که با این درد اگر در بند در مانند , در مانند !!!!

یه سالن بود با پنجره های بزرگ قدی که از لا و لوشون یه باد ملوئی هم میومد , پرده ها رو تکون میداد.. فضا بس ناجوانمردانه سنگین بود.. یعنی اوضاع خیلی به نظر اوضاع جذابی نمیومد یه جورایی قسمت مخوفش داشت به سایر قسمتهاش میچربید ..  چند نفر نشسته بودن رو یه سری مبل از این استیل سلطنتی طلائیا ! چندتا خانوم و آقا..  که چهره همه شون برام در هاله ای از ابهامه , بجز یکیشون که یه آقای مسنی بودن و از قرار پدر دوماد.. نامبرده ظاهری بسیار تند مزاج و بد اخلاق داشتن , حالا من از تهه دلشون خبر ندارم , ایشالا که خوش اخلاق بودن.. هر چی باشه من قرار بود عروسشون بشم ! دیگه یه آدم مگه از خدا چی میتونه بخواد؟؟ به هر حال .. ایشون در حالیکه داشتن سیبیلاشونو تاب میدادن با  زرسی به غایت قاطع ( با هر دیکته ای که خودتون صلاح میدونین ) روشونو کردن به من و گفتن , 3 ساعت فرصت داری بری لباس نامزدیت رو تهیه کنی و بیای.. ظاهرن شوخی هم با کسی نداشتن.. در هر حال منم دیگه از این سکانس چیزی یادم نیس..

سکانس بعدی اتاق خواهرم بود , که من داشتم لباساشو از کمد در میاوردم , ببینم کدومشون به درد نامزدیم میخوره ؟  اونیکی خواهرم و 2 تا از دوستامم اونجا بودن.. ( پرانتزی اینجا لازمه باز کنم و بگم , یکی از اون 2 تا دوستم که اونجا حضور داشت , یک دست لباس سفید داره , که از یک سفری برای خودش به ارمغان آورده و نزدیک 3 ساله گذاشتتش گوشه کمدش و هیچ جا نپوشیده.. گفته اینو میخوام واسه بعله برونم بپوشم.. هر مهمونی ای هم هر دفعه خواستیم بریم , یه دور اینو پوشیده , بعد گفته نه ! این ماله بعله برونمه ... باز چپوندتش تو کمد... ) خلاصه , من با حال پریشون هی این لباسا رو در میاوردم.. میگفتم بچه ها اینا کدومشون خوبه ؟ اون دوستم که اون لباس سفیدرو داشت میگفت ! هیچ کدوم.. اون لباس سفیده ء من خوبه واسه این مراسم.. ولی من نمیدم بهت.. میخوام بعله برون خودم بپوشم..

میگفتم , خب.. اونو خودت بپوش حالا بین اینا چی بپوشم من ؟ اون پیرهن سفیده که شمال میپوشیدمو بپوشم ؟  دوستم میگفت نه ! اون اسپورته !  نامزدیته خیر سرت ... لباس من خوبه !

میگفتم مگه میدی بپوشم ؟ میگفت , نه ! خودم میخوام بعله برونم بپوشم.. 

باز نا امید و نگران چنگ میزدم به لباسای تو کمد خواهرم..  هی یاد سیبیلای بابای دوماه میفتادم ! یه لباس میکشیدم بیرون , میگفتم بچه ها , این چی ؟ اینو بردارم ؟ ببرم بدم خیاطم تنگش کنه ؟ باز اون 3 تا یکصدا میگفتن نه.. همین لباس فلانی خوبه.. حیف که خودش میخواد بعله برونش بپوشه...

لباس بعدی رو میکشیدم بیرون.. این چی ؟

- نه ! لباس من خوبه , ولی میدونی که خودم میخوام بعله برونم بپوشمش !

و این دیالوگ تا وقتی موبایلم زنگ خورد و از خواب پریدم بالغ بر 800 دفعه تکرار شد... انقد استرس داشتم وقتی بیدار شدم که قول دادم به خودم یه دست لباس سفید ِ محکمه پسند تو همین هفته بخرم , بذارم گوشه کمد... سیبیلای آقاهه هنوز جلو چشمامه.. زنگ زدم به دوستم.. گفتم من که ازت نمیگذرم.. ندادی اون لباسه رو بپوشم.. حداقل به نامزدی برسم , شمایل شازده رو ببینم.. ولی دمت گرم , باز تو در شرایط مشابه , یه دست لباس داری , منت خلق خدا رو نمیکشی..

/ 5 نظر / 7 بازدید
امی

عجب دوستیه‌ها...تو هم دیر به فکر افتادی..چارتا لباس بخر برو تو خواب اون هی بگو نه اینا مال بله‌برون و نامزدی و عروسی و پاتختی و چمیدونم رختک‌برون و اینای خودمه!!:|

احسان

لادن دیر جنبیدی باز ، این یکی هم پرید... بابا شما دخترا که تو بیداری به فکر شوهرید تو خواب لا اقل به یه چیز دیگه فک کنید...[چشمک]

رویا

[خنده]

بالاخره پیدات میکنم

ta hala kessi too omrt inghad azabt dade bode yani :D na in khobe ama kooftm bet nemidam ta cheshet darad :D 800 bar ino gofte bet khodaei? :)) goft ya nagoft?? gooooft yaaa nnaagooooft??? GOFT YA NAGOFT???? =))

استار بانو

خیییییییییییییلییییییییییییییییییییی پایه بود [قهقهه] کلی خندیدم فکر میکردم فقط خودم ازین خوابای پایه خنده و فانتزی میبینم عالییییییی بود [خنده]