... کج کج کج... زیر پات خالی خالی خالی... اوجم داری میگیری.. سنگینم شدی.. زانوهاتم ضعف میره.. بوی سوختگیم میاد... صافم نمیشی.. من با تمام قوا صندلیای جلومو بغل کرده بودم.. چشامو بسته بودم میگفتم داریم میمیریم نه؟ میمیریم؟ همه مون میمیریم؟ "ن" و "م" شاید از منم بیشتر ترسیده بودن بندگانه خدا .. ولی یه بند داشتن منو دلداری میدادن.. با این کولی بازی ای که من راه انداخته بودم عرصه برای ترسیدنشون تنگ بود.. خیلی تنگ...

هی به نوبت میگفتن نه ! الان صاف میشیم.. هیچی نیس... خانومه جیغ میزد هنوز.. دختره صندلی پشتی آب قند میخواست و ملتمسانه از مهماندار میپرسید داریم سقوط میکنیم؟ لابد انتظار داشت مهمانداره بگه آره عزیزم.. شما شهادتین رو شروع کن... دختر بغلیه موبایلشو درآورد ، شروع کرد تکست دادن و شماره گرفتن... لامصب ما هنوز رو آسمون تهرونیم ! اونم کج.. بذارش رو فلایت مود.. د وا بده...

صندلی جلویی رو بغل کرده بودم.. چشامم بسته بودم.. هی لاشو وا میکردم ببینم این وا داد ، یا نه؟ حس میکردم نصف این تکونا ماله تشعشعات موبایل اینه.. زانوهام ضعف میرفت.. انگار کن که به هیچ جا وصل نیستی... زیر پات خالیه.. کجی ، داری تکون میخوری.. بغل دستتم یکی داره تکست میزنه ، بوی سوختگی یم میاد.. هواپیماهم در خوش بینانه ترین شرایط جهاز مادرزن هیتلره !

نمیدونم ٣٠ ثانیه بود یا بیشتر... صاف شدیم بلخره! ولی بوی سوختگی و صدای تق تق کماکان به قوت خودشون باقی بودن ! منکه زبونم عین چوب خشک شده بود.. گلوم خس خس میکرد.. نمیتونستم فکرشو بکنم یکساعت و نیم قراره اینجوری ول باشم تو هوا ! به پیشنهاد بچه ها ، هندزفری گذاشتم تو گوشم.. شروع کردم به بازی کردن با گوشیم که حواسم پرت شه مثلن... ولی گوشی رو گرفته بودم الکی فقط جلو صورتم داشتم سنگامو با خدا وا میکندم و براش توضبح میدادم که الان اصن وقتش نیست و این نامردیه و حالا ما رو برسون به مقصد.. برگشتنه مفصلتر با هم بحث میکنیم و...( این عکسم همون موقع وسط بحثام با باریتعالی توسط "ن" گرفته شد ! ) همونجاها بود که دختر بغلیه همه تکست هاشو که فرستاد ، زد رو شونه م ، یه شکلات داد بهم.. گفت نترس ، نمیمیریم ! بعدم پشتشو کرد بهم ، خوابید... بعدن فهمیدم رنگ رخسارم کم از در و دیوار طیاره مون نداشته.. فشار مشارمم افتاده بوده از ترس..

خلاصه خدا واسه دشمنتون نخواد.. خیلی وحشتناک بود... خیلی.. یکشنبه که تلویزیون داشت لاشه هواپیماهه رو نشون میداد.. ناخوداگاه زانوام ضعف رفت.. زبونم شد عینهو چوب خشک... میفهمیدمشون.. کج و تکون تکون خوران تصورشون کردم... بالای همون شهرکه... باز شدم عینهو گچ دیوار..

پ.ن : اونقد خانومه اونروز جیغ زد و گفت خلبان بد میره، که تحت تاثیر جیغاشو حالت روانیه مستولی شده ، اگه زانوهام یاری میکرد یقینن میرفتم تو کابین خلبان "ز" عزیز ، گواهینامه ش رو میگرفتم پانچ میکردم... هواپیما رو هم میفرستادم آشیانه ، تا اعمال قانون شه ! ولی این پروازه چی ؟ خلبانه این که کاپیتان "ز " نبود...

پ.ن : آخرین عکسی که گوشیه نازنینم توش حضور داره ، قبل از سرقت

پ.ن : نظر به اینکه این حقیر فوبیای غریبی نسبت به انفجار دارم و یکی از دغدغه های ذهنیم همواره این بوده که مبادا منفجر شم یه روز.. هواپیما جماعت از همان روز از سبد خانوار بنده حذف و دلیجان و چاپار و رویال سفر بیهقی جایگزین مطمئن ( نسبتن مطمئن ) شان شد... صد البته که مرگ حق است ! هواپیمایی تابان وسیله س...

پ.ن: الان ساعت یه ربع به ۴ صبحه ! منم دارم با موبایلم این پست رو میذارم.. عکس آپلود نمیشه... یه عکس طلبتون

  نظرات ()
همسر آقا یعقوب ... نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢

به اونیکه ٧ صبح زنگ زد منو بیدار کرد ، گفت خانم فلانی من دم بانکم پول تو حسابتون نیس ، گفتم برو برگشت بزن ، گفت تو حساب شوهرتونم نیست، آقای یعقوب فلانی! گفتم حکم جلب اونم بگیر.. گفت من چیکار کنم با چکتون ، گفتم هر کار دوست داری بکن ، فقط بذار من بخوابم ، بگین من نه شوهر دارم , نه دسته چک ندارم !
مار به آدم خواب نمیزنه ... نامسلمون...

  نظرات ()
دمبه ت کو ؟ نویسنده: لادن - شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
این هفتهء آخر سال , فارغ از شادی و جنب و جوش و روزهای طولانی و دوست داشتنی و هوای دل انگیز , هر ساله برای بنده حقیر سندرومی در پی دارد به نام سندروم "اگه راست میگی دمبه ت کو؟"
نامبرده آدمی را وادار میکند بنشیند وسط یک عالمه مشغله ریز و درشت , فکر کند امسال باخودش چند چند بوده و اصلن از خود گردن شکسته اش راضی بوده ؟ سقف مطالبات و کف مطالبات پارسال این موقع ش کو ؟ و کلن در یک نگاه اجمالی , دمبه ش کو ؟

این سندروم عوارضی مانند بی قراری , دل گرفتگی شدید و نارضایتی از خویشتن را نیز در بر داشته و حتی در پاره ای از مواقع یک نفر را فول تایم اجیر نموده تا به قاعده کل ورودی های یک ساله خشک شوئی سر کوچه ما , در دل مبتلای مفلوکش رخت بشوید !
  نظرات ()
ماهی گلی جان نویسنده: لادن - یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

چطو سبزی پلو ماهی میخورین لُف لُف , خوبه ! بعد ماهی گلی سر سفره هفت سین میذارین , بده ؟

قزل آلا ماهی نیس ؟ توله سگه ؟ اون بمیره ! این نمیره ؟
آقا ماهی گلی رسالتش اینه که بیاد بشینه وسط سفره هفت سین ! مثلن چه کار واجبتری داره که همین خوشی رم میخواین ازش بگیرین ؟ به تحصیلاتش لطمه میخوره ؟ یا چی ؟

  نظرات ()
در مدح و ثنای آهنگ سقوط داریوش اقبالی نویسنده: لادن - شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
چن سال پیشا یادتونه یه یارو تو ترکیه بود , اسمش یادم نیس , یه آهنگ داشت " بو آکشام اولوروم.." وقتی خوندش یه جماعتی خودشونو کشتن... بعد خواننده هه دادگاهی شد و زندان و اینا.... حالا آهنگ اون بنده خدا یه چی تو مایه های آهنگ " پریای دریا من امشب میمیرمه" بنیامین بود ! به همون شُلی ... یعنی اصن انگیزه خودکشی رو در نطفه خفه میکرد در آدمی...
میخوام بگم , بزرگترین شانسی که این قوم آوردن اینه که آقامون داریوش اونجا رشد و نمو نکردن... وگرنه اگه اونا میفهمیدن معنیه : کاش منو تو میفهمیدیم , اومدنی رفتنیه چیه , الان به صد باره مث نهنگا استان به استان خودکشی کرده بودن , رو ترکیه رو بتن ریخته بودن , صافش کرده بودن... !
حالا درسته ما دوز جنبه مون تو غم و غصه بالاس ! ولی همین رادیو جوانم اگه دو زار مرام داشت , یه "وارنینگی " دنجری " چیزی رواینجور آهنگاش میزد.. آدم با آگاهی لود کنه آهنگو ! اینجور دل آشوبه نگیره ..
  نظرات ()
تائیدش کن , بره ! نویسنده: لادن - شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢

یا ایهالذین آمنوا !
بدانید و آگاه باشید , تقریباً نود و هشت درصد از کسانی که در طول شبانه روز نظر شما را میپرسند , در واقع نظر شما را نمیپرسند !
بلکه نظر مثبت شما را در تائید نظر خودشان میپرسند !
فلذا... تائید کنین , بره !

  نظرات ()
حواسم بهت بود... نویسنده: لادن - شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢

با سلام خدمت نوگلان خندان باغ آرزوها !

درس امروز : چگونه فضول خوبی باشیم !

 

وقتی میرین 200 تا  کامنته زیر وال پسته 2 سال پیش یارو رو میجورین , لایکشون  نکنین ! مچکرم !

  نظرات ()
زمستون نویسنده: لادن - چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢

اومدم اینجا از شهرزاد بنویسم..

که چقدر از رفتنش غصه خوردم...

چقدر برام ستودنی بود .. چقد قوی بود..

یهو پیج لونا شاد رو دیدم !

نمیدونستم مریضه...

در نطفه خفه شدم...

 

یه چیزی بیخ گلومو داره فشار میده..

حالت تهوع گرفتم..

این دنیا چشه ؟

  نظرات ()
پنجره باز وغروب پائیز , نم نم بارون تو خیابون خیس نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢

دیشب خواب دیدم با "سیاوش قمیشی" دعوام شده , اومده بود خونه ء بچه گیای منو که هنوز دلم توش گرو مونده و هنوز همه خوابامو تو همون خونه میبینم رو خریده بود , گند زده بود توش... انقد جیغ زدم سرش همه تارهای صوتیم رگ به رگ شد... خدا شاهده هنوز از دستش عصبانیم..
میگفتم پله گردای جلو در کو ؟ میگفت زشت بود خرابش کردم !
زشت بود؟ اون پله ها زشت بود؟ تو چی میفهمی از پله گرد آخه ؟
استخرو برا چی پر کردی؟ میگفت تو دست و پام بود میگفتم سالن رو واسه چی همچین کردی ! میگفت خونمه اختیارشو دارم ؟
خونته ؟؟ اینجا خونته ؟؟؟

اصن یه کاری با مقدساته من کرد , که بره اون خونه رو بخره بیاره 6 دنگشو به نامم کنه هم از دلم در نمیاد... کاش جای سیاوش قمیشی , جلال همتی خدابیامرز یا مهرداد (اِن وای ) میومد تو خوابم !
چرا خودشو اینجور از چشم من انداخت؟

  نظرات ()
من از هوای جاده دلگیرم ...از فکرشم دلشوره میگیرم نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢

یه پلی لیست تو گوشیم درست کردم

منتظرم هوا یکم گرم شه , از تجریش تا راه آهن باهاش پیاده برم 

به این 30 سال فک کنم...

اگه راضی بودم که سوار بی آر تی میشم , بر میگردم..

راضی نبودم خودم میمونم و پلی لیستم و ریل قطار !

ولی باز سوار بی آر تی مشیم , بر میگردم..  اصن پلی لیست میخوام چیکار !؟

اون گوشی منو من کو ؟

  نظرات ()
حادثه عزیز من , تنها تو موندنی شدی... نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

مار به آدم خواب نزنه !

سیاوش قمیشی به کسی که دلش گرفته !

  نظرات ()
بشکن و بالا بنداز ! نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

تورو خدا ! تابلو نیس جرج کلونی عاشق منه ؟
مریض که نیس انقد در انظار عمومی اسم ایرانو ببره ! هی بیاد بگه قرمه سبزی دوس دارم , هی بیاد بشکن بزنه !
کی تو ایران زندگی میکنه؟ پر واضحه ! من !!!!
همیشه یه حسی بهم میگف جرج به من نظر داره ! ولی انتظار نداشتم جلو رسانه های بیگانه ابراز علاقه کنه بهم !

پ.ن : من نه بشکن بلدم بزنم :( نه سوت !

  نظرات ()
Central perk نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢

 همیشه از بچگیم میل غریبی در من قل قل میکرد که یه کافه دم خونه مون باشه که همه ش با دوستام بریم اونجا... رویای شیرینم بود قشنگ .. یه جا  مث سنترال پرک فرندز...

 سالها در عطش این خواسته میساختم و میسوختم تا اینکه نهایتاً کافه ای در نزدیکی منزل ما باز شد که صندلیاشو توی پیاده رو میچید و بر خیابون بود و به نوعی خیلی با عشق بود..  فارغ از اینکه محله ما بسیار کافه خیزست ,  بجز ویوی جالب خیابون و دود گازوئیل کامیونا و ماشینا , یکی از جاذبه های توریستیه این کافه که باعث میشد به بقیه کافه ها بچربه , چیز کیک بلوبری ش بود که من دل در گرو ِ ش داده بودم  و خب طبیعتاً تونست امتیاز بسیار خوبی از طرف منو دوستام به خودش اختصاص بده و این شد که با اینکه فقط نزدیک خونه ما بود و با سایر رفقا بُعد مسافتی قابل توجهی داشت , شد پاتوق ما ...

یه مدت تقریباً هر شب و بعد از اون حداقل هفته ای 1 شب رو میرفتیم اونجا.. اکیپ دوستان ما شامل 3 پسر و 2 دختر میباشد که خب به دفعات پیش اومده بود که دوستام تک به تک زنگ زده بودن که ما نزدیک خونه تونیم , بریم یه کافی بزنیم و کل اکیپ جمع نبودیم و مثلن دوتایی رفته بودیم اونجا...  یا بجز این اکیپ من با دوستای دیگه م هم که میخواستم برم بیرون همونجا قرار میذاشتم.. بعد من با هر سه تا پسر اکیپ تنهایی اونجا رویت شده بودم در طول هفته و مثلن آخر هفته ش دوباره با سه تاشون رفته بودیم و حتی دوست دختراشونم بودن ! خب من انقد این داستان و رفاقتمون برام عادی بود که هیچ وقت حس نکردم که ممکنه حضور من با افراد مختلف این همه علامت سوال واسه اعضای اون کافه ایجاد کنه !

تا اینکه یه شب , با یکی از دوستام و  دوستش اونجا نشسته بودیم... چند تا گربهه م داشتن تو پیاده رو تردد میکردن , دوست ما از گربه میترسیدن و چهارزانو نشسته بودن رو صندلی و با هر دمی که گربه هه تکون میداد یک جیغ ملوئی میکشیدن... در نهایت آقای صاحب کافی شاپ اومدن بیرون , و رو به دوست گرخیده مون گفتن , آقا این گربه ها هیچ کاری ندارن ! این خانوم هر شب اینجان ! ( و منو با انگشت سبابه مبارکشون نشون دادن ) ... و پرسیدن : خانوم این گربه ها تاحالا کاری به کسی داشتن ؟
و من با چشمانی گرد نگاهشون کردم و با سر تکذیب کردم که خیر.. مطلقن !

در این لحظه بود که زنگهای بسیاری برای من به صدا در آمدند و فهمیدم که این آقا و پرسنلشون خیلی وقته تردد من براشون سواله و یه برق خاصی تو چشماشون بود که میگفت : خوبت شد ! دست پلیدت رو روو کردم ! فک کردی ما احمقیم ؟

در هر حال من از رو نرفتم و بازم میرم اونجا ! از در بیرونم کنن , ازپنجره میرم ! ولی الان دیگه معنی نگاه های پرسنل اونجا رو خوب میفمم ! تو این مایه هاس که , خیالت راحت باشه , ما به رو خودمون نمیاریم دیشب با یکی از همینا که باهاشون سر میز نشستی دوتایی اینجا بودی ! چجوری روت میشه تو روی دوست دخترش نگاه کنی ! پریشبم با یکی دیگه شون بودی ...

تو دلشونم لابد دارن میگن , این دختره چه غلطی داره میکنه تو محل ؟

در نهایت امیدوارم خواستگارام واسه تحقیق هیچ وخ سراغ کافه ء محلمون نرن !

منم سعی میکنم رو آرزوهام بیشتر فک کنم ! کافه آخه ؟ اونم تو محل ؟

  نظرات ()
تاس ما از کره گی 6 نداشت ! نویسنده: لادن - چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢

هر کی یکم منو بشناسه , میدونه که  با وجود اینکه پرسپولیسیم ! در قاموسم رنگ قرمز هیچ جائی نداره... کل سهم من از رنگ قرمز تو این دنیا در یک پولیور خلاصه شده بود , که اونم کادو گرفته بودم... هیچ وقت هیچ چیز قرمزی نتونست جذبم کنه... به جاش قوت غالبم صورتی و سرخابی بود و در 99% مواقع عمر با عزتم  از این دو تا رنگ تغذیه کردم ...

حالا به یه درجه ای از سلوک رسیدم که در یک اقدام نمادین با پاهای خودم رفتم تو یه مغازه و یه مدادلب و یه رژ لب قرمز خریدم... تا جای من نباشین نمیدونین این اقدام چقدر میتونه مهلک و جنجال برانگیز باشه !  در یک مثال ساده میتونم اینجور عنوانش کنم که مثل این میمونه که یه آقای متشخص سن و سالدار , بره یه پیرهن پیچ اسکن طلائی که گلهای پولک دوزی شده سرخابی و گلبهی دارم و سر شونه ش زنجیر آویزونه رو بخره ! سر سفره هفت سین بپوشه و نوه هاشو بغل کنه و باهاشون عکس یادگاری بگیره !

میخوام یه جور نافرمانی مدنی با اکوسیستم وجودم بکنم.. میخوام از اول مهر پائیزو جشن بگیرم... میخوام خودمو سورپرایز کنم ! دیگه 29 سال و 9 ماه یه راهی رو میری جواب نمیگیری لابد راهه بیراهه س ... آزمون و خطاس دیگه... چه میدونه کسی...

فلذا افعال معکوس رو به چالش میکشیم .. لابد شاعرم اونجا که وایساد بالا منبر گفت : حالا بر عکس.. خانوما دست , آقایون رقص...  یه چیزی تو این تغییر دیده بود..  پنداری که رسیده بود به اینجایی که من الان رسیدم ! 

  نظرات ()
اول شهریور... نویسنده: لادن - جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢

 

همین تیکه که میگه :


بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم ؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم ؟

 

حق مطلب از نظر من ادا شده !

  نظرات ()
روز ما روز نبود؟ نویسنده: لادن - جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 
آیا به راستی , اینکه روزجهانی "طراح لباس" نداریم , مصداق بارز بیرحمی و نقض آشکار کنوانسیون حقوق بشر نیس ؟
  نظرات ()
بعضی چیزا که آخه گفتنی نیست... نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢

 

 

 

اگه میدونستم سرنوشت ما رو کی میبافه , بهش میگفتم ماله منو کلاً بشکافه

 

(خانه ای روی آب - بهمن فرمان آرا)

  نظرات ()
خیلی بیشتر از یکساله ! خیلی... نویسنده: لادن - پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢

 

 

یک سال گذشت از شبی که " من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود... "
رست این پیس , خالدار...

 

 

  نظرات ()
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد !!!! نویسنده: لادن - دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢

این که محسن چاوشی از " الهی سقف آسمون خراب بشه روی سرت " و " دو تا سیگار مونده رو میز , یه ماتیکی , یکی تمیز" ! به " ای خوش خبر برقصا " ی " حافظ و مولانا " رسیده !!!!
مصداق بارز اینه که شهرام شبپره از "پریزاده نشی , گم شی.. نری عزیز مردم شی" و " منی که تو عشق و عاشقی شاگرد اول هستم " و گل اگه باشی سنبلی , پرنده باشی بلبلی " به "ایوان مدائن " شهرام ناظری برسه !!!!
و این , از نظر من نقض آشکار کنوانسیونه حقوق بشره !!!!

  نظرات ()
بازم تابستوووون اومد... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢

بدین وسیله , حلول فصل مبارک "تابستان" را بر عموم عاشقان و پیروان راستین ش تبریک و شادباش عرض مینماییم...
( روابط عمومی مجمع سرماگریزان مقیم تهران و حومه )


در خاتمه , این پست را  با استناد به  فرازی از فرمایشات جناب شبپره  معطر میکنم , که میفرمایند :

بیا درا رو وا کنیم , با هم بشیم مهربون
بیا با همســــــــــــــــــایمون , برقصیم تو خیابون !
بیا نگو نمیشه , سنگو نزن به شیشه ...
که وقته عاشق شدن , تابستونه , تابستونه , تابستــــــــــــونه همیشه !!!!

 

مچکرم !

  نظرات ()
نامردا , نرین :( نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢

من رفتن رو نمیفمم ! نمیفمم ! نمیفمم...
یه روز خودم میرم کل زمین فرودگاه امام رو میخرم , شهربازی میسازم...
دیگه هیشکی از این خرابشده , هیچ جا نمیره ! هیشکی...

 

  نظرات ()
ویار یامی نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

وسط میدون ولیعصر , با دو تا کیسه ء گنده دستم , یهو یه حسی در من فریاد زد ! اسنک یامی.. اسنک یامی... خب اگه ونک بودم یا تجریش بودم یا هر میدون دیگه ای , نسبتاً منطقی بود , ولی وسط میدون ولیعصر غیر منطقی بود.. چون من یه چند ماهیه که فرق میدون ولیعصر و چهار راه ولیعصر رو از هم فهمیدم.. یعنی با یه مکث چند ثانیه ای.. میتونم از هم تشخیصشون بدم و خب طبیعتاً منطقی نیس , وقتی جا پات یه جا قرص نیس , بری دنبال اسنک یامی بگردی..

خیلی کم پیش میاد من هوس یه چیزی کنم .. یه چیز هله هوله طوری یعنی.. بجز بستنی البته.. چون خیلی درگیر کالری یم , کاری ندارم بستنی ممکنه از اسنک یامی به مراتب کالری بیشتری داشته باشه ! مهم اینه که من بستنی نخورم میمیرم ! ولی عموماً وقتی اسنک یامی نخورم , نمیمیرم... و مهمتر از اون اینه که من تاحالا اسنک یامی نخریده بودم و بجز وقتایی که توی ظرف ریخته شده و بهم تعارف شده و به صورت رندوم 2 تا دونه ش رو برداشتم , هیچ برخورد نزدیک دیگه ای باهاش نداشتم...

ولی ویار کرده بودم ... هراسون اینور اونورمو نیگا میکردم , دنبال یه سوپر مارکت.. فقط چند تا دکه بود که اوج تنوع محصولش در بیسکوئیت پتی بور و چی توز موتوری خلاصه میشد.. ولی ندای درون من یک سره داد میزد , اسنک یامی .. اسنک یامی ..

مسیرو بر خلاف جهتی که باید میرفتم , شروع کردم به طی کردن , چون مسیری که باید میرفتم سربالائی بود و کسی که دلش اسنک یامی میخواد , مسیر سرپائینی براش به مراتب جذابتره.. سینما هه رو که دیدم دور میدون گفتم خودشه.. بوفه سینما... نداشت.. بغلش پیراشکی فروشی بود و حتی بستنی فروش و وحشتناک تر از اون , بستنی طالبی هایی بود که داشتن به من میگفتن , لادن ! لادن ! مارو نیگا... ولی بازم اون صداهه میگفت , اسنک یامی , اسنک یامی..

انقد رفتم , تا رسیدم به یه کوچه.. توش یه سوپر بود.. نیگا کردم چیپس و پفکایی که جلو در بود.. یامی نیافتم.. از آقاهه با چشمانی ملتمس پرسیدم , اسنک یامی ندارین ؟؟؟   با گردن کج و  چشمای مستاصل و  حال پریشون و 2 تا کیسه بزرگ در دست ... در انتظار پاسخ عمو بودم.. گفت داریم.. جلو در , ردیف آخر...

کیسه هارو گذاشتم تو مغازه , پریدم جلو در .. چشمام حتی با بسته بندیشم آشنا نبود... خب.. اینا اسنک یامی بود ! ولی سوالی که مطرح بود این بود که چه طعمی ؟؟؟

هیچ آیدیایی نداشتم... صداهه دیگه نمیگفت اسنک یامی , اسنک یامی.. اصن تصمیم نداشت راهنمائیمم بکنه حتی.. همینجوری 2 تاشو برداشتم , گفتم چقد میشه , آقاهه گفت 1400 تومن ,  کیفمو نیگا کردم.. تتمه پولمو داده بودم به آژانس و اصن رفته بودم اونور خیابون که برم بانک پول بگیرم , برگردم خونه.. که صداهه خفتم کرده بود.. 800 تومن پول تو کیفم بود.. گفتم میتونم کارت بکشم ؟

آقاهه خیلی بد نیگام کرد.. خیلی.. انقد که 2 تا کیت کت چانکی و 8 تا رنگارنگ و یه ردبول هم برداشتم , گفتم با اینا البته !

اسنکارو که یکی ش رو باز کردم , انقد طعمش با تفکراتم فرق داشت , که 2 تا دونه ش رو  که خوردم , حالم دگرگون شد... ولی برای تنبیه خودمم که شده بود , گفتم باید تا دونه آخرشو بخوری.. خرچ خرچ اسنکاش سفت و مونده رو میخوردم و هر لحظه مطمئن تر میشدم که ماه هاست هیچ کس بجز من وسط میدون ولیعصر هوس اسنک یامی نکرده ! وگرنه قطعاً این اسنکا انقد نمیموند..اون یکی رو هم بار سنگینی آوردم خونه , اهدا کردم به خانواده...

 

من دیگه به هیچ وخ به صدای درونم گوش نمیدم ! هیچ وخ...

  نظرات ()
من به چشم خویشتن , دیدم که فلان.. نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

ببینین ! بذارین اینجوری براتون بگم

تا امروز , در هیچ جای تاریخ نوشته نشده , کسی چیزی را از سکوت یا چشمان کسی خوانده باشد !
چشمان ِ شما کاغذ فکس ندارد که بلینگ کند و خش خش خش کاغذ از خودش خارج کند تا ما حرفهای نگفته تان را از رویش بخوانیم...
و لازم به توضیح است که سکوت شما , دود نمیدهد ! که ما از سفیدش بفهمیم فلان است و از سیاهش بفهمیم فلان نیست..
مثل آدم حرفتان را بزنید ! دردتان را بگوئید! وقت مارا هم نگیرید !!!!
آخرش هم ننشینید اینور و اونو بگوئید سکوتم را نفهمید ! نگاهم را نخواند...

 

  نظرات ()
میدونستم میای حالا... تورو من خواب میدیدم... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢

 یه روز خسته کننده که از صبح رفتی بیرونو ساعت 7 برگشتی خونه و عینهو سوسک برعکس چپه شدی و هی با خودت گفتی , نخواب .. نخواب پا میشی بد اخلاق میشی .. نخوا......... و  خوابت برده و ساعت 9 عینهو سگ در جهنم بیدار شدی.. یه چایی ریختی .. هی دنبال یه سوژه گشتی یه گیری به یه چی بدی.. یهو دوستت زنگ میزنه بهت .. میگه من سر کوچه تونم ! میای بریم تو بارون یه دور بزنیم .. بعد تو میگی آره ... همون جوری با زیر چشمای سیاه و موهای لاین کینگ طوری , رو همون گرمکن ت بارونیتو میکشی به تنت , موبایل و کلیدتم ور میداری میری جلو در..

بعد با اون دوستتم یه عالمه آهنگ نوستالژی دار مشترک داشته باشی که همه شونو در یک پکیج استثنائی همراش داشته باشه ... دونه دونه پلی کنه..  از میخندم اما خنده م تلخه میدونی ِ ( آمو ) تا دیدم نفس تو سینه , داره بهونه ء تو  ( اندی ) ... و شام مهتاب (داریوش ) و تو که بارونو ندیدی ( قمیشی ) و باران توئی ( چارتار )  و ..........

بعد میرین یه جا که همه تهرون معلومه... بید بید میلرزین.. موزیک گوش میدین...

بعد فک میکنی چقد این شهرو دوس داری و چقد این خوشیای کوچیک برات بزرگن و چقد راحت میشه خوشحال بود

  نظرات ()
follow the signs نویسنده: لادن - شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

به عقیده بنده درستش این بود که روی پیشانیه هر مخلوقی 3 عدد مربع تعبیه میشد ... روی مربع اول عکس یک خط صاف - روی مربع دوم عکس 2 مربع در هم - و طبیعتاً روی مربع سوم یک ضربدر لحاظ میشد !

شاید لازم میشد در پاره از مواقع شخصی را مینی مایز بفرمائید , استند بای باشن تا به امور معوقه رسیدگی کنید... سپس مجدداً به حالت اولیه باز گردانید..

شایدم لازم میشد در پاره ای از اوقات نامبرده را به اقتضای شرایط فول اسکرین بفرمائید تا واضحتر ببینیدش و یا بالعکس, کوچکتر شوند و کمتر جا بگیرند تا اطراف را بهتر ببینید.

شاید هم اصن لازم باشد , در پاره ای از موارد ضربدر مربع آخریه پیشانیه شخص مذکور را بفشارید ؛ بلکم سرنوشتش عبرت آیندگان شود... و برود آنجا که نادر رفت...

متسفانه , همه درد ما اینجاس که اول آدم خلق شد , بعد ویندوز.

  نظرات ()
کپی رایت نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

نمیدونم کی بعد از یکسال و نیم اون پست بارالها شما یه تایمایی حوصله داری, حماسه می آفرینی و .................... رو  در چند روز اخیر تو فیس بوک دوباره شر کرد ..  من دی اکتیو بود پروفایلم , خواهرم صدام کرد گفت فلان پیجو دیدی اینو نوشته؟ گفتم ولش کن بابا.. گفت نه زیرشم اسمشو نوشته , یعنی خودش اینو نوشته , الان حسابشو میرسم.. 4 تا دری وری بار یارو کرد و یارو هم 4 تا جواب داد و قضیه منتفی شد.. منم یادم رفت .. تا دیروز که خودم پیجمو اکتیو کردم دیدم  هر آنچه فن پیج لایک کرده بودم , اینو استاتوس کردن .. تو پروفایلای کاریم که هر کدوم 5000 تا فرند داره.. میرفتم میدیدم فرندامم شر کردن..  ناخونامو میجوئیدم قشنگ.. عه ! عه ! میگفتم این ماااااله منه خب !!!! بعد هی لینک فن پیجا برام مسیج میشد.. دوستام میگفتن مگه این ماله تو نیس ؟ من هی بیشتر لجم میگرفت.. هی میگفتم بی خیال , مهم نیس.. ولی دروغ میگفتم ! لجم میگرف قشنگ ... متسفانه مطلقن احساس شادی یا غرور یا انالحق بودن نمیکردم.. احساس میکردم ناموسمو گرفتن دستشون دارن دست رشته بازی میکنن.. مخصوصاً وقتی میدیدم عوضشم کردن.. بیشتر لجم میگرفت ! مثه اینه که عکس پروفایلتو بردارن , با ماژیک روش سیبیل بکشن , تو پروفایل خودشون آپلود کنن.. عکست ماله توئه ! توئی ! میفمی ؟ سیبیلم نداری تازه !

البته شایدم خیلی غیرمنطقی باشه ها , ولی تا برا خودتون پیش نیاد نمیفهمین.. جالبیش اینه که دوستای خودم که نصف بیشتر استاتوساشون رو از اینور و اونور کپی میکنن و مینویسنم لجشون گرفته بود.. ولی خب طبیعتاً از اینکه خودشونم همه چی رو کپی میکنن ؛ لجشون نمیگیره.. چون منو میشناسن , ولی صاحاب اونیکیارو که نمیشناسن..

انی وی .. بعد از پست های آقای هاکوپیان و دایل آپ و قد و بالای تو رعنا و ... که به چوخ رفته بودن ,  فک میکردم دیگه به کمال رسیدم.. دیگه لجم نمیگیره.. ولی گرفت.. همه اون چیزائی که در مورد تحولم گفتم , منتفی..

اصن برام مهم نیس که کسی بخواد بدونه نویسنده ء این متن کیه ! اصن برام قسمت جلب توجهش مهم نیس , که حالا یکی یم بخواد منو تگ کنه زیر اون پستها بگه اینو فلانی نوشته.. فلانی حالا شق القمر که نکرده ... ولی اینو تو یه شرایط سوق الجیشی خاصی برا خودش و خواننده هاش نوشته .. پیرو یه سری اتفاق و حرف نوشته.. ننوشته واسه اینکه شماها کپی کنین باهاش لایک گدائی کنین از خلق خدا !

 خدا ایشالا لایکای اینا رو زیاد کنه , صبر منو زیادتر.. منم اینا رو ننوشتم که دلداریم بدین و بگین اشکال نداره و بهش فک نکن و فلان.. نوشتم که وقتی آخرش میخونمش ببینم به خودم حق میدم که ناراحت شم؟ یا نه ؟ نوشتم که اگه شمام متنای خلق الله رو کپی میکنین یه لحظه هم تصور کنین که نویسنده ء قضیه چقد داره لجش میگیره وقتی میبینه متنش رو مث سینی گرفتین دستتون دارین دو مجلس میچرخونین که براتون لایک بریزن توش..

همین :)

  نظرات ()
که با این درد اگر در بند در مانند , در مانند !!!! نویسنده: لادن - شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢

یه سالن بود با پنجره های بزرگ قدی که از لا و لوشون یه باد ملوئی هم میومد , پرده ها رو تکون میداد.. فضا بس ناجوانمردانه سنگین بود.. یعنی اوضاع خیلی به نظر اوضاع جذابی نمیومد یه جورایی قسمت مخوفش داشت به سایر قسمتهاش میچربید ..  چند نفر نشسته بودن رو یه سری مبل از این استیل سلطنتی طلائیا ! چندتا خانوم و آقا..  که چهره همه شون برام در هاله ای از ابهامه , بجز یکیشون که یه آقای مسنی بودن و از قرار پدر دوماد.. نامبرده ظاهری بسیار تند مزاج و بد اخلاق داشتن , حالا من از تهه دلشون خبر ندارم , ایشالا که خوش اخلاق بودن.. هر چی باشه من قرار بود عروسشون بشم ! دیگه یه آدم مگه از خدا چی میتونه بخواد؟؟ به هر حال .. ایشون در حالیکه داشتن سیبیلاشونو تاب میدادن با  زرسی به غایت قاطع ( با هر دیکته ای که خودتون صلاح میدونین ) روشونو کردن به من و گفتن , 3 ساعت فرصت داری بری لباس نامزدیت رو تهیه کنی و بیای.. ظاهرن شوخی هم با کسی نداشتن.. در هر حال منم دیگه از این سکانس چیزی یادم نیس..

سکانس بعدی اتاق خواهرم بود , که من داشتم لباساشو از کمد در میاوردم , ببینم کدومشون به درد نامزدیم میخوره ؟  اونیکی خواهرم و 2 تا از دوستامم اونجا بودن.. ( پرانتزی اینجا لازمه باز کنم و بگم , یکی از اون 2 تا دوستم که اونجا حضور داشت , یک دست لباس سفید داره , که از یک سفری برای خودش به ارمغان آورده و نزدیک 3 ساله گذاشتتش گوشه کمدش و هیچ جا نپوشیده.. گفته اینو میخوام واسه بعله برونم بپوشم.. هر مهمونی ای هم هر دفعه خواستیم بریم , یه دور اینو پوشیده , بعد گفته نه ! این ماله بعله برونمه ... باز چپوندتش تو کمد... ) خلاصه , من با حال پریشون هی این لباسا رو در میاوردم.. میگفتم بچه ها اینا کدومشون خوبه ؟ اون دوستم که اون لباس سفیدرو داشت میگفت ! هیچ کدوم.. اون لباس سفیده ء من خوبه واسه این مراسم.. ولی من نمیدم بهت.. میخوام بعله برون خودم بپوشم..

میگفتم , خب.. اونو خودت بپوش حالا بین اینا چی بپوشم من ؟ اون پیرهن سفیده که شمال میپوشیدمو بپوشم ؟  دوستم میگفت نه ! اون اسپورته !  نامزدیته خیر سرت ... لباس من خوبه !

میگفتم مگه میدی بپوشم ؟ میگفت , نه ! خودم میخوام بعله برونم بپوشم.. 

باز نا امید و نگران چنگ میزدم به لباسای تو کمد خواهرم..  هی یاد سیبیلای بابای دوماه میفتادم ! یه لباس میکشیدم بیرون , میگفتم بچه ها , این چی ؟ اینو بردارم ؟ ببرم بدم خیاطم تنگش کنه ؟ باز اون 3 تا یکصدا میگفتن نه.. همین لباس فلانی خوبه.. حیف که خودش میخواد بعله برونش بپوشه...

لباس بعدی رو میکشیدم بیرون.. این چی ؟

- نه ! لباس من خوبه , ولی میدونی که خودم میخوام بعله برونم بپوشمش !

و این دیالوگ تا وقتی موبایلم زنگ خورد و از خواب پریدم بالغ بر 800 دفعه تکرار شد... انقد استرس داشتم وقتی بیدار شدم که قول دادم به خودم یه دست لباس سفید ِ محکمه پسند تو همین هفته بخرم , بذارم گوشه کمد... سیبیلای آقاهه هنوز جلو چشمامه.. زنگ زدم به دوستم.. گفتم من که ازت نمیگذرم.. ندادی اون لباسه رو بپوشم.. حداقل به نامزدی برسم , شمایل شازده رو ببینم.. ولی دمت گرم , باز تو در شرایط مشابه , یه دست لباس داری , منت خلق خدا رو نمیکشی..

  نظرات ()
I NEED A SIGN نویسنده: لادن - شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

جاده ء بی تابلو خطرناکه.. حتی اگه 200 تا پراژکتورم به خودت وصل کنی که دورو ورت رو خوب ببینی , و قطب نمام دستت باشه , بازم تا یه تابلو نباشه , که بزنه چند کیلومتر تا کجا , پراژکتورا و قطب نماعه مفتشون گرونه..

 

خیر سر امواتت , یه نشونه بفرست , بفهمم هستی , بفهمم راهه درسته.. میفتم تو دره , 100 تا صاحاب پیدا میکنما !

 

 

  نظرات ()
فرم ثبت نام نویسنده: لادن - یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢

اخیراً متوجه شدم , در من میلی سیری ناپذیر قل میزند , جهت پر کردن هر گونه فرم ثبت نام! اونم از نوع دستی , نه دیجیتال ... از فرم استخدام بگیر تا تشکیل پرونده و فرم مشخصات اول سررسید !
اصن الان که بیشتر فک میکنم , میبینم من یکی از دلایلی که عیدا رو دوس دارم اینه که عیدا میرم سررسید و تقویم نو میخرم ! بعد فک کنم اونارم اصن به عشق همین فرم مشخصات اولشون میخرم ! بعد میام میشینم , با یه پایمردیه خاصی , کارت ملی و شناسنامه و گواهینامه و پاسپورت و کلیه اوراق هویتمو میچینم دورم ...دونه دونه مشخصاتمو از توشون با صداقت و دقتی مثال زدنی منتقل میکنم به فرم مذکور.. یعنی اگه پسوردای فیس بوک و عابربانکا و ایمیلامم بخواد , دریغ نمیکنم ! با یه حسن نیت غریبی همه شو در طبق اخلاص میذارم..
بعداز اتمام این مراسم آئینی حس میکنم به یه درجه خاصی از پرواز روح و سلوک و سبکی میرسم که متاسفانه اصن در وصف نمیگنجه ...
بعد , الان یه حس نا امنی بدی داره در وجودم قل میزنه ! چون یکی از بزرگترین دغدغه هام اینه که پاسپورت و کارت ملیمو گم کردم... شماره کارت ملیم که تو گواهینامه م هست , پاسپورته هم که خودش فدای سرم .. شماره ش رو از کجا بیارم اول اورگانایزری که همین الان رفتم از شهرکتاب خریدم بنویسم ؟؟؟؟

  نظرات ()
تیر آهن 18 خاکستر میکنیم... نویسنده: لادن - شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
  نظرات ()
عیدانه نویسنده: لادن - چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

شوخی شوخی شد 92 ! شوخی شوخی وارد سومین دهه ء زندگیم شدم
سال 91 لحظه ء بد خیلی داشت , ولی خدا وکیلی , بدش رو میگیم , خوبشم باید بگیم یا نه ؟ لحظه های خوبم داشت دیگه..
من خودم نباتم رو از دست دادم , دوستام یه عالمه از عزیزاشونو از دست دادن , ولی لا به لاش 2 روز که حداقل بهمون خوش گذشته
ده دفعه که خندیدیم ! چارتا اتفاق خوب که برامون افتاده ؟ 2 تا آدم جدید دوست داشتنی که وارد زندگیمون شدن..
پس  من شخصن به خاطر تک تک لحظه ها و ثانیه های خوبش ازش ممنونم..
آی هوپ سو , که سال 92 وقتی ببینه ما از سال 91 قدردانی کردیم , با تمام قوا بکوشه که حماسه ای جهت رفاه حالمان بیافرینه که ازش به مراتب بیشتر قدردانی کنیم !

من الان واقن نمیدونم در چه زمانی دارم این پست رو مینویسم ! 30 اسفند 91 ؟ یا 1 فروردین 92 ؟ از سال تحویل به بعد , در هیچ جای تاریخ قرار نداریم , تا 12 شب که بشه 1 فروردین ! بای دِ وی...  92 جانم , به همین بی وقتی قسمت میدم , لحظه های خوبت رو تا جایی که میتونی زیاد کن .. بذار به لحظه های بدت بچربه

خوش اومدی رفیق ...

  نظرات ()
واتس دِ تایم ؟ نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

من سالهاس که به دلایل خاص زیست محیطی ساعت دستم نمیکنم . چرا که  معتقدم آدم باید ساعتش دست راستش باشه  هیچ دلیل قانع کننده ای هم واسه این عقیده م ندارم.. .. بعد چون دست راسته من همه ش مشغولیت داره , یا موس کامپیوتر دستمه و شیشه ساعته تلق تلق میخوره رو میز طبیعتاً خش میفته , و اگرم ضد خش باشه , قاعدتاً صدای تلق تلقش عصبیم میکنه..  , یا دارم چیز مینویسم که طبیعتاً باز میخوره رو میز , یا دارم نقاشی میکنم  که بر حسب اتفاق بازم یا میخوره رو میز یا رنگی میشه و منم که اعصاب معصاب درست حسابی ندارم.. ور میدارم پرتش میکنم از پنجره بیرون , ساعت به اووون گرونی رو ( خب پر واضحه اگه ساعت دستم میکردم و میخواستم ساعت بخرم یه چیز درست حسابی گرون میخریدم دیگه ! ) .. به همین مناسبت من سالهاس که قید ساعت دست کردن رو زدم و از رو ساعت گوشیم اوقات شرعی و غیر شرعی رو رصد میکنم...

امروز صبح از خواب پاشدم.. گوشیمو نیگا کردم , دیدم ساعت یه ربع به 10 عه ! رفتم یه چائی ریختم , کامپیوتر رو روشن کردم... نشستم واسه خودم پای کامپیوتر یهو چشمم افتاد به ساعت , دیدم ساعت 11 س ! برق از سه فازم پرید.. چون ساعت 12 با خیاطم قرار داشتم , ساعت 1 هم با دوستام.. یه عالمه کارم بین این دوساعت داشتم... پاشدم بدو بدو , از اینور به اونور وسایلمو جمع کردم , موهامو سشوار کشیدم ... لباس پوشیدم , نشستم رو تخت کفشامو بپوشم , موبایلمو برداشتم از بغلم ! دیدم ساعت یه ربع به 11 س !
نمیفمیدم اصن در چه شرایط سوق الجیشی ای دارم به سر میبرم ! داد زدم , مامااااان , ساعت چنده ؟ گفت یه رب به 11 !
داد زدم لاله , ساعت چنده ؟ گفت یه رب به 12 ...
زنگ زدم به دوستم ! گفتم سلام , ساعت چنده ؟
گفت وای , باورت نمیشه من خودمم هی دارم موبایلمو نگاه میکنم , لپ تاپو نیگا میکنم ! نمیفمم کدوم درسته.. خلاصه فمیدیم کامپیوتره یاغی شده واسه خودش ..


ولی یه حال برزخ طوریه خوبی بود... انگار هر چی بیشتر کارامو انجام میدادم , زمان برمیگشت عقبتر.. داشت بهم خوش میگذشت..
بکشین زودتر ساعتا رو اونوری که روزا طولانی میشه و خوش میگذره دیگه... بدوئین

  نظرات ()
دنیای این روزای من.. نویسنده: لادن - شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
  نظرات ()
از خواب شیرین , ناگه پریدم نویسنده: لادن - دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱

یه وقتایی , یه خوابایی,  انقد واقعی ین , که وقتی میفمی واقعی نبودنم , هنوز فک میکنی واقعی بودن...
دیشب تو خواب یکی از دوستام که تیریپم باهاش و خیلی وقته ازش خبر ندارم  زنگ زد بهم , ابراز ندامت کرد.. منم که در پست قبل خدمتتون عرض کردم که متحول شدم اخیرن ,

بهش گفتم نه بابا , اشکال نداره رفیق , چه خوب که فمیدی و آشتی آشتی آشتی , ایشالا بری تو کشتی و اینا و یه عالمه حرف زدیم با هم و خاطره تعریف کردیم و شاد و سرخوش قطع کردیم.. بعد صبح پاشدم گوشیمو چک کردم , دیدم بدبخ اصن زنگ نزده بوده .. ولی انقد برام داستان فکت بود که امروز هر کی ازم میپرسید چه خبر , میگفتم هیچی فلانی یم زنگ زد راستی..  بعد یهو وسطش یادم میفتاد که اصن فلانی ِ بدبخ زنگ نزده.. بعد با بدبختی جمعش میکردم..

حالا از خدا که پنهون نیس , از شما چه پنهون , هنوز در ضمیر ناخوداگاهم یه احساس سمجی داره بهم میگه فلانی رو بگو دیشب زنگ زد..

کاش امشب خواب ببینم باز تیریپیم.. وگرنه کار دست جفتمون میدم.. چون ظاهراً هیچ رقم تو کتم نمیره زنگ نزده

  نظرات ()
10 روز ... بشمااااااااااااار نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱

 

یه روز در میون میام اینجا , این صفحه رو باز میکنم .. چن خط مینویسم..

پشیمون میشم , پاکش میکنم .. میرم دنبال زندگیم..

به طرز شگفت انگیزی متحول شدم ...

از هیچی ناراضی نیستم .. حتی از اینکه خیاطم مانتوهامو اشتباه میدوزه .. غش غش میخندم .. میگم فدا سرت..

از هیشکی کینه ندارم .. جِزززز م رو در بیارنم 2 ساعت بعد یادم میره .. حافظه کوتاه مدتم به طرز محیرالعقولی فقط اتفاقای خوبو  خاطره های خوبو داره ثبت میکنه ... و به طرز مسخره ای همه رو دوست دارم ..

 

 

پ.ن : بلا ملا سرم اومد , به همه بگین خدابیامرز این آخریا به یه سلوک خاصی رسیده بود...

پ.ن : فردا صبح میرم وان رو آب میکنم , تست کنم ببینم رو آب میتونم راه برم ؟

 

  نظرات ()
سبکسران آشفته خو نویسنده: لادن - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱

اخیراً با یه گونه ء جدیدی از بیماران روانی دارم روبه رو میشم , که جملگی توهم زده اند که بنده در کمین نشسته ام , ناموسشان را بربایم

حالا من چگونه در کمین نشسته ام ؟؟؟ توضیح میدم ...

مثلن من یه استاتوس آپ کردم , ناموسه مربوطه اومدن استاتوس بنده رو لایک کردن ! بعد از اونجائیکه داستان پابلیک بوده و ناموسه قصه ء ما در کلوز فرند بانو قرار داشتن , بانو لایک رو دیدن و جامه دران و نعره زنان هجوم آوردن به پیج ما و اول فن پیج رو اد کردن و بعد پروفایل رو اد کردن و بعد مسیج زدن و بعد پاشدن اومدن خرید کردن از ما یه ضرری هم به خودشون زدن که بیان به یه طریقی با ما رو در رو بشوند و به نوعی به ما بگویند که ببین , من حواسم بهت هست بعد با دو انگشت "وی" شکل چشمانشان را نشان دهند , سپس چشمان مارا نشان دهند , که یعنی آره ...

بعد هم در همان حین حساب و کتاب با طنازی خاص خودشان یک تکه ای در پاچه ء ما کردند که: آره اتفاقاً دوست پسر ما از دوستان شماست و فیلان ! طبیعتاً ما اسم و رسم نامبرده را پرسیدیم , دیدیم خیر ! از دوستانه ما نیست ! بانو بر آشفتند گفتند خودم دیدم استاتوستو لایک کرده بود !!! و ما نیم ساعت بدون پلک زدن بانو را نگاه میکردیم و نمیتوانستیم چشم از این پدیده بر داریم و برایشان توضیح بدهیم که ما ششصد و هشتاد و پنج عدد فالور داریم که الزاماً دوست ما نیستند و فقط پستهای پابلیکمان را میبینند و گاهی لایک هم میکنن !!!!!!

مورد بعد , بانوئی بودند که دوست پسرشان از دوستان کودکیه ما بود و ما یه هر هر و کر کری مِلویی با هم داشتیم ... سالی یه بار , زیر یه عکسی , لینکی , چیزی , یه چی اون میگف , یه چی من ! آخرشم به چاکرم , مخلصم ختم میشد ... از قضا روزی ما در کامنتهای یکی از عکسهایمان یه هرت و کرتی با نامبرده داشتیم ... آخرشم طبق روال معمول به خیلی مخلصم و چاکرم و فلان ختم شد ... از اونجائی که عکس مذکور 330 و خورده ای لایک از طرف دوستان ما خورده بود ,  عزت تپونمون کرده بودن رفقا و یه قربون صدقه ای هم رفته بودن و اینا ... بلافاصله بانو استاتوسی هوا نمودند با این مضمون :

پروانه ی من در دام عنکبوتی افتاده که سیر است...نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد...!

یه راهنمائی بهتون میکنم ! عنکبوته منم !!!!!!  سیرم هستم ! چون پیج پر ترددی دارم و قابل معاشرت نیستم طبیعتاً !!!!

 

پ.ن : چرا اینا رو اینجا نوشتم ؟؟ سوال خوبیه !  چون اول میان فن پیج رو لایک میکنن ! بعد پروفایل رو اد میکنن ! بعد میبینن راه نفوذی دیگه ای نیست ! میرن اِ باوت می رو میخونن , آدرس اینجا رو پیدا میکنن ! میان وبلاگ رو میجورن , ببینن من از عشقشون احیاناً این لا و لو چیزی ننوشته باشم و الخ..


پ.ن : پنج مورد دیگر از این قبیل بانوان  به صورت استند بای در آستینمان داریم ! ذکر نمیکنیم شرمنده نشن !!!!!!! اینارم نوشتم که این خوشگل دخترای زرنگ و  قشنگ ,  فک نکنن که من نمیدونم و نمیفمم که با تمام وجود دارن سعی میکنن از یه سوراخی نفوذ کنن به داستان .. فلذا ! متانت ما را با بلاهتمان اشتباه نگیرید لطفن!

پ.ن : بانوان عزیزی که روزی 25 بار بلکم بیشتر دارین پیج منو ریفرش میکنین ! ویوئر بلاگم رو انقد بالا بردین , لایکهای فن پیجم رو بالا میبرین .. صمیمانه از شما مچکرم ولی به مرگ خودتون من به ناموس شما چشم ندارم !!!!

استدعا میکنم ناموستونو از زیر دست و پا جمع کنین

  نظرات ()
تی تایم نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱

من از بچه گی دیفالتم کلن دست و پا چلفتی بود

یه بار یادمه رفته برا خودم شربت آلبالو درست کنم , دستم خورد شیشه شربت با یه وسعت زیادی برگشت رو کانتر آشپزخونه ... منم تند تند همه شو پاک کردم ! شربتمو درست کردم , رفتم پیش مامانم اینا نشستم با یه لبخند فاتحانه و راضی از خودم که انقد ظریف و دقیق همه آلات جرم رو پاک کردم ؛ یه جوری که پنداری نه خانی رفته و نه خانی اومده ! البته این شادی بعد از گل , نهایتاً  2 ساعت دوام داشت ! چون مامانم رفت سر کابینتا دید در هیچ کدومشون باز نمیشه ...

پای درد دل مامانم که بشینین , بخواین براتون از خاطرات دوران تحصیل من تعریف کنه , میگه لادن خیلی بی آزار بود , خودش درسشو میخوند , کاری به کار کسی نداشت ! فقط صبح به صبح میخواست بره مدرسه , یه لیوان چائی شیرین میریخت رو میز و زمین و زار و زندگی و میرفت ...تا ظهر که بر میگشت من داشتم چائی شیرینا رو تمیز میکردم..

تو آخرین شرکتی یم که کار کردم , یادمه ماهی یه کیبورد برام میخریدن.. علت انهدام همه کیبوردامم , سوختگی درجه یک با چائی شیرین اعلام میشد ... شیرینم دوس دارم کلن چائیمو ! یعنی از خیسی نمیسوخت , از شیرینی و نوچی حتماً میسوخت کیبوردا !

فرش اتاقمم که گفتم قبلن ! اصن یه تایم زیادی نوچ بود ...

حالا اینا هیچی...

صبح رفتم یه جا برا یه مسابقه ء عظیمی یه سری کار تحویل بدم ...

از قضا , تا من فرم ها رو پر کردم و نشستم تا مراحل اداری کارم انجام شه , یه آقایی با یه سینی چائی یهو جلوم ظاهر شد.. منم گفتم خب قطعاً ناراحت میشه من دستشو رد کنم ! چائی رو برداشتم , پاشدم وایسادم بالا سر خانومه .. از رو میز خانوم بغل دستیم  2 تا قند برداشتم و در همون حالی که یکی از قندا رو انداختم تو دهنم , دیگه حقیقتاً هیچی یادم نیس ! بجز اینکه پرونده ها و میز خانومه و خودم در مقادیر قابل توجهی چای شناور بودیم ...

نمیدونستم پرونده ها رو جمع کنم ؟ دستامو که داره میسوزه مهار کنم؟ وسایل رو میزو جمع کنم ! فقط میگفتم ای وای ! ای وای ! دیدی  چیکار کردم؟ دیدی ؟

همینجوری میخندیدم ! میگفتم ای وای !

خانومه هی میگف اشکال نداره ! دستت سوخت ! اینا رو ول کن

گفتم نه !  من عادت دارم ... ( دیگه م نیگاش نکردم ... عکس العملش اصن برام جذاب نبود .. طبیعتاً اون نمیتونست بفهمه که من چطور میتونم به سوختگی با چائی عادت داشته باشم ! توضیحشم برا من خیلی لذت بخش نبود .. ) 

نهایتاً یعنی اینجور بگم که از اون یه لیوان چائی , یه تانکر چائی نشت کرده بود ... یه قطره م تهه لیوانه نمونده بود , من بخورم حداقل این قنده که ماسیده بود تو دهنمو بشوره ببره پائین ... 

ولی یه کاری کردم , اسمم اونجا ثبت شه , جاودانه شدم  ... ینی هر کی پرسید این کارا مال کیه ؟ بگن مال همون دختر دس پا چلفتیه که اومد گند زد به دفتر و رفت .. به نظر من آدم باید همه جا از خودش نشونه بذاره ... نه ؟

 

  نظرات ()
فانتزیز ویل کام ترو... نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱

هر آدمی باید برا خودش یه سری فانتزی داشته باشه..

باید روزی 1 ساعت چشاشو ببنده , بره تو فانتزیش , واسه خودش زندگی کنه..

همچین که به خودش اومد , ببینه داره غش غش میخنده ...

 

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر الو - آقا - ۱۱۰ ؟ امشب و همه شب شادیبخش مجالس شما ! مشتری نامه چیطو ممکنه مصائب من و پینگو 32 من و پینگو بازگشت غرور آفرین ور ایز مای وبلاگ ؟ مردن به وقت مرداد !
دوستان من استامینوفن کودئین بنفش الیزه تراموا حالا هر چی خاطرات ِ یک مطبوعات خانواده با ایمان ( آقای کمالی ) در صراط مستقیم روز نوشته های یک مطبوعات روزنگار خانوم شین ریس علی مطبوعات کاملیا مغز نویس های ماری مینیمالز پرتال زیگور طراح قالب