لادن
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      وقتی ما بودیم , هیشکی نبود (البته این فقط نظر شخصیه منه)
new life نویسنده: لادن - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

آقا ! ما میخواستیم بلاگه یواشکی باشه

بعد دیدیم دیگه خیلی داریم خودمونو لوس میکنیم

این آدرس جدید ماس ... مقدمتان گلباران 

 

وقتی ما بودیم , هیشکی نبود ِ (جدید)

 

  نظرات ()
THE END نویسنده: لادن - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

خب شاید در کمتر از 10 ثانیه تصمیم گرفتم که اینجا رو تعطیل کنم

یعنی اومدم پرشین بلاگ رو باز کنم  , یه چیزی بنویسم

بعد دیدم بابا اینا که مینویسمو دوس ندارم

اونائی که دوس دارم بنویسم جاشون اینجا نیس

منم آدم چند بلاگی نیستم ! یعنی فرمت مغزم اینجوریه ! نمیتونم ... من از اون مامان باباها نیستم که همه بچه هاشونو یه اندازه دوس دارن ... تبعیض قائل میشم

فلذا... با عشق و علاقه فراوان به همه کسائی که این 6 سال با من بودن

اینجا تعطیل میشه .. من یه وبلاگ جدید میسازم که هنوز اسمی براش در نظر ندارم

باید فک کنم... الان میرم فک میکنم

شاید اگه یه چیزی باشه که به حال و هوای اینجا بخوره بیام اینجا بنویسم

ولی برنامه م اینه که تعطیل شه

پست قدیمیامو که میبینم کهیر میزنم

از فکرام ! از خودم ! از همه چی ... احتیاج به یه خونه ء جدید دارم

فن پیج فیس بوک به قوت خودش پا برجاست ... این بلاگ منهدم میشه فقط

 

لاو یو آل

پ.ن : آدمه دیگه ! چه میدونه ! شاید اصن تصمیمش یهو عوض شد , برگشت

شاید پستایی که حالشو بد میکرد رو پاک کرد

تا به زودی ...

  نظرات ()
خودتو کلن معذبه من نکن !!!! نویسنده: لادن - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

بار الها !!!! انگار که نیستی ... چو هستی , خوش باش ... ... !!!!!!ا

  نظرات ()
* نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

من اگه یه روز یاد گرفتم به آدمایی که میان تو زندگیم" همونقدر اهمیت بدم که اونا بهم اهمیت میدن " اون روز رو یقینن عید اعلام میکنم !!!!!

  نظرات ()
بعله .. عرض میکردم نویسنده: لادن - چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

در راستای خاطرات دانشجوئی پست قبل خدمت منورتون عارضم که

 

با توجه به بلایای هیجان انگیزی که توی خوابگاه به سرم اومد ! ترم بعدی با چند تا از بچه ها رفتیم خونه گرفتیم ! خیلی هم زحمتمون میشد واسه رفت و آمد ... چرا که پنجره آشپزخونه ء منزلی که ابتیاع کرده بودیم  رو به حیاط دانشگامون وا میشد ! به همین مناسبت صبحا به قید قرعه یکیمون به نمایندگی از بقیه بلند میشد , کشون کشون خودشو میرسوند به پنجره آشپزخونه , نیگا میکرد میدید هنوز ماشین رئیس دانشگاه نیومده ! در قفله , میگفت بخوابین ! همه مون میخوابیدیم تا یه ربع بعد.. یه جور اسنوز بود در واقع !‌ اسنوزه جامد ! یا فیزیکالی

امکانات ارتباطی:

بعد ما ورودیهای اول یک دانشگاه تازه تاسیس بودیم ! سر جمع 50 نفر بودیم و بیشتر خاله بازی بود قضیه تا دانشگاه ... در ابعادی که رئیس دانشگاهمون ( خدابیامرز ) ماها رو به اسم کوچیک صدا میکرد... بعد خب امکانات ارتباطیمونم کم بود دیگه ! با دود که نمیتونستیم به هم علامت بدیم تو شهر غریب ! برا همین مثلاً من زنگ میزدم دانشگاه به رئیس دانشگامون میگفتم , سلام آقای فلانی , لادن م ! به فلانی میگین خواست بیاد خونه , تخم مرغ بخره واسه ناهار !؟ اونم میگفت باشه ...

 

سرگرمیها:

بعد شاهرود یه سینما بیشتر نداشت ! اونم شماره تلفنش یه شماره با ما فرق داشت خیلی هم رند بود شمارمون ! اصن یه چیز کوفتی !... خلاصه روزی نبود که کسی زنگ نزنه خونه ما بلیط رزرو کنه

اولا شاکی میشدیم .. جیغ میزدیم سرشون ... بعد دیدیم نه .. داره خوش میگذره

بلیط رزرو میکردیم براشون ... بعد من قفل بودم رو آواز قو ...انقد تو اتوبوس برامون آواز قو گذاشته بودن کل فیلم نامه رو حفظ بودم ... یه بار اصن تو اتوبوس قسم خوردم اگه آواز قو بذاره  همون وسط بر و بیابون پیاده شم ... گل گلدون اولشو که خوند پا شدم  شروع کردم با بچه ها خدافظی کردن... یه اتوبوس پادرمیونی کردن تا نشستم دوباره سر جام ! به جاش شاگرد راننده هه برامون فیلم هندی گذاشت !!!‌
خلاصه ... سینما رو میگفتم ... هر کی زنگ میزد میگفت چه فیلمی رو اکرانه ؟ میگفتم آواز قو !!! هیشکیم دلخور نمیشد  که هیچ ‘ استقبالم میکردن ... یه بار یکی زنگ زد  واسه یه سمینار  سالن سینما رو بگیره ... بهشون قول دادم آخر هفته دربست سینما رو واگذار کنم بهشون ... چشمشون کور میخواستن درست شماره بگیرن ! به من چه ؟

تفریحات :

یه بارم جمعه عصر دلمون گرفت !‌خودمون طعمه سینماعه شدیم ! پاشدیم قشون کشی کردیم ‘ رفتیم سینما ! فیلم رز زرد بود فک کنم ! بعد سینما زنونه مردونه جدا بود !‌من تا حالا ندیده بودم واسه چه جای مهیجی نقش گیشه رو بازی میکنم

بعد دیدم چه هیهاتیه ! مثلا 10 ردیفه جلوی سینما خانوما بودن !‌ عقب آقایون ! کاپل ها هم بالکن

ما رفتیم نشستیم اون جلو ! یه مشت عمله عکره هم پشت سرمون ! نه که بخوام توهین کنم به غشر زحمتکشه کارگر و عمله ها ‌!! ولی اینا به غایت عمله عکره بودن ! یعنی یه مشت لات و لوت !!! صد رحمت به خاک سفید ... عمق فاجعه رو اینطور توصیف میکنم براتون که تا یه هفته بعد ما از لای موهام پوست تخمه در میاوردیم ! از بس تخمه و پفک درد بی درمونشون کردن , پوستاشو پرت کردن رو سر ما

مزاحمتها:

از بد روزگار بعد از یه مدت شماره خونه مون که همونطور که قبلن عرض کردم  خیلی هم رند بود لو رفت و ما کلن برنامه مون مزاحم تلفنی جواب دادن بود و به همشون میگفتیم اشتباه گرفتین .. اینجا سینماس ...در ابعاد کنسولگریه امریکا این تلفن زنگ میخورد ... خلاصه یه شب که نمیدونم چندم چه ماهی بود مثکه تو شاهرود رسم بود حلیم بپزن .. یه سری پسر زنگ زدن به ما که چن نفرین؟ میخوایم براتون حلیم بیاریم صبح ... مام شب ژوژمانمون بود.. دوستامونم پیشمون بودن ... گفتیم 8 نفریم ولی حلیم دوس نداریم ... بعد دوباره زنگ زدن که حلیم با نون بربری میخواین ؟ یا سنگک .. گفتیم سنگک دو رو خاش خاشی لطفاَ ... بعد خلاصه یادم نیس.. چندین بار زنگ زدن خلاصه .. هر دفه هم یکی مون گوشی رو بر میداشت یه چیزی جوابشونو میداد !  گفتیم اینا شماره رو پیدا کردن ! خونه رو که بلد نیستن !‌ مام که حلیم دوس نداریم ... پس منتفیه کلاً قضیه 

خلاصه نشستیم پای کارای ژوژمان طراحی مون ... باید 90 تا کار تحویل میدادیم ... رنگی و چمیدونم بافت دار و خلاصه یه طرحی رو با 90 تا تکنیک میکشیدیم و پاسپارتو میکردیم و روش کاغذ پوستی میکشیدیم و عین دسته گل آماده میکردیم همچین که جونمون در بیاد ! تمام اندوخته ء مالیمونم خرج مقوا ها کرده بودیم .. یعنی با ظرافتی کاتر میکشیدیم رو این مقوا ها که 2 سانت اینور اونور نشه , یه مقوا حروم شه... 

 خلاصه دم دمای صبح که کارا تموم شد.. یکی از بچه ها شاد و مسرور از اینکه کاراش تموم شده زودتر از همه , پاشد بره بخوابه , پاش خورد به قوریه چایی که اون وسط بود ... قوری برگشت رو اون تپه ء مقوای کارهای به اتمام رسیده ... دیگه خدا میدونه که چه حالی بودیم و  شیون کشون میدوئیدیم از اینور به اونور و سشوار میگرفتیم روشونو ! پاسپارتوهای مقواهای خدا تومنی به چوخ رفت و کاغذ پوستیا به فنا رفت و رنگا همش پس داد به هموووو... یه وضی خلاصه ... با بدبختی دیگه ساعت 5 اینا جمع کردیم قضیه رو .. همه گرفتیم خوابیدیم ... همچین چشامون که گرم شد , ساعت 6 اینا فک کنم زنگ درو زدن !!!

بعد اون صحنه اصن دیدنی بود !‌ عین 8 نفر مون پاشده بودیم نیم خیز تو رختخوابا !‌ همدیگه رو نیگا میکردیم ... هیشکی هیچی نمیگفت ! ترسیده بودیم قشنگ..

ساعت 6 صبح !‌  کی میتونس باشه خب ؟... خلاصه ... من پاشدم رفتم دم در که مثلاَ خیلی شیرزن بودم ... یکی دیگه از دوستامم اومد تو راهرو وایساد پشت سرم که مثلاَ هوامو داشته باشه .. رفتم دیدم 2 تا پسر با یه سطل حلیم جلو درن !!! بعد قیافه ء من  قشنگ بود ! چادر نمازه دوستمو برداشته بودم انداخته بودم رو شونه م !‌ زیر چشا سیاه ! خطای بالش رو صورتم ...! باورم نمیشد .. سرمو انداختم پائین سطله رو از دستشون گرفتم درو بستم !

بعد از اون شوک چایی و طراحیا , اصن یادمون رفته بود که تلفن و حلیم و فیلان و اینا چی بوده  ... خلاصه گذاشتیم حلیمو رو کانتر ... گفتیم نذری آورده بودن... بخوابین ... بعد همه مون خوابیدیم !!!!

20 دقیقه بعد ! دوباره زنگ زدن ... باز من و اون یکی دوستم پاشدیم ... با همون شمایل رفتیم جلو در ! با این تفاوت که اینبار رفتم که بزنم هشتر و وشتر شون کنم ... گفتم اینا فمیدن دختر تو این خونه زندگی میکنه .. لابد میخوان اذیت کنن! که در نهایت ناباوری دیدم 2 تا پسر دیگه با نون سنگک و یه قابلمه گلگلی وایسادن جلو در ... ! بنده خدا ها انقدم بد بودن ! دلم نمیومد داد بزنم سرشون ! باز سری اولیا بهتر بودن

خلاصه حلیم و نون سنگکو گرفتیم قابلمشونم خالی کردیم نَشُسته دادیم دستشونو  جمیعاً کپه مرگمونو گذاشتیم !

ساعت 8 باز زنگ خونه رو زدن ... من که  گفتم اگه من پاشم برم جلو در که خون به پا میکنم‌!‌ یکی دیگه بره ... یکی دیگه از بچه ها پاشد رفت با یه ظرف حلیمه دیگه اومد ...

ولی سگ خواب شده بودیم همه مون دیگه !‌ با چشای پف کرده  همه چارزانو  نشسته بودیم کف سالن !‌ این حلیما رو نیگا میکردیم رو کانتر آشپزخونه ... بعد حلیمشون اصن یه شکلی بود ! ریش ریش گوشت قرمز داشت وسطش ! انگار یه گوسفند داشت توش بع بع میکرد , زنده زنده  ... اصن نیگاش میکردی حالت دگرگون میشد... حلیم مگه گوشت بوقلمون نیس اصن؟ !!!

حالا فک کنین که دو تا سطل و یه قابلمه از این معجون دلپذیر رو دستمون مونده بود... البته ایشالا که نذرشون قبول باشه ! ولی با مزاج ما خیلی سازگار نبود !  ... ولی نون سنگکا رو صبونه زدیم  دستشون درد نکنه !‌

حلیما رم یه سطلشو بردیم دادیم به پسرای دانشگاه که با آغوش باز پذیرفتن ... بقیه شم موند تو یخچال , کپک زد ... یه ماه بعد ریختیم دور

بعله !!!!

 

 پ.ن : خودتون گفتین طولانی باشه اشکال نداره ! بنده هیچ مسئولیتی در این قبال ندارم .. تازه سره درد دلم وا شده

  نظرات ()
10 سال نویسنده: لادن - دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

در مخیله م هیچ رقمه نمیگنجه که 10 سال پیش این موقع رفتم دانشگاه ! یعنی باورم نمیشه که 10 سال گذشته ! من ورودیه بهمن 80 بودم ! ولی چون وسط پیش دانشگاهیم بود و هنوز نمیدونستم میرم شهرستان یا نمیرم , تا اواخر فروردین کماکان داشتم با خودم کلنجار میرفتم ...

سرانجام یه روز مامانم بهم گفت جمع کن وسایلتو بریم شاهرود! از اونجایی که تا شعاع 2 کیلومتریه ما بجز پسرعموم کسی شهرستان درس نمیخوند و کلاً هنوز خیلی رسم نبود من اصن نمیدونستم شاهرود کجاس و بر این گمان باطل بودم که شاهرود شماله و دریا داره ... و باز از اونجایی که هنوز علم پیشرفت نکرده بود و بجز ترمینال جنوب هیچ خروجی دیگری به شاهرود وجود نداشت , مادرم بلیط مشهد را لحاظ کردند و ما تا خود شاهرود در حالی که اشک میریختیم و واک من مان در گوشمان چه چه میزد به این فکر مینمودیم که اینا چرا از هراز نمیندازن برن شاهرود ؟ آخه کی از جاده مشهد میره شمال ؟

لازم به ذکر است که ما تا کنون مشهد هم نرفتیم و لازم به ذکر تر است که ما کلاً اصحاب کهف طوری میباشیم و بعد از قریب به بیست و اندی سال زندگی در پایتخت جوری خیابانها را نگاه میکنیم که پنداری پریشب از پاریس عظیمت نمودیم که فادر لند مان را ببینیم برای اولین بار!!!!! و گفتن ندارد که سالها فکر میکردیم پونک و نارمک کنار هم هستند و شریعتی و ولیعصر را از یکدیگر تمیز نمیدادیم ! کلن تهران قشنگ بود به نظرمان !!!!

انی وی ! مادرمان یقه ما را گرفتند و بردند شاهرود , گذاشتندمان خوابگاه و بدون توجه به اشکهای روی گونه ء ما برگشتند به پایتخت !

ما کلن در محیط دانشگاه یک کوفته خاصی بودیم برای خودمان ! ازآنجائی که مدرسه ء ما گیر نمیداد و ما هم یاغی بودیم ! به نوبه ء خودمان ابروان نازکی داشتیم و موهای چیتان پیتان شده ء مش طوری بسیار روشن که برای عید برای خودمان تهیه نموده بودیم و سوئی شرت زرد بسیار جلفی تن میکردیم و موبایل به دست اشک میریختیم و در سطح دانشگاه و خیابانها میلولیدیم ! در کل آن دانشگاه فقط ما موبایل داشتیم ! ما هم از پر قنداقمان که موبایل کسی دستمان نداده بود ! شب آخر قبل از عظیمت گریان و حیران رفتیم سراغ پدرمان در میان هق هق گفتیم گوشیتو میدی من ببرم ؟پدرمان هم گفت وردار ببر ! و گوشت کوب 3310 ش را داد دسته ما ... و صد البته که آخرین دیدار پدر و موبایلش همانجا بود ... 

ما از 7 صبح بیدار میشدیم ! گریه میکردیم ! آرایش میکردیم ! میرفتیم دانشگاه ! در دانشگاه گریه میکردیم ! طراحی میکردیم ! میامدیم خوابگاه ! از وقتی می آمدیم خوابگاه مدرسه مان هم در تهران تعطیل شده بود , دانه به دانه شماره رفقا را میگرفتیم نفری یک کورس با هر کدام گریه میکردیم و ناله میکردیم تا شب میشد و گریه میکردیم و میخوابیدیم !!!! کلاً یک کوفت منحصر به فردی بودیم که اوج دلخوشی اش این بود که میرود یک جائی که دریا دارد ! ولی سر از کویر در آورده بود ...

انی وی ! ما نهایتاً بعد از 2 هفته دیگر هر کاری کردیم گریه مان نگرفت !!! با شرایط کنار آمده بودیم ... چند عدد هم اتاقی هم در خوابگاه  پیدا کرده بودیم ! که از صبح قرمه سبزی بار میگذاشتند و فسنجون جا مینداختن تا بعد از دانشگاه قوت قالبشان محیا باشد و این برای بنده ء حقیر که به توصیه آقای ایمنی , هیچ وقت دست به گاز نزده بودم , مبادا منفجر شود و ما به همراه خانواده بترکیم  و برای دم کردن چای هم از والده میخواستم که بیایند زیر گاز را روشن بنمایند تا  چایی دم بنمایم بسی شگفت آور بود ! فلذا ما تصمیم گرفتیم تا در ازای بی هنری مان در امر آشپزی حداقل اتاق را تمیز کنیم تا کمک حال هم اتاقی ها باشیم !!!!

به همین مناسبت یقه ء یکی از دخترها که نگاههای نسبتاً مهربانتری بهم داشت رو گرفتم ! گفتم جارو کجاس ؟؟؟ گفت جارو نمیخواد ! نپتون بردار ! بنده حیران و سرگردان گفتم نه ! میخوام جارو کنم ! گفت میگم جارو نداریم ! نپتونو بردار ! گفتم این اصن نمیفمه من چایی نمیخوام دم کنم ! نپتون و لیپتون نه ! جارو

که دیگه حوصلش سر رفت و یک مکعب مستطیل پلاستیکی که شبیهه تخته پاک کن بود  و در مخیله ء من هر کاربردی میتونست داشته باشه بجز کاربرد جارو وارانه , داد دستم و گفت اینو بکش رو زمین ! نپتون !!!!! این نپتونه

و من با چشمانی در ابعاد نعلبکی بر بر نپتون و صاب نپتون رو یه بیس دقیقه ای نگاه کردم و در شگفت بودم از اختراعات دانشجویی !!!!

ما خیلی کم تابلو بودیم ! از فرداش پچ پچ ها و نگاههای سنگین 2 برابر شد ! که این دختره رو دیدی نمیدونه نپتون چیه !!!!! و بلاه بلاه بلاه ...و هم اتاقی ها با ما قهر نمودند ! و همه سر سنگین شدند ! البته سر سنگینی وقتی شدت یافت که دوستان سبزی خریده بودند ! آوردند وسط اتاق پهن کردن گفتن بیا بشین پاک کنیم ! و من جرات نداشتم بگم که من فرق تره و ریحون رو نمیدونم و تا به امروز سبزی پاک نکردم و ... یادم نیس آخر گفتم یا نگفتم ! ولی سبزیا رو پاک نکردم ! اونام باهام قهر کردن !

از بخت و اقبالم افتاده بودم تو اتاق کدبانوترین دختران خاورمیانه !!!

خداوکیلی من هیچ وخ آدم سوسولی نبودم ! ولی خب کد بانو ام نبودم ! گلیمم رو به نوبه ء خودم از آب میکشیدم بیرون فقط ! بنابراین ما با اتاق بغلی ساخت و پاخت کردیم تا یه کدبانو بفرستن اینور , ما بریم اونور ... و اینچنین شد که اوضاع اندکی بهتر شد ... ولی اینجا با اونجا فرق داشت ! قرمه سبزی و باقالا قاتوق در کار نبود  ! هر کی یه چی ورمیداشت میخورد میرفت دنبال بازیش !!! و خیلی هم براش مهم نبود که یه نفر مث من آشپزی بلد نیس و به همین مناسبت من در سفری که به پایتخت داشتم از بی غذایی ها و اینها گله مند شدم و مادرم طی مراسمی مقادیر قابل توجهی فیله ء مرغ ؛ فریز نموده و داد دستم و گفت برو اینا رو سرخ کن بخور ! و اینچنین بود که بنده 3 ماه فقط فیله خوردم 

بلی !!!!

این پست بسیار طولانی شد ! سایر خاطرات را در پستهای بعدی میگنجانم

پی وست : عکس متعلق به بلیطهای رفت و برگشت ما به شاهرود است ! از روز اول که مادرمان بردمان ! تا آن یکسال و نیمی که ول ِ ترمینال جنوب بودیم  و بعد هم بیهقی

اون یکی ها هم قبض های کافی نت مان است

  نظرات ()
فالینگ نویسنده: لادن - شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

رفتم پیش فالگیر

فال قهوه و ورق و شمع گرفتم ... من آدم فالباز و خرافاتی ای نیستم ... ولی دلم میخواس یکی بشینه واسم حرف بزنه ! اصن بهم دروغ بگه .. قصه برام تعریف کنه ... اصن مهم نبود چی بگه ! یه چیزی بگه که اتفاق میفته , که من منتظر بشم که بیفته .. حتی اگه هیچ وخ نیفته ... 3 تا برگه پشت و رو , گفت , من نوشتم... همه چیزایی که بهم گفت بی سر انجام بود ... از یه سری آدم حرف زد و مشخصاتشونو داد که میان تو زندگیم ... هیچی از رفتنشون نگفت .. فقط میگفت یه خانوم میاد اسمش فلان و فلان حرفو داره .. یه آقاهه میاد , قدش انقده ... یه سگه میاد فیلان .. یه گربه هه میاد فیلان ... ولی نگف اینا از کدوم ور میرن ... مگه زندگیه من چقد جا داره ؟ من خودمم وسط زندگیم مچاله میشم شبا که میخوام بخوابم .. جا ندارم پاهامو دراز کنم ... اینا کجا میخوان بیان ؟

انی وی ... یه وختایی , آدم فقط میخواد بشینه گوش کنه ,

یکی در مورد زندگیش براش حرف بزنه ... یکی چارزانو بشینه جلوت , پول بگیره که از خودت برات بگه ...  بگه الان کجائی ! کجا داری میری ! اینا که خودت نمیبینی رو بگه ...

به جای اینکه بشینی واسه یکی از خودت و دلتنگیا و بغضات بگی , اونم بگه : آره , منم همینطورم ...یه وختایی میخوای هیشکی بهت نگه منم همینطورم ... فقط خودت همینطور باشی

یه نفر که نه  الکی تعریف کنه ازت , نه قربون صدقت بره ... نه وقتی نیت میکنی انگشت میزنی تو فنجونت , یه عمر اون نیته رو بزنه تو سرت...

یه وختایی لازمه ...

  نظرات ()
شکر میونه دروغهای 13 تون نویسنده: لادن - یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱

من واقعاً دلم میخواد 2 نفرو پیدا کنم ... و ازشون بپرسم : چرا؟ واقعاً چرا ؟؟؟

اول اون کسی که جمله ء : با اجازه شر میکنم رو در فیس بوک باب کرد ... میخوام گل و شیرینی بگیرم برم دم خونشون از مادر پدرش تشکر کنم واسه این وقتی که واسه تربیت این بچه گذاشتن !!!!

یعنی واقعاً حس میکنین کسی ممکنه شما رو برای شر کردن یک لینک , عاق والدین کنه ؟؟؟ یا مثلاً نفرینش بدرقه ء راهتون شه ؟؟ لینک واسه شر کردنه دیگه ! شر کن بره ...

دوم اون کسی که جمله ء : با اجازه ء پدر مادرم و سایر بزرگترها " بعله" !!!! رو باب کرد
...شما اگه پدر مادرت و سایر بزرگترهات راضی نبودن , واسه چی اومدی نشستی اینجا ؟!!! اگرم راضی بودن که آدم دیگه 5 دقیقه یه بار که اجازه نمیگیره ازشون... شوخی داری مگه با بزرگترا؟ مگه هم قد و هم سن شمان ؟ ! یک کلام بگو بعله ! پاشو برو سر زندگیت ... !!!!

پ.ن : ( البته پر واضحه که اینا نظرات شخصی بنده س ! ) و طبیعتاً فاقد هر گونه ارزش و اعتباره قانونیه ! و هرگونه اعتراضی بهش وارده ! کلن حس کردم باید مشغولیتای ذهنیمو باهاتون شر کنم ! وسط این دروغ دغلا با سطح دغدغه های منم آشنا شین

  نظرات ()
91 نویسنده: لادن - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

پریشونم ! یه حال بی قرار طوری
همچین که انگار پس فردا سینزه به دره و کل پیک شادیم حل نشده و رنگ نکرده مونده !
انگار که مانتو شلوار مدرسه م رو نمیدونم از کدوم سوراخی باید برم بکشم بیرون , بندازم تو رخت چرکا ...
انگار که خسته باشم از این همه بی تکلیفی و تعطیلی و بی کاری ! ولی دلمم نخواد تموم شه
انگار که دلخورم از اینکه روز اول بعد از 13 , ساعت 8 صبح , ریاضی داریم !!!!
انگار که خودم میدونم یه جای کارم داره میلنگه , ولی نمیخوام به رو خودم بیارم ...

  نظرات ()
- نویسنده: لادن - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

-

  نظرات ()
لی لی لی لی نویسنده: لادن - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

من اگه دور از جونم یه روز بخوام ازدواج کنم ، یکی از شرایط ازدواجم اینه که شاه دومادمون حداقل یک تِرَک شهرام شبپره ، یک ترک احسان خواجه امیری رو حفظ باشه !
ابی و داریوش و اندی و منصور و شماعی زاده و هایده و .. براش حکم نوستالژی داشته باشه !
اسکوتر و دی جی بو بو و تیستو و .. تو کت من نمیره ... اصن اول یه نمونه کار باید بیاره ! یه سی دی که فیوریت موزیکاش توش باشه ! روحیاتشو بسنجم ... از نون شب واجبتره ...
قاچاقچی ای که محسن یگانه گوش بده اولویتش به مراتب بیشتر از دکتریه که فقط آرکایو گوش میده

پ.ن : پیشاپیش از کامنتهای با نمکتان ، با مضمون واسه همینه ترشیدی و ... مچکرم !

  نظرات ()
کبیسه جان نویسنده: لادن - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

پیرو سرچی که اخیراً در لحظات خاطره ساز  این 28 سال عمر با عزتم  داشتم انجام میدادم  2 تا لحظه رو نتونستم پیدا کنم ! یعنی فک کنم نداشتم اصن ...

یک : لحظه ای که بخوام یه تصمیمی بگیرم که کلاً زندگیمو عوض کنه ! یعنی یه خط مرز طوری , که بعدنا بتونم بگم اگه اینجا این کارو انجام نمیدادم , فلان کارو انجام میدادم , الان یه جا دیگه وایساده بودم !!!! ( که اصلن از این بابت ناراحت نیستم که هیچ ! بسیار هم شادم.. ایشالا که نداشته باشم از این به بعدشم ... )
دو : بهترین روز , یا بهترین لحظه ء زندگی ! قطعاً بهترین زیاد بوده ... و بدترین زیادترررررر ! ولی یه بهترینی که بخواد با همه بهترینا فرق داشته باشه و همیشه جلو چشمم باشه ! پیدا نمیکنم ... فلذا احساس سرخوردگی مینمائیم ! همچون یک پلانگتون منزوی در ژرفای  اقیانوس !

ای 91 جان ! شما یک بهترین لحظه به ما بدهکاری ! بر حسب اتفاق کبیسه هم هستی !!! بخوای , میتونی

  نظرات ()
نود نویسنده: لادن - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

سال 90 خود را چگونه گذراندید ؟

در مسجد و مراسم ترحیم

 

پ.ن : من نمیدونم سال 90 چیکار داشت میکرد ؟ روح همه رفتگان شاد ... چه اونا که قبلاً از بینمون رفتن ! چه اونائی که امسال رفتن ... قطعاً جاشون خیلی خالیه ...

به امید یه سال پر از تولد و اتفاقای خوب

پ.ن : هفته ء دیگه , فردا !!!! عیده ؟ یا شب یلدا ؟؟؟
براچی داره برف میاد ؟

  نظرات ()
شهراب شبپره تراپی نویسنده: لادن - پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

به جان لادن... مدیونین اگه مسخرم کنین !
خدمت منورتون عرض کنم که , بنده یک طب نوینی رو پایه نهادم , تحت عنوان " شهرام شب پره تراپی "
چرا که , جاتون خالی , دلتون نخواد ! یکروز بنده حال خیلی بدی داشتم ... خیلی آقا ! خیلی ..بعد پاشدم رفتم پیاده روی.. !
بعد یه ماشینه از بغل دستم رد شد ! با صدای موزیکی بسیار بلند و رسا
خدا همه ء امواتشو غرق رحمت کنه انشاله ! این دوست عزیزمون یه آهنگ بسیار دامبولی از آقامون شهرام شب پره داشتن گوش میدادن ؛ با چنین مضمونی : دل من بی قراره... ! آخه امشب قراره .... اونی که دوس دارم من بیاد پیشم دوباره ... یا یه چی تو همین مایه ها

به طرفت العینی این نیشه ما تا پس کله مون واااا شد ... غم دنیا از دلمان رخت بر بست و حالمان دگرگون شد...
اصن خط مشی و دیدم به زندگی از همون لحظه عوض شد ...
حالا الان دیروخته ! منم صحیح نیست پاشم برم پیاده روی ! این آهنگم هر چی سرچ میکنم پیدا نمیکنم !!!
اون رفیقمونم که این آهنگو گوش میداد در دسترسم نیس ...
فلذا ! دوستان , یه زحمتی بکشین ... یه سرچی کنین
بیابیدش ! خدا بالای سر شاهده , معجزه میکنه ! به جان خودم معجزه میکنه ! برا منم بفرستینش ! میخوام شهرام شبپره تراپی کنم !
امیدوارم هنوز همون قدرت رو داشته باشه

 

پ.ن : پیدا شد به همت دوست بسیار بسیار بسیار عزیزی در فیس بوک

با ولوم بسیار بالا فقط جواب میدهد و تراپی مینماید ... امتحان کنید

بعد ! تموم شد ! پشت بندش ! اینو

 


  نظرات ()
EMPTY نویسنده: لادن - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

دلم میخواد حافظه مو از دست بدم ! ببرنم یه جا , وسط یه عالمه آدمی که همه شون حافظه هاشونو از دست دادن ... ! یه عالمه آدم جدیدی که هیچی ازشون ندونم ! هیچی ازم ندونن ! اصن مجبور نباشم از اول بشناسمشون ...
بعد عصرا بشینیم دور هم چائی بخوریم ؛ فقط بر بر همدیگه رو نگاه کنیم !
اصن هیچ حرفی نداشته باشیم با هم بزنیم ...
هیشکی از گذشته ش خاطره تعریف نکنه ... هیشکی هیشکیو نشناسه ! هیشکی هیچی یادش نباشه ! هیشکی... !
نه نوستالژی داشته باشیم ! نه دوست قدیمی ! نه دل بستگی ! نه فیس بوک ...اصن هیچی به هیچی...
هیشکی هیچ خاطره ای نداشته باشه که وقتی یادش میفته , قیافه ش کج و کول شه ...

  نظرات ()
OSCARINGzzzz نویسنده: لادن - دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

خب ! اگه همه موافق باشن ! وظیقه خطیر رقصه مجسمه اسکار رو برا اصغر آقا امشب من به عهده میگیرم ! قول میدم هر چی اصغر آقام شاباش داد بیام باهاتون شر کنم ! به هر حال حفظ سنتهای ملی وظیفه ء هر ایرانیه وطن پرستیه ! پیشاپیش از اینکه با دو انگشتی دست زدن و فریاد پرشوره شاباش شاباش , ما را همراهی میکنید , مچکریم
اگه استقبال عمومی خوب باشه , میگیم آخر شب , مجسمه رو پرت کنه ... ببینیم کی میگیرتش ؟ ایشالا میخوره فرق سر آنجلینا جولی !!!! من با این ضعیفه خورده حساب شخصی دارم

 

پ.ن : یه کلمن هم تهیه کردیم ! شربت نذری

گذاشتیم پشت لیموزین ! میخوایم واسه اهل قبوره هالیوود خیرات بدیم

  نظرات ()
ولم تاینگ نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

جهت شادی روح عزیز از دست رفته , کشیش اهل دل , شادروان ولنتینو ... اجماعاً رحم الله و من یقراء فاتحه مع َ الصلواااااااااات

  نظرات ()
پرسنال سرچ نویسنده: لادن - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

کاش این گوگل میومد , با موتور جستجوگرش ! یا با گوگل ارت ش ! یا با هر کوفتی که خودش صلاح میدونست ؛ اتاق منو تحت پوشش پرسنال سرچ قرار میداد
بعد من میتونستم سرچ کنم , بزنم مثلاً کلیپس صورتیه !!! بنویسه کشوی دوم , نبشه کیف سبزه
یا مثلاً بزنم آدرس خونه ء فلانی ! بنویسه لای سررسید پارسالیه
یا مثلاً بزنم شال خاکستریه ! بنویسه تهه کمد رختخوابا
یا مثلاً بنویسم اون انگشتره پروانه ایه بنویسه موجود نیست ! من تکلیف خودمو بدونم ! هی نرم این جیبای لباساییمو که خیلی وقته نپوشیدم بگردم ! به جاش 100 تومنی پاره پوره پیدا کنم
یا مثلاً بزنم اون 5 متر پارچه ای که پارسال گم شد تو اتاقم!!!!! خدا وکیلی جواب این مورد واقعاً برا خودمم جذابه !!!!

آخه این تقاضای زیادیه ؟؟؟
این دانشمندا اختراع درخواستی انجام نمیدن ؟

  نظرات ()
فریزرمون از خونه مون گرمتره نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

 

 

بنده به ضرس قاطع خدمتتون عرض میکنم , میدون دربند ( حول محور اون آقا مفرغی کوه نورده ) , الان به مراتب از اتاق من گرمتره ... ! اینجا رسماً داره باد میاد ... شوخیم نداره ... !
بارالها ! مرسی که مرا اسکیمو نیافریدی ! خیلی مردی
ولی چرا ویلا ندادی ؟ کنار دریا ندادی ؟ تو استوا ؟ هان ؟
آیا به راستی , این نقض آشکار کنوانسیون حقوق بشر نیس ؟؟؟ هس



  نظرات ()
do u like it ? do u ? do u ? نویسنده: لادن - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

فاینالی

جهت رفاه حال خودمان ‘ این هم پیج ما در فیس بوک

  نظرات ()
جمعه ئووووو نویسنده: لادن - جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

به نظرم "جمعه" کاملاً قابلیت تبدیل شدن به یک فحش رکیک رو داره ! یعنی حق مطلب رو قشنگ ادا میکنه ! وقتی کلیه صفات بد و زشت و زننده رو  میخوای به یکی تقدیم کنی ... فقط کافیه بهش بگی , خیلی آدم جمعه ای هستی ... خیلی
البته باز جمعه داریم تا جمعه ! امروز که رسماً از اون فحش ناموساس

  نظرات ()
گل شیفته نویسنده: لادن - چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

این یه ماه باقی مونده تا اسکار رو میشه خواهش کنم مراعات کنین ؟

هر کی میخواد لخت شه , بذاره اونوره عید ؟

  نظرات ()
نادر & سیمین نویسنده: لادن - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

 

روز خنده ء ما بود ! روز گریه ء دشمن

 

ایح ایح ایح ایح ایح

  نظرات ()
پکیج استثنائی زلزله رسید نویسنده: لادن - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

اگه همین الان زلزله بیاد ! تو همین حالتی که من نشستم اینجا

کمترین اتفاقی که میفته برام با 2 ریشتر اولش اینه که
دسته ء تردمیل از این گوشم میره , از اون گوشم در میاد
انگشتای پامم لای پره های شوفاژه و قطعاً قلم میشه
تردمیله که دسته ش قرار بود بره تو گوشم و سرم رو تکیه دادم بهش
باز میشه بر اثر تکانهای شدید و تالاپ میخوره تو سرم ! در یک پکیج استثنائی هم قطع نخاع میشم به امید خدا ؛ هم ضربه مغزی
خب ! طبیعتاً برق هم میگیرتم ! این که یه چیزه پر واضحیه
بعد دوحالت داره الان
یعنی یا باید این پوزیشنی که هستمو عوض کنم ! یا به افقهای روشن نگاه کنم و امیدوار باشم که تا من این حال , اینجا نشستم , زلزله نیاد

  نظرات ()
tea time نویسنده: لادن - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

در راستای پروژهء دعوت مینا جان اینا از ملکه خانوم جان اینای نروژ

دیدیم که ما هم " اینجووووری " ( ادای یک آدم کج و کوله را داریم در می آوریم ) نیستیم

میخواهیم آقامون جرج کلونی را به صرف چای دعوت کنیم منزلمان ! تا صبح دولتمان بدمد

از آنجائی که 1% احتمال میدهیم آقامون بیزی باشن

 دیوید نمیدونم چی چی ( فامیلش خیلی سخته ) راس گِلر  جان خودمون را بر روی نیمکت ذخیره قرار میدهیم

مَرد میخواهیم دعوت ما را رد کند

پ.ن : ما بی صبرانه منتظر تماس شما عزیزان هستیم ... چائی و کیت کت چانکی میخوریم ! انقد میخندیم ! انقد میخندیم ! انقد میخندیم ... به قرعان ! احمق نشین نیاینا

  نظرات ()
ACTION نویسنده: لادن - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

داخلی - اتاق نویسندگان - عرش کبریا

- خب ! این دختره رو چی کار کنیم ؟ هپیلی اور افتر شه ؟ یا یه جور تاثیر گذار تمومش کنیم ؟ چقد وخ داره ؟

+ به نظر من یکم اکشن بدیم به قضیه ! نظرتون در مورد یه تریلی 18 چرخ چیه ؟ وخ داره فعلاً ... احضار نشده

- پروانه ساخت این خانوم کجاس ؟ توکدوم قسمت دسته بندی شده ؟ درام ؟ رومنس ؟ کمدی ؟ پرونده ء کد هفتصد و شصت و پنج میلیون و سیصد و چهل و دو - سی اف بی / رو بیارین

+ به نظر من اینو با کد هیژده میلیون و سه هزار وارد یه داستان پیچیده کنیم ! قول هیژده میلیون رو به کسی ندادین ؟ همون قد بلند , سبزه هه ؟

- نه ! خالیه ... تا عید کاریش نداریم ... ولی عید باید پسش بدی ... قولشو تو امریکا به یکی دادم ...

و....

 

 

پ.ن : یه میز مستطیل دراز رو تصور کنین که یه عالمه کاغذ روشه و یه عالمه نویسنده هم دورش نشستن ! دارن سرنوشت شما رو مینویسن ... !!!! اوخ خ خ خ

  نظرات ()
شیت تو لایف نویسنده: لادن - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

دارم فک میکنم , اگه آب ُ قطع میکردن ! میگفتن صبح به صبح باید بری لب چشمه , حوالی دماوند , با کوزه , آب بیاری ... هضمش برام راحتتر و منطقی تر بود ... نسبت به اینکه بهم بگن اینترنت نداری , به جاش اینترانت داری !!!! ...
اصن یادم نمیاد , وقتی اینترنت نبود , چه جوری زندگی میکردیم ؟


 

پ.ن :جهت رفاه حال دوستانی که پست قبلی براشون قابل هضم نبود , مجیک دودر  اندر احوالات بی اینترنتی و استفاده از دود جهت برقراری تماس بود !

  نظرات ()
Magic Smoke نویسنده: لادن - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

دستگاه دود دهنده ء جیبیِ " مجیک دودِر "، جهت استفاده های سوشال نتورکی رسید
دارای ٢۴رنگ دود متفاوت ، به ١٢ زبان زنده دنیا
بهترین جایگزین برای شبکه های منفور اجتماعی
مناسب برای کلیه سنین و سلایق ! دارای آپشن مناسبتهای خاص
با قابلیت پخش حباب و موزیک
دارای ٨ شابلون اسمایلی ، جهت نشان دادن احساسات درونی شما به وسیله ء دود
حافظه ثبت ٧٧ آدرس مختلف
کم جا و کم مصرف ... جهت استعمال خارجی
قابلیت دود دهی تا ١٨ هزار کیلومتر
قابلیت دود دهی در هوای بارانی و برفی
تحت لیسانی کمپانی ابر سفید
معتبر ترین کمپانی سرخپوستان امریکا

اگر همین الان تماس بگیرید ، یک دستگاه مورس هدیه میگیرید

  نظرات ()
X-Mass نویسنده: لادن - یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

 از این بابانوئل و حاجی فیروز آبی گرم نمیشه

یه لباس قرمز تن این غول چراغ جادو میکردن از اول

الان وضعمون این نبود

  نظرات ()
-ZoOo نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

در راستای رویت 2 قلاده شیر و یک عدد کرکس و چند حیوان دوست داشتنیه دیگر در سطح شهر ... انشاله به زودی در عوارضی تهران , بلیط باغ وحش فروخته میشود

بعد سر در تهران مینویسن : به منطقه حفاظت شده ء تهران خوش آمدید ! لطفاً از غذا دادن به حیوانات جدداً خودداری فرمائید

صبح از خونه میری بیرون ؛ سر کوچه با خرس قطبی منتظر تاکسی وایمیستی بهش لبخند میزنی و ازش میپرسی روز قشنگیه نه ؟ جناب قطبی؟ بعد دعوتش میکنی با هم بشینین تو یه کافه , یه چائی بخورین ,
پنگوئنه تو تجریش فال حافظ میفروشه ...  لابد

بالاخره زندگی خرج داره !!! انگل جامعه که نیستن

زندگی چقد هیجان داره ...  ما این اکوسیستم موجود را که بر شهر مستولیست دوست میداریم ... مطمئنیم که خیلی بهمون خوش میگذره ... کاش کانگورو هام بتونن بیان , جای خالیشون به شدت داره حس میشه

  نظرات ()
یَ ل د ا نویسنده: لادن - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

یلدا به هزار و چهار دلیله مهیج فیوریت ماست ! هزارتا دلیلش که کلاً شخصیه ! چارتاشو میگم , که در جریان باشین

فرست آو آل اینکه , انار و هندوانه فیوریتهای ما هستند و چه چیزی مهیج تر از شبی که سمبلش هندوانه و انار باشد ؟
سکند آو آل اینکه پائیز تمام میشود ! و چه چیزی مهیج تر از اتمام پائیز ... ؟
تیرد آو آل اینکه , از این شب به بعد باز روزها میروند رو به بلندی و ما احساس امنیت مینمائیم و ما شاد میشویم و چه چیزی مهیج تز از شاد شدنه ما ؟
فورث آو آل اینکه , ما فال حافظ خیلی ی ی ی ی دوست میداریم ! و چه چیزی مهیج تر از فال حافظ ؟
هان ؟
بای د وی
ما خودمان میدانیم دلایلمان به غایت محکمه پسند است ... و ما یلدا را شادی ملی اعلام نموده و این پست را با ترانه ء جنجالیه شیخ عجل مرتضی , به پایان میبریم که میفرماید
آی انااار انااار بیا به بالینم ... و بلاه بلاه بلاه

  نظرات ()
5شمبه نویسنده: لادن - پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

 

آدمی , فطرتاً و پیرو یک قانون نانوشته , از اول هفته در انتظار 5 شمبه است ... تا بنشیند , بزند دو دستی بر سرش , و بگوید حالا چه کار کنیم ... ؟
آدمی برخودش واجب میداند 5شمبه یک گلی بر سرش بگیرد ...
آدمی شاید اصلاً حوصله هم نداشته باشد در این سرما از جایش تکان بخورد و بیرون برود... حتی مهمانی پسر حاکم...
ولی حس میکند باید دعوت بشود ... اگر بداند که دعوت است , با خیال راحت مینشیند در گرمای مطبوع خانه ! کتاب میخواند و تی وی میبیند !
آدمی باز از شمبه هفته بعد مینشیند به انتظار آخر هفته ای که 5شمبه اش یک بدبختی ست ! جمعه عصرش 100 تا بدبختی !!!
آدمی دور از جون ِ شما ابله است ... ابله

  نظرات ()
شور حسینی نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

ما اشک شوق به دیده آوردیم ، وقتی با چشمان خودمان دیدیم ، لندکروز و اِف جی  را دوبله پارک فرمودید ! ٢٠ دقیقه خیابان را بند آوردید ، بی توجه به بوق و صوت و جیغ مردمان غربتی این شهر، رفتید غذای نذری تان را گرفتید و برگشتید !!!  کی نیازمند تر و گشنه تر از شما ؟؟به قرعاااان ؟؟؟  

 

 

 

وارنینگ: تف تو ذات بد ذات هر گوسپندی که بیاد از اینجا واسه فیس بوکش مطلب بدزده !!!!! تحریفشم بکنه تازه !!!! اژدهای درون منو بیدار کردین دیگه ! متانت ما تمام شد ، وقاحت شما کماکان پابرجاست

  نظرات ()
در نطفه خفه شدیم نویسنده: لادن - شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

یعنی کاری با این پست کردن اینا تو فیس بوک

که من میبینم جائی نوشته بار الها , تشنج میکنم

 

 

 

اینم از اونیکی

 

 

ما کتباً از کلیهء رفقای غیوری که میروند در این فن پیجهایی که پست های ما را به یغما برده اند , از ما و کپی رایتمان دفاع میکنند مچکرررررررریم ... ما بی خیال کپی رایت شده ایم , خیلی وقته ... حالا کاپ هم که قرار نیست بیاورند به ما بدهند و از ما تقدیر کنند ! فوقش میخواهند "ادد" کنند ! که نکنند , چه بهتر ... ما خوش نداریم غریبه بیاید اینجا !!! :X
ولشان بدهید بی آیدیاهای بخ بخت را

 

  نظرات ()
F • R • I • E • N • D • S نویسنده: لادن - شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

آدمها 2 دسته ن ! اونایی که فرندز دیدن و زندگی کردن
اونائی که فرندز ندیدن ! ولی فک میکنن زندگی کردن

 

 

http://www.youtube.com/watch?v=yOme6ef747U&feature=share

  نظرات ()
خش ش ش ش ش ش نویسنده: لادن - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

 

ببین منو... !!! ما ... خب ؟؟؟ اینترنت بازیو از کوچه خاکیای "بی بی اس" شروع کردیم ... خب ؟؟؟ ما بچه های دایل آپیم ... خب ؟؟؟ ما شبی ٢ ساعت پشت این خط بیزی ها میشستیم ری دیال میزدیم تا کانکت شیم !!!! ... بگو خب ... ما با اون صدا قیژ قیژ فس س س بَنگ خ خ خ خ ش ش ، بلینگ !!!! روزی ٢ بار عاشق میشدیم !!!!  دستت درد نکنه ، داریم یاد جوونیامون میفتیم ، کلی داره خوش میگذره ... را داره سرعتشو کمترم کنین؟؟؟!!!!!!! ا

  نظرات ()
WTF نویسنده: لادن - جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

بارالها ! شما یه روزهایی حوصله داری ؛ حماسه می آفرینی , فور اگزمپل یه سری رو آفریدی توی امریکا, سواحل کالیفرنیای جنوبی ؛ در خانواده ای به غایت مرفه ؛ قد 2 متر ؛ چشا آبی ؛ پوست برنزه ؛ هیکل ردیف ؛ تفریحش سرفینگه ؛ پیانو و گیتار و ویالونم میزنه ؛ 5 تا زبان حرف میزنه ! کلاً بزرگترین هیجان زندگیش سورپرایز پارتی هایی بوده که براش گرفتن ... و در آرامش مطلق هپیلی اور افتر میشه و ...بلاه بلاه بلاه

بعد ! این آدر هند 

یه روز دیگه حوصله نداشتی ... همینجور با گِل اضافیا , یه قبیله آدم بیچاره ساختی , ریختی تو یه کشوری , وسط خاور میانه ... این وضع اینترنتشونه ! اون وضع تفریحشونه ... وسط یه جنگ به دنیا اومدن ... در حین جنگ داخلی بزرگ شدن ... ایشالا دوباره جنگ میشه , تو جنگ دومیه حتماً میمیرن ... حوصله نداری نساز پدر جان , نساز ... شما خوابت میاد , برو بخواب

  نظرات ()
7 نویسنده: لادن - دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
میدانید ؟ ما میفهمیم ! البته بوده وقتایی هم که نفهمیم ! ولی عموماً میفهمیم... میدانید ؟ ما خیلی وقتا فکر میکردیم میفهمیم ، ولی  نمیفهمیدیم ... میدانید ؟ ما دلمان میخواهد هیچی ندانیم ... میدانید ؟ بعید میدانم که بدانید ... میدانید ؟؟؟؟ لطفاً بگویید که میدانید
  نظرات ()
اتنشن پلیز نویسنده: لادن - پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

ای پسرانی که شلوارهای سرخابی و نارنجی و سبز و بنفش اعم از گرمکن و کتان و غیرو بر تن مینُمائید و از خود عکسهای فشن و خشن میگیرید

آیا به راستی با خود می اندیشید , فردا روز , که فرزندانتان این عکسها را میبینند , از شما دو زار حساب میبرند ؟؟؟

بابای ما سیبیل داشت ! چخماخی !!! خط اتوی شلوار پارچه ای دمپاگشادش هندونه قاچ میکرد ! عاقبتمون این شد ... شما کلاً هر جور راحتین

پ.ن : بنده خودم از انسانهای رنگ رنگی روزگارم و بسیار رنگهای جیغ بر تن مینُمایم و از دیدن رنگهای جلف و زننده بسیار لذت میبرم !!! بنده به دفعات اعلام کردم , قصد زاد و ولد ندارم ... بعید میدانیم , رنگ لباسهای خالهء آدمی در عکسهای جوانیش آنقدری مهم باشد

پ.ن : ما اصلاً این حرکت را محکوم نمیکنیم ها ! ما کلاً خواستیم بگیم , یعنی ...

  نظرات ()
سن فقط یه عدده و مرگ نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
بالاسر کسی که نشسته غصه میخوره که داره 28 سالش میشه و هنوز به هیچ کدوم ازآرزوهاش نرسیده , واینستین هی بگین , داره 28 سالت تموم میشه !!! داره 28 سالت تموم میشه !!! داره 28 سالت تموم میشه !!! خودش ضرب و تقسیم بلده ؛ میزنه شَل و پَلتون میکنه ! اونوخ 100 تا صاحاب پیدا میکنین

 

پ.ن : من هنوز به هیش کدوم از آرزوهائی که باید تا 30 سالگیم میرسیدم , نرسیدم ... این غمگینه ! میفهمی؟ غمگینه

  نظرات ()
ATM نویسنده: لادن - دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

عابر بانکه 2 ساعت کارتمو نگه داشت

بهم پول نداد ...شر شر برف میومد ... سرد بود ... میخواستم جفت پا برم تو مونیتورش ...  انقد انصراف و کنسل و آیم ساری و سایر دکمه هائی که به نوعی دلالت بر غلط کردم و کارتمو پس بده رو داشت زدم ! تا بیس دیقه بعد کارتمو تخ کرد ... منم کارتو برداشتم , مستان و خرامان اومدم خونه , فرداش از تو سایت بانک رفتم کارت به کارت کنم , دیدم دوزار تو حسابم نیس ... پس فرداشم تعطیل بود !

من 5 تا کارت دارم ! 4 تاشون بعد از هر برداشت وجهی بهم اس ام اس میزنن !!! یکیشون نمیزنه !!!! بی بته !!!که همین یکی بود

خلاصه

پسون فرداش پاشدم رفتم بانک

اصن به نیت دعوا رفتم  ... 

خواب دیده بودم پولمو پس ندادن !!! رفتم که شیردونشونو بکشم بیرون , شیکمشونو سفره کنم

رفتم پشت باجه , گفتم آقا , پول منو خورده دستگاهتون ! اونروز اومدم , گفتم کارتمو پس نمیده ! گفتی 40 دقه وایسا ! پس میده  ! یادته ؟! پول منو بدین

گفت اگه اشتباه عابر بانک بوده باشه پس میدیم !!! اگه نباشه , تقصیر خودته واینستادی , نفر بعدی پولتو گرفته حتماً ... در اینجا بود که به ناگاه اژدهای خفته درونم در یک حرکت ظریف بیدار شد !!!! خیز برداشتم گفتم :آره ؟ شهر هرته ؟ اگه مشکل دستگاه شمام نباشه , پول منو پس میدین !!!!! دستگاه خراب گذاشتین دم در ؟اینجوری امین مردمین ؟ 3هزار میلیاردم همینجور خوردین ؟؟؟؟

به ناگاه سکوتی وشتتناک بر بانک حکمفرما شد ! و میلیونها چشم غیر مصلح به بنده حقیر خیره گشتند !!! خدا خدا میکردم , کسی نپرسه حالاپولت چقد بوده ؟ داری براش اینجور گریبان چاک میدی؟؟؟

رئیس بانک دوان دوان آمد و مارا به گوشه ای کشید و با نوکرم و چاکرم گفت من رسیدگی میکنم !

گفتم پول منو بدین !

گفت مراحل اداری داره

گفتم میخواستی ازم پول بگیری هم مراحل اداری داشت؟

گفت باید ثابت شه

گفتم دور تا دور بانکتون دوربین داره ! ثابتش کنین

یکی دیگه بدو بدو اومد ! گفت من میدونم ! من گزارشش رو فرستادم مرکز ! دستگاه ریست شده بوده ! حسابتون 0 شده

راضی بودم قشنگ از خودما !!! یه تنه کافه رو ریختم بهم ... سبک شدم ... انقد هی همه چیو میریزم تو خودم , جیغ نمیزنم , قشنگ احتیاج داشتم این نعره مستانه رو سر یکی بزنم... اگه شب قبلش خواب نما نمیشدم ! با گردن کج میرفتم ! میگفتم خطا از من بوده ! بی حوصلگی کردم ! نه که سرمائی م , زیر برف نمیتونستم وایسم ! طاقت نیاوردم پولمو بگیرم ! پولمو بهم میدین ؟

اونام میگفتن نوچ ! منم تشکر میکردم و مستان و خرامان به سمت منزل رهسپار میشدم ... به همین سادگی ... به همین خوشمزگی 

پ.ن : نهایتاً پولمان را باز پس ستاندیم ! بلی ! همچین آفت خانمان بر اندازی هستیم ما در لباس گوسپند

  نظرات ()
آیم سو تایرد آو بی اینگ هیر نویسنده: لادن - شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

 

  نظرات ()
11-11-11 نویسنده: لادن - پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
شما نه که
01-01-01 و
02-02-02 و
03-03-03 و
04-04-04 و
05-05-05 و
06 -06-06 و
07-07-07 و
08-08-08 و
09-09-09 و
10-10-10ت
همینجور هی شیرینکاری میکردی و از تو کلات برامون خرگوش درمی آوردی ! الان همینجور یه لنگه پا , وایسادیم بر بر نیگات میکنیم ! ببینیم 11-11-11 میای تو صورتمون جیغ بزنی , بگی مسابقه محله و فرار کنی یا نه ؟
  نظرات ()
اسنو اینگ نویسنده: لادن - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

رفتم واسه خودم , یه دونه از اینا خریدم

روزی 25 بار میرم آب جوش میریزم توش

همینجور بغلش میکنم

راه میرم تو خونه

اصن تازه فهمیدم زندگی یعنی چی

با این برف و اوضاع !! فک کنم باید کم کم آماده ش کنم

با اجتماع آشنا شه

اگه یکیو دیدین تو خیابون

که گوش داغ کن داره

شال گردنش رو تا زیر چشماش پیچیده 18 بار دور سرش

دستاش خم و راست نمیشه انقد لباس پوشیده

یه دونه از اینام , صورتیش , همینطور یقه اسکی

بغلشه

مسخره ش نکنین

سردشه لابد , گردن شکسته

  نظرات ()
نوستالوجیگز نویسنده: لادن - چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠



بچه بودم

یکی از سرگرمیای خواهرم این بود که

شبا بیاد بالا سرم , بهم بگه
لباس مهمونیاتو بپوش بخواب
من نصفه شب میام دنبالت
میبرمت مهمونی دختر شاه پریون
با اینا بخواب , حاضر باشی
اومدم دنبالت زود بریم مامان بیدار نشه
بعد برام تعریف میکرد میگف
خودش رفته بوده مهمونی و چقد فانی بوده
سیندرلا اینام همه شون بودن
بعد من هرشب با لباس مهمونیام میخوابیدم
پتو رم میکشیدم تا خرتناق رو خودم
که مامانم نفمه من با لباس مهمونیام خوابیدم
هر شب میومد میگف امشب دیگه میام دنبالت
دیشب هر چی صدات کردم پا نشدی
منم کل روز غصه  میخوردم تا شب شه

غصه میخوردماااا

جراتم نداشتم به مامانم بگم
میترسیدم بزنه نصفش کنه

اونم دیگه نیاد دنبالم

باز یواشکی با لباس مهمونیام میخوابیدم
هیش وخ نیومد دنبالم
هیش وخ منو نبرد
لباسامم همه شون خراب شدن

 
چه کردی با کودک درون من خواهر ؟
چه کردی ؟

پ.ن : البته من هنو همونقدر ابله و زود باور هستم ... این شکنجه ها اصن خط مشی م رو عوض نکرد

 

  نظرات ()
بای گودر :( نویسنده: لادن - یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

روزی شخصی از " فیس بوک " نزد ما آمد و پرسید ، یا لادن ، نظر به اینکه گوگل میخواهد ، گوگل ریدر "گودر" را تا آخر هفته ببندد .... و دیگر هیچ کدام از این فن پیجهای جملات بیل بیل و استاتوسهای ماندگار و حرفای نمیدانم چی چی ، جایی را ندارند از آن جمله بدزدند ... ما را چه میشود و حال از کجا باید رزق روزی کنیم ؟؟؟
ما به قهقهه مستانه و شیطانی و در عین حال معنی داری اکتفا نمودیم ... و شخص به صورت خود جوش نعره زنان و جامه دران به بیابان گریخت .... تا دو زار ایده و جمله از خودش در بنماید !!!!ا
ایح ایح ایح ایح

  نظرات ()
آهااای آهای ، یکی بیاد نویسنده: لادن - جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
یکی بیاد , دست منو بگیره , ببره جلو در ساختمون بغلی مون ,  زنگ سوم از چپ رو بزنه ،بهشون بگه: خب نامردا ! این بچه رو هم دعوت کنین مهمونیاتون... هر شب ؛ هر شب ؛ صدا جیغ و سوتتون میاد... اوووه اووووووه میکنین ، گوشت تن این بچه میریزه ... آخه این طفل معصوم که جائی رو نمیگیره !!! خیلی معصومانه بگیم ...  بعد برگردیم ! بشینیم منتظر بلکم بیان دعوتم کنن هان؟ من بالاخره یه روز رخنه میکنم در شب نشینی های این رفقا ... حالا میبینین ... بلاگ پیروزیمو از وسط جشن و پایکوبی شون آپ میکنم ... اصن آمپلی فایرشون انگار الان وسط اتاق منه !!!همسایه ها ! همسایه ها ... منو نیگاااا !!! من آه جگر سوز بکشم ، شما میمونین و یک عمر پشیمونیا !!!! تا فردا شب بهتون فرصت میدم منو در لیست مهمانی بگنجانید !!! وگرنه ، سرنوشتتون عبرت آیندگان میشود !!!! بلی
  نظرات ()
آخی ی ی نویسنده: لادن - یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

به حول و قوه الهی !

همه پسرامون دارن خواننده میشن
دخترامون طراح مانتو

 

  نظرات ()
پری پریا نویسنده: لادن - دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

کوجی زادوریه عزیز ! باور کن اگه جای این بانوی عفیفه ( حنا خانوم ) کلاه قرمزی رو وایمیسوندی جلوی اندی , دقیقاً همین اَکت رو میتونستی ازش بگیری ... بعد مورد بعد اینکه , پاکسیما ساقی شو عوض کرده ؟؟؟؟؟؟ یا کلاً خط مشی ش از " ای که طوفان در دلم انگیختی "به " پری پریا , آهای حنا " تغییر کرد ؟ یا چی ؟

  نظرات ()
ایرانی بازی نویسنده: لادن - جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

آهاااای ! شما هائی که نشستین یکی یه خبطی بکنه , بپرین پاچه ش رو بگیرین

الان به شما ها چه ربطی داره که کی عکس استیو جابز رو گذاشته رو پروفایلش؟

الان دردتون دقیقاً چیه ؟

شماها , خدا رو شکر همه تون خوب و بی عیب و عاقلین

بقیه یه مشت نفهم بیشعور بی دغدغه

لجم گرفته قشنگ ازتون ... من این آدمو به شدت تحسین میکنم ! مغزش رو , شخصیتش رو و ایده هاش رو ... عکسمو عوض نکردم ولی دیروزم واقعاً حالم بد بود  ! از شدت ناراحتی معده درد هم گرفتم ( معده درد بنده عصبی است ), تا شب هم به خودم پیچیدم...!!! یالا ! مسخره م کنین ! زود !!! سطح دغدغه م رو ببینین ! خیلی کوته فکرم ! خیلی احمقم ! جای اینکه فحش خواهر مادر بدم و باحال بازی در بیارم ! معده درد گرفتم !!!! خدا منو ببخشه

ببینین ملت تو کل دنیا واسه ش چی کار کردن

چرا نکنن ؟ قدردانی میکنن ! بر عکس شما که فک میکنین باید مسخره شون کنین  ! من تمام تنم مور مور شد ! بغضم گرفت و لذت بردم ! که اینقدر اعتبار داشته این آدم !

حتی تو گوآتمالا هم رفتن جلو در اپل استور گل گذاشتن !!!! قدردانیه ! میفهمین ؟

دِ به خدا اگه بفهمین

اینجا که آدما قدرت مانور ندارن ! اینجا که نمیتونن برن جلو اپل استور شمع روشن کنن ! خیلی بده که عکس پروفایلشون رو بذازن

Isad ?

 

پ.ن : اولین باری نیس که  آدما , عکسای پروفایلشون رو به احترام یکی عوض کردن.. قطعاً آخرین بار هم نیست ! شما رو نمیدونم , ولی من به دفعات دیدم که هر جا لازم بوده , نه فقط برای آدمای ندیده و نشناخته , برا اتفاقائی که تو 2-3 سال اخیر افتاده , عکساشونو عوض کردن ! به جای اینکه بشینن به زمین و زمون فحش خواهر و مادر بدن  و نشسته پارس کنن ... و اتفاقاً دمشان هم گرم !

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر new life THE END خودتو کلن معذبه من نکن !!!! * بعله .. عرض میکردم 10 سال فالینگ شکر میونه دروغهای 13 تون 91 -
دوستان من | چلوارگی‌های چند چل | Bad Boy keen golnarism Panizit Smile استامینوفن کودئین بنفش آسمان ‌من الاغی که یونجه را میفهمید الیزه امیر حسام تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته تراموا ترانه علیدوستی تصویری از نازنین ته سیگارهای دختر هار جنگلی نمیمیرد چرح گردون حالا هر چی خاطرات ِ یک مطبوعات خانواده با ایمان ( آقای کمالی ) در صراط مستقیم خشت خانه بوی نم گرفته , ای مرد کجایی؟ خنده های دوشیزه دختر کبریت فروش دختری با کفش های کتانی...شایدم موهای فرفری دفتر يادداشت دلخوشی عصر جمعه دیفال مستراح دیوونه خونه ء من ( من نه , یکی دیگه )ا روز نوشته های یک مطبوعات روزگار عقیم ه.ز.ز روزنگار خانوم شین زندگی یک نیمچه هنرمند سه روز پیش شراگیم عقايد آقای دلقک علی مطبوعات کاملیا ماجرا های من و مادر شوهر جانم ماجراهای این روز های مانا مردادی نویس - الینای عزیزم مغز نویس های ماری مملکته داریم؟ مهندس معتمدی - کاظم و باباش میس کا میلاد مینیمالز نشته با خنده !!! هاله و نبات و زندگی سگی يادداشتهاي اميد يك دختر اصفهاني یادداشت های یک دختر ترشیده یه آدم معمولی یه آدم معمولی ( بعد از فیلتر )ا یه چی میگه ‘ یه چی میشنوی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من