﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وقتی ما بودیم , هیشکی نبود</title>
    <description>البته این فقط نظر شخصیه منه</description>
    <link>http://7373.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>لادن</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 21:37:06 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>new life</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا ! ما میخواستیم بلاگه یواشکی باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دیدیم دیگه خیلی داریم خودمونو لوس میکنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آدرس جدید ماس ... مقدمتان گلباران&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://luckybambo.wordpress.com/" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;وقتی ما بودیم , هیشکی نبود ِ (جدید)&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/428</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9390938/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9390938</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 21:37:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>THE END</title>
      <description>&lt;p&gt;خب شاید در کمتر از 10 ثانیه تصمیم گرفتم که اینجا رو تعطیل کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی اومدم پرشین بلاگ رو باز کنم&amp;nbsp; , یه چیزی بنویسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دیدم بابا اینا که مینویسمو دوس ندارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اونائی که دوس دارم بنویسم جاشون اینجا نیس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منم آدم چند بلاگی نیستم ! یعنی فرمت مغزم اینجوریه ! نمیتونم ... من از اون مامان باباها نیستم که همه بچه هاشونو یه اندازه دوس دارن ... تبعیض قائل میشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلذا... با عشق و علاقه فراوان به همه کسائی که این 6 سال با من بودن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا تعطیل میشه .. من یه وبلاگ جدید میسازم که هنوز اسمی براش در نظر ندارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید فک کنم... الان میرم فک میکنم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید اگه یه چیزی باشه که به حال و هوای اینجا بخوره بیام اینجا بنویسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی برنامه م اینه که تعطیل شه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پست قدیمیامو که میبینم کهیر میزنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از فکرام ! از خودم ! از همه چی ... احتیاج به یه خونه ء جدید دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فن پیج فیس بوک به قوت خودش پا برجاست ... این بلاگ منهدم میشه فقط&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لاو یو آل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن : آدمه دیگه ! چه میدونه ! شاید اصن تصمیمش یهو عوض شد , برگشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید پستایی که حالشو بد میکرد رو پاک کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا به زودی ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/427</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9374571/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9374571</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 22:23:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خودتو کلن معذبه من نکن !!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;بار الها !!!! انگار که نیستی ... چو هستی , خوش باش ... ... !!!!!!ا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/426</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9369009/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9369009</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 22:52:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>*</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اگه یه روز یاد گرفتم به آدمایی که میان تو زندگیم" &lt;strong&gt;همونقدر اهمیت بدم که اونا بهم اهمیت میدن&lt;/strong&gt; " اون روز رو یقینن &lt;strong&gt;عید&lt;/strong&gt; اعلام میکنم !!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/423</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9358005/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9358005</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 23:25:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بعله .. عرض میکردم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در راستای خاطرات دانشجوئی پست قبل خدمت منورتون عارضم که&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با توجه به بلایای هیجان انگیزی که توی خوابگاه به سرم اومد ! ترم بعدی با چند تا از بچه ها رفتیم خونه گرفتیم ! خیلی هم زحمتمون میشد واسه رفت و آمد ... چرا که پنجره آشپزخونه ء منزلی که ابتیاع کرده بودیم&amp;nbsp; رو به حیاط دانشگامون وا میشد ! به همین مناسبت صبحا به قید قرعه یکیمون به نمایندگی از بقیه بلند میشد , کشون کشون خودشو میرسوند به پنجره آشپزخونه , نیگا میکرد میدید هنوز ماشین رئیس دانشگاه نیومده ! در قفله , میگفت بخوابین ! همه مون میخوابیدیم تا یه ربع بعد.. یه جور اسنوز بود در واقع !&amp;zwnj; اسنوزه جامد ! یا فیزیکالی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;امکانات ارتباطی:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد ما ورودیهای اول یک دانشگاه تازه تاسیس بودیم ! سر جمع 50 نفر بودیم و بیشتر خاله بازی بود قضیه تا دانشگاه ... در ابعادی که رئیس دانشگاهمون ( خدابیامرز ) ماها رو به اسم کوچیک صدا میکرد... بعد خب امکانات ارتباطیمونم کم بود دیگه ! با دود که نمیتونستیم به هم علامت بدیم تو شهر غریب ! برا همین مثلاً من زنگ میزدم دانشگاه به رئیس دانشگامون میگفتم , سلام آقای فلانی , لادن م ! به فلانی میگین خواست بیاد خونه , تخم مرغ بخره واسه ناهار !؟ اونم میگفت باشه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سرگرمیها:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد شاهرود یه سینما بیشتر نداشت ! اونم شماره تلفنش یه شماره با ما فرق داشت خیلی هم رند بود شمارمون ! اصن یه چیز کوفتی !... خلاصه روزی نبود که کسی زنگ نزنه خونه ما بلیط رزرو کنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولا شاکی میشدیم .. جیغ میزدیم سرشون ... بعد دیدیم نه .. داره خوش میگذره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلیط رزرو میکردیم براشون ... بعد من قفل بودم رو آواز قو ...انقد تو اتوبوس برامون آواز قو گذاشته بودن کل فیلم نامه رو حفظ بودم ... یه بار اصن تو اتوبوس قسم خوردم اگه آواز قو بذاره&amp;nbsp; همون وسط بر و بیابون پیاده شم ... گل گلدون اولشو که خوند پا شدم&amp;nbsp; شروع کردم با بچه ها خدافظی کردن... یه اتوبوس پادرمیونی کردن تا نشستم دوباره سر جام ! به جاش شاگرد راننده هه برامون فیلم هندی گذاشت !!!&amp;zwnj;&lt;br /&gt;خلاصه ... سینما رو میگفتم ... هر کی زنگ میزد میگفت چه فیلمی رو اکرانه ؟ میگفتم آواز قو !!! هیشکیم دلخور نمیشد&amp;nbsp; که هیچ &amp;lsquo; استقبالم میکردن ... یه بار یکی زنگ زد&amp;nbsp; واسه یه سمینار&amp;nbsp; سالن سینما رو بگیره ... بهشون قول دادم آخر هفته دربست سینما رو واگذار کنم بهشون ... چشمشون کور میخواستن درست شماره بگیرن ! به من چه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تفریحات :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه بارم جمعه عصر دلمون گرفت !&amp;zwnj;خودمون طعمه سینماعه شدیم ! پاشدیم قشون کشی کردیم &amp;lsquo; رفتیم سینما ! فیلم رز زرد بود فک کنم ! بعد سینما زنونه مردونه جدا بود !&amp;zwnj;من تا حالا ندیده بودم واسه چه جای مهیجی نقش گیشه رو بازی میکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دیدم چه هیهاتیه ! مثلا 10 ردیفه جلوی سینما خانوما بودن !&amp;zwnj; عقب آقایون ! کاپل ها هم بالکن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما رفتیم نشستیم اون جلو ! یه مشت عمله عکره هم پشت سرمون ! نه که بخوام توهین کنم به غشر زحمتکشه کارگر و عمله ها &amp;zwnj;!! ولی اینا به غایت عمله عکره بودن ! یعنی یه مشت لات و لوت !!! صد رحمت به خاک سفید ... عمق فاجعه رو اینطور توصیف میکنم براتون که تا یه هفته بعد ما از لای موهام پوست تخمه در میاوردیم ! از بس تخمه و پفک درد بی درمونشون کردن , پوستاشو پرت کردن رو سر ما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مزاحمتها:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بد روزگار بعد از یه مدت شماره خونه مون که همونطور که قبلن عرض کردم&amp;nbsp; خیلی هم رند بود لو رفت و ما کلن برنامه مون مزاحم تلفنی جواب دادن بود و به همشون میگفتیم اشتباه گرفتین .. اینجا سینماس ...در ابعاد کنسولگریه امریکا این تلفن زنگ میخورد ... خلاصه یه شب که نمیدونم چندم چه ماهی بود مثکه تو شاهرود رسم بود حلیم بپزن .. یه سری پسر زنگ زدن به ما که چن نفرین؟ میخوایم براتون حلیم بیاریم صبح ... مام شب ژوژمانمون بود.. دوستامونم پیشمون بودن ... گفتیم 8 نفریم ولی حلیم دوس نداریم ... بعد دوباره زنگ زدن که حلیم با نون بربری میخواین ؟ یا سنگک .. گفتیم سنگک دو رو خاش خاشی لطفاَ ... بعد خلاصه یادم نیس.. چندین بار زنگ زدن خلاصه .. هر دفه هم یکی مون گوشی رو بر میداشت یه چیزی جوابشونو میداد !&amp;nbsp; گفتیم اینا شماره رو پیدا کردن ! خونه رو که بلد نیستن !&amp;zwnj; مام که حلیم دوس نداریم ... پس منتفیه کلاً قضیه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه نشستیم پای کارای ژوژمان طراحی مون ... باید 90 تا کار تحویل میدادیم ... رنگی و چمیدونم بافت دار و خلاصه یه طرحی رو با 90 تا تکنیک میکشیدیم و پاسپارتو میکردیم و روش کاغذ پوستی میکشیدیم و عین دسته گل آماده میکردیم همچین که جونمون در بیاد ! تمام اندوخته ء مالیمونم خرج مقوا ها کرده بودیم .. یعنی با ظرافتی کاتر میکشیدیم رو این مقوا ها که 2 سانت اینور اونور نشه , یه مقوا حروم شه...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;خلاصه دم دمای صبح که کارا تموم شد.. یکی از بچه ها شاد و مسرور از اینکه کاراش تموم شده زودتر از همه , پاشد بره بخوابه , پاش خورد به قوریه چایی که اون وسط بود ... قوری برگشت رو اون تپه ء مقوای کارهای به اتمام رسیده ... دیگه خدا میدونه که چه حالی بودیم و&amp;nbsp; شیون کشون میدوئیدیم از اینور به اونور و سشوار میگرفتیم روشونو ! پاسپارتوهای مقواهای خدا تومنی به چوخ رفت و کاغذ پوستیا به فنا رفت و رنگا همش پس داد به هموووو... یه وضی خلاصه ... با بدبختی دیگه ساعت 5 اینا جمع کردیم قضیه رو .. همه گرفتیم خوابیدیم ... همچین چشامون که گرم شد , ساعت 6 اینا فک کنم زنگ درو زدن !!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد اون صحنه اصن دیدنی بود !&amp;zwnj; عین 8 نفر مون پاشده بودیم نیم خیز تو رختخوابا !&amp;zwnj; همدیگه رو نیگا میکردیم ... هیشکی هیچی نمیگفت ! ترسیده بودیم قشنگ..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 6 صبح !&amp;zwnj;&amp;nbsp; کی میتونس باشه خب ؟... خلاصه ... من پاشدم رفتم دم در که مثلاَ خیلی شیرزن بودم ... یکی دیگه از دوستامم اومد تو راهرو وایساد پشت سرم که مثلاَ هوامو داشته باشه .. رفتم دیدم 2 تا پسر با یه سطل حلیم جلو درن !!! بعد قیافه ء من&amp;nbsp; قشنگ بود ! چادر نمازه دوستمو برداشته بودم انداخته بودم رو شونه م !&amp;zwnj; زیر چشا سیاه ! خطای بالش رو صورتم ...! باورم نمیشد .. سرمو انداختم پائین سطله رو از دستشون گرفتم درو بستم !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اون شوک چایی و طراحیا , اصن یادمون رفته بود که تلفن و حلیم و فیلان و اینا چی بوده&amp;nbsp; ... خلاصه گذاشتیم حلیمو رو کانتر ... گفتیم نذری آورده بودن... بخوابین ... بعد همه مون خوابیدیم !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;20 دقیقه بعد ! دوباره زنگ زدن ... باز من و اون یکی دوستم پاشدیم ... با همون شمایل رفتیم جلو در ! با این تفاوت که اینبار رفتم که بزنم هشتر و وشتر شون کنم ... گفتم اینا فمیدن دختر تو این خونه زندگی میکنه .. لابد میخوان اذیت کنن! که در نهایت ناباوری دیدم 2 تا پسر دیگه با نون سنگک و یه قابلمه گلگلی وایسادن جلو در ... ! بنده خدا ها انقدم بد بودن ! دلم نمیومد داد بزنم سرشون ! باز سری اولیا بهتر بودن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه حلیم و نون سنگکو گرفتیم قابلمشونم خالی کردیم نَشُسته دادیم دستشونو&amp;nbsp; جمیعاً کپه مرگمونو گذاشتیم !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 8 باز زنگ خونه رو زدن ... من که&amp;nbsp; گفتم اگه من پاشم برم جلو در که خون به پا میکنم&amp;zwnj;!&amp;zwnj; یکی دیگه بره ... یکی دیگه از بچه ها پاشد رفت با یه ظرف حلیمه دیگه اومد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی سگ خواب شده بودیم همه مون دیگه !&amp;zwnj; با چشای پف کرده&amp;nbsp; همه چارزانو&amp;nbsp; نشسته بودیم کف سالن !&amp;zwnj; این حلیما رو نیگا میکردیم رو کانتر آشپزخونه ... بعد حلیمشون اصن یه شکلی بود ! ریش ریش گوشت قرمز داشت وسطش ! انگار یه گوسفند داشت توش بع بع میکرد , زنده زنده&amp;nbsp; ... اصن نیگاش میکردی حالت دگرگون میشد... حلیم مگه گوشت بوقلمون نیس اصن؟ !!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا فک کنین که دو تا سطل و یه قابلمه از این معجون دلپذیر رو دستمون مونده بود... البته ایشالا که نذرشون قبول باشه ! ولی با مزاج ما خیلی سازگار نبود !&amp;nbsp; ... ولی نون سنگکا رو صبونه زدیم&amp;nbsp; دستشون درد نکنه !&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حلیما رم یه سطلشو بردیم دادیم به پسرای دانشگاه که با آغوش باز پذیرفتن ... بقیه شم موند تو یخچال , کپک زد ... یه ماه بعد ریختیم دور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعله !!!! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پ.ن : خودتون گفتین طولانی باشه اشکال نداره ! بنده هیچ مسئولیتی در این قبال ندارم .. تازه سره درد دلم وا شده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/419</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9295091/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9295091</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 16:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>10 سال</title>
      <description>&lt;p&gt;در مخیله م هیچ رقمه نمیگنجه که 10 سال پیش این موقع رفتم دانشگاه ! یعنی باورم نمیشه که 10 سال گذشته ! من ورودیه بهمن 80 بودم ! ولی چون وسط پیش دانشگاهیم بود و هنوز نمیدونستم میرم شهرستان یا نمیرم , تا اواخر فروردین کماکان داشتم با خودم کلنجار میرفتم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام یه روز مامانم بهم گفت جمع کن وسایلتو بریم شاهرود! از اونجایی که تا شعاع 2 کیلومتریه ما بجز پسرعموم کسی شهرستان درس نمیخوند و کلاً هنوز خیلی رسم نبود من اصن نمیدونستم شاهرود کجاس و بر این گمان باطل بودم که شاهرود شماله و دریا داره ... و باز از اونجایی که هنوز علم پیشرفت نکرده بود و بجز ترمینال جنوب هیچ خروجی دیگری به شاهرود وجود نداشت , مادرم بلیط مشهد را لحاظ کردند و ما تا خود شاهرود در حالی که اشک میریختیم و واک من مان در گوشمان چه چه میزد به این فکر مینمودیم که اینا چرا از هراز نمیندازن برن شاهرود ؟ آخه کی از جاده مشهد میره شمال ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لازم به ذکر است که ما تا کنون مشهد هم نرفتیم و لازم به ذکر تر است که ما کلاً اصحاب کهف طوری میباشیم و بعد از قریب به بیست و اندی سال زندگی در پایتخت جوری خیابانها را نگاه میکنیم که پنداری پریشب از پاریس عظیمت نمودیم که فادر لند مان را ببینیم برای اولین بار!!!!! و گفتن ندارد که سالها فکر میکردیم پونک و نارمک کنار هم هستند و شریعتی و ولیعصر را از یکدیگر تمیز نمیدادیم ! کلن تهران قشنگ بود به نظرمان !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انی وی ! مادرمان یقه ما را گرفتند و بردند شاهرود , گذاشتندمان خوابگاه و بدون توجه به اشکهای روی گونه ء ما برگشتند به پایتخت !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما کلن در محیط دانشگاه یک کوفته خاصی بودیم برای خودمان ! ازآنجائی که مدرسه ء ما گیر نمیداد و ما هم یاغی بودیم ! به نوبه ء خودمان ابروان نازکی داشتیم و موهای چیتان پیتان شده ء مش طوری بسیار روشن که برای عید برای خودمان تهیه نموده بودیم و سوئی شرت زرد بسیار جلفی تن میکردیم و موبایل به دست اشک میریختیم و در سطح دانشگاه و خیابانها میلولیدیم ! در کل آن دانشگاه فقط ما موبایل داشتیم ! ما هم از پر قنداقمان که موبایل کسی دستمان نداده بود ! شب آخر قبل از عظیمت گریان و حیران رفتیم سراغ پدرمان در میان هق هق گفتیم گوشیتو میدی من ببرم ؟پدرمان هم گفت وردار ببر ! و گوشت کوب 3310 ش را داد دسته ما ... و صد البته که آخرین دیدار پدر و موبایلش همانجا بود ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما از 7 صبح بیدار میشدیم ! گریه میکردیم ! آرایش میکردیم ! میرفتیم دانشگاه ! در دانشگاه گریه میکردیم ! طراحی میکردیم ! میامدیم خوابگاه ! از وقتی می آمدیم خوابگاه مدرسه مان هم در تهران تعطیل شده بود , دانه به دانه شماره رفقا را میگرفتیم نفری یک کورس با هر کدام گریه میکردیم و ناله میکردیم تا شب میشد و گریه میکردیم و میخوابیدیم !!!! کلاً یک کوفت منحصر به فردی بودیم که اوج دلخوشی اش این بود که میرود یک جائی که دریا دارد ! ولی سر از کویر در آورده بود ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انی وی ! ما نهایتاً بعد از 2 هفته دیگر هر کاری کردیم گریه مان نگرفت !!! با شرایط کنار آمده بودیم ... چند عدد هم اتاقی هم در خوابگاه&amp;nbsp; پیدا کرده بودیم ! که از صبح قرمه سبزی بار میگذاشتند و فسنجون جا مینداختن تا بعد از دانشگاه قوت قالبشان محیا باشد و این برای بنده ء حقیر که به توصیه آقای ایمنی , هیچ وقت دست به گاز نزده بودم , مبادا منفجر شود و ما به همراه خانواده بترکیم&amp;nbsp; و برای دم کردن چای هم از والده میخواستم که بیایند زیر گاز را روشن بنمایند تا&amp;nbsp; چایی دم بنمایم بسی شگفت آور بود ! فلذا ما تصمیم گرفتیم تا در ازای بی هنری مان در امر آشپزی حداقل اتاق را تمیز کنیم تا کمک حال هم اتاقی ها باشیم !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همین مناسبت یقه ء یکی از دخترها که نگاههای نسبتاً مهربانتری بهم داشت رو گرفتم ! گفتم جارو کجاس ؟؟؟ گفت جارو نمیخواد ! نپتون بردار ! بنده حیران و سرگردان گفتم نه ! میخوام جارو کنم ! گفت میگم جارو نداریم ! نپتونو بردار ! گفتم این اصن نمیفمه من چایی نمیخوام دم کنم ! نپتون و لیپتون نه ! جارو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که دیگه حوصلش سر رفت و یک مکعب مستطیل پلاستیکی که شبیهه تخته پاک کن بود&amp;nbsp; و در مخیله ء من&amp;nbsp;هر کاربردی میتونست داشته باشه بجز کاربرد جارو وارانه , داد دستم و گفت اینو بکش رو زمین ! نپتون !!!!! این نپتونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من با چشمانی در ابعاد نعلبکی بر بر نپتون و صاب نپتون رو یه بیس دقیقه ای نگاه کردم و در شگفت بودم از اختراعات دانشجویی !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما خیلی کم تابلو بودیم ! از فرداش پچ پچ ها و نگاههای سنگین 2 برابر شد ! که این دختره رو دیدی نمیدونه نپتون چیه !!!!! و بلاه بلاه بلاه ...و هم اتاقی ها با ما قهر نمودند ! و همه سر سنگین شدند ! البته سر سنگینی وقتی شدت یافت که دوستان سبزی خریده بودند ! آوردند وسط اتاق پهن کردن گفتن بیا بشین پاک کنیم ! و من جرات نداشتم بگم که من فرق تره و ریحون رو نمیدونم و تا به امروز سبزی پاک نکردم و ... یادم نیس آخر گفتم یا نگفتم ! ولی سبزیا رو پاک نکردم ! اونام باهام قهر کردن !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بخت و اقبالم افتاده بودم تو اتاق کدبانوترین دختران خاورمیانه !!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداوکیلی من هیچ وخ آدم سوسولی نبودم ! ولی خب کد بانو ام نبودم ! گلیمم رو به نوبه ء خودم از آب میکشیدم بیرون فقط ! بنابراین ما با اتاق بغلی ساخت و پاخت کردیم تا یه کدبانو بفرستن اینور , ما بریم اونور ... و اینچنین شد که اوضاع اندکی بهتر شد ... ولی اینجا با اونجا فرق داشت ! قرمه سبزی و باقالا قاتوق در کار نبود&amp;nbsp; ! هر کی یه چی ورمیداشت میخورد میرفت دنبال بازیش !!! و خیلی هم براش مهم نبود که یه نفر مث من آشپزی بلد نیس و به همین مناسبت من در سفری که به پایتخت داشتم از بی غذایی ها و اینها گله مند شدم و مادرم طی مراسمی مقادیر قابل توجهی فیله ء مرغ ؛ فریز نموده و داد دستم و گفت برو اینا رو سرخ کن بخور ! و اینچنین بود که بنده 3 ماه فقط فیله خوردم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلی !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پست بسیار طولانی شد ! سایر خاطرات را در پستهای بعدی میگنجانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی وست : عکس متعلق به بلیطهای رفت و برگشت ما به شاهرود است ! از روز اول که مادرمان بردمان ! تا آن یکسال و نیمی که ول ِ ترمینال جنوب بودیم&amp;nbsp; و بعد هم بیهقی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون یکی ها هم قبض های کافی نت مان است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/81506_lHf5h63d.jpg" alt="" width="493" height="615" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/418</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9279669/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9279669</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Apr 2012 22:03:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فالینگ</title>
      <description>&lt;p&gt;رفتم پیش فالگیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فال قهوه و ورق و شمع گرفتم ... من آدم فالباز و خرافاتی ای نیستم ... ولی دلم میخواس یکی بشینه واسم حرف بزنه ! اصن بهم دروغ بگه .. قصه برام تعریف کنه ... اصن مهم نبود چی بگه ! یه چیزی بگه که اتفاق میفته , که من منتظر بشم که بیفته .. حتی اگه هیچ وخ نیفته ... 3 تا برگه پشت و رو , گفت , من نوشتم... همه چیزایی که بهم گفت بی سر انجام بود ... از یه سری آدم حرف زد و مشخصاتشونو داد که میان تو زندگیم ... هیچی از رفتنشون نگفت .. فقط میگفت یه خانوم میاد اسمش فلان و فلان حرفو داره .. یه آقاهه میاد , قدش انقده ... یه سگه میاد فیلان .. یه گربه هه میاد فیلان ... ولی نگف اینا از کدوم ور میرن ... مگه زندگیه من چقد جا داره ؟ من خودمم وسط زندگیم مچاله میشم شبا که میخوام بخوابم .. جا ندارم پاهامو دراز کنم ... اینا کجا میخوان بیان ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انی وی ... یه وختایی , آدم فقط میخواد بشینه گوش کنه ,&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی در مورد زندگیش براش حرف بزنه ... یکی چارزانو بشینه جلوت , پول بگیره که از خودت برات بگه ...&amp;nbsp; بگه الان کجائی ! کجا داری میری ! اینا که خودت نمیبینی رو بگه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جای اینکه بشینی واسه یکی از خودت و دلتنگیا و بغضات بگی , اونم بگه : آره , منم همینطورم ...یه وختایی میخوای هیشکی بهت نگه منم همینطورم ... فقط خودت همینطور باشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه نفر که نه&amp;nbsp; الکی تعریف کنه ازت , نه قربون صدقت بره ... نه وقتی نیت میکنی انگشت میزنی تو فنجونت , یه عمر اون نیته رو بزنه تو سرت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه وختایی لازمه ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/417</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9228726/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9228726</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 23:25:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شکر میونه دروغهای 13 تون</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من واقعاً دلم میخواد 2 نفرو پیدا کنم ... و ازشون بپرسم : چرا؟ واقعاً چرا ؟؟؟&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;اول&lt;/strong&gt; اون کسی که جمله ء : با اجازه شر میکنم رو در فیس بوک باب کرد ... میخوام گل و شیرینی بگیرم برم دم خونشون از مادر پدرش تشکر کنم واسه این وقتی که واسه تربیت این بچه گذاشتن !!!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;یعنی واقعاً حس میکنین کسی ممکنه شما رو برای شر کردن یک لینک , عاق والدین کنه ؟؟؟ یا مثلاً نفرینش بدرقه ء &lt;span class="text_exposed_show"&gt;راهتون شه ؟؟ لینک واسه شر کردنه دیگه ! شر کن بره ... &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;دوم&lt;/strong&gt; اون کسی که جمله ء : با اجازه ء پدر مادرم و سایر بزرگترها " بعله" !!!! رو باب کرد&lt;br /&gt; ...شما اگه پدر مادرت و سایر بزرگترهات راضی نبودن , واسه چی اومدی نشستی اینجا ؟!!! اگرم راضی بودن که آدم دیگه 5 دقیقه یه بار که اجازه نمیگیره ازشون... شوخی داری مگه با بزرگترا؟ مگه هم قد و هم سن شمان ؟ ! یک کلام بگو بعله ! پاشو برو سر زندگیت ... !!!!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;پ.ن :&lt;/strong&gt; ( البته پر واضحه که اینا نظرات شخصی بنده س ! ) و طبیعتاً فاقد هر گونه ارزش و اعتباره قانونیه ! و هرگونه اعتراضی بهش وارده ! کلن حس کردم باید مشغولیتای ذهنیمو باهاتون شر کنم ! وسط این دروغ دغلا با سطح دغدغه های منم آشنا شین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/416</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9197447/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9197447</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Mar 2012 23:16:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>91</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پریشونم ! یه حال بی قرار طوری &lt;br /&gt; همچین که انگار پس فردا سینزه به دره و کل پیک شادیم حل نشده و رنگ نکرده مونده !&lt;br /&gt; انگار که مانتو شلوار مدرسه م رو نمیدونم از کدوم سوراخی باید برم بکشم بیرون , بندازم تو رخت چرکا ...&lt;br /&gt; انگار که خسته باشم از این همه بی تکلیفی و تعطیلی و بی کاری ! ولی دلمم نخواد تموم شه &lt;br /&gt; انگار که دلخورم از اینکه روز اول بعد از 13 , ساعت 8 صبح , ریاضی داریم !!!! &lt;br /&gt; انگار که خودم میدونم یه جای کارم داره میلنگه , ولی نمیخوام به رو خودم بیارم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/414</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9187948/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9187948</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 18:23:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>-</title>
      <description>&lt;p&gt;-&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://7373.persianblog.ir/post/415</link>
      <author>لادن</author>
      <comments>http://7373.persianblog.ir/comments/84297/9187949/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-84297.post-9187949</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 18:23:03 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
