Central perk

 همیشه از بچگیم میل غریبی در من قل قل میکرد که یه کافه دم خونه مون باشه که همه ش با دوستام بریم اونجا... رویای شیرینم بود قشنگ .. یه جا  مث سنترال پرک فرندز...

 سالها در عطش این خواسته میساختم و میسوختم تا اینکه نهایتاً کافه ای در نزدیکی منزل ما باز شد که صندلیاشو توی پیاده رو میچید و بر خیابون بود و به نوعی خیلی با عشق بود..  فارغ از اینکه محله ما بسیار کافه خیزست ,  بجز ویوی جالب خیابون و دود گازوئیل کامیونا و ماشینا , یکی از جاذبه های توریستیه این کافه که باعث میشد به بقیه کافه ها بچربه , چیز کیک بلوبری ش بود که من دل در گرو ِ ش داده بودم  و خب طبیعتاً تونست امتیاز بسیار خوبی از طرف منو دوستام به خودش اختصاص بده و این شد که با اینکه فقط نزدیک خونه ما بود و با سایر رفقا بُعد مسافتی قابل توجهی داشت , شد پاتوق ما ...

یه مدت تقریباً هر شب و بعد از اون حداقل هفته ای 1 شب رو میرفتیم اونجا.. اکیپ دوستان ما شامل 3 پسر و 2 دختر میباشد که خب به دفعات پیش اومده بود که دوستام تک به تک زنگ زده بودن که ما نزدیک خونه تونیم , بریم یه کافی بزنیم و کل اکیپ جمع نبودیم و مثلن دوتایی رفته بودیم اونجا...  یا بجز این اکیپ من با دوستای دیگه م هم که میخواستم برم بیرون همونجا قرار میذاشتم.. بعد من با هر سه تا پسر اکیپ تنهایی اونجا رویت شده بودم در طول هفته و مثلن آخر هفته ش دوباره با سه تاشون رفته بودیم و حتی دوست دختراشونم بودن ! خب من انقد این داستان و رفاقتمون برام عادی بود که هیچ وقت حس نکردم که ممکنه حضور من با افراد مختلف این همه علامت سوال واسه اعضای اون کافه ایجاد کنه !

تا اینکه یه شب , با یکی از دوستام و  دوستش اونجا نشسته بودیم... چند تا گربهه م داشتن تو پیاده رو تردد میکردن , دوست ما از گربه میترسیدن و چهارزانو نشسته بودن رو صندلی و با هر دمی که گربه هه تکون میداد یک جیغ ملوئی میکشیدن... در نهایت آقای صاحب کافی شاپ اومدن بیرون , و رو به دوست گرخیده مون گفتن , آقا این گربه ها هیچ کاری ندارن ! این خانوم هر شب اینجان ! ( و منو با انگشت سبابه مبارکشون نشون دادن ) ... و پرسیدن : خانوم این گربه ها تاحالا کاری به کسی داشتن ؟
و من با چشمانی گرد نگاهشون کردم و با سر تکذیب کردم که خیر.. مطلقن !

در این لحظه بود که زنگهای بسیاری برای من به صدا در آمدند و فهمیدم که این آقا و پرسنلشون خیلی وقته تردد من براشون سواله و یه برق خاصی تو چشماشون بود که میگفت : خوبت شد ! دست پلیدت رو روو کردم ! فک کردی ما احمقیم ؟

در هر حال من از رو نرفتم و بازم میرم اونجا ! از در بیرونم کنن , ازپنجره میرم ! ولی الان دیگه معنی نگاه های پرسنل اونجا رو خوب میفمم ! تو این مایه هاس که , خیالت راحت باشه , ما به رو خودمون نمیاریم دیشب با یکی از همینا که باهاشون سر میز نشستی دوتایی اینجا بودی ! چجوری روت میشه تو روی دوست دخترش نگاه کنی ! پریشبم با یکی دیگه شون بودی ...

تو دلشونم لابد دارن میگن , این دختره چه غلطی داره میکنه تو محل ؟

در نهایت امیدوارم خواستگارام واسه تحقیق هیچ وخ سراغ کافه ء محلمون نرن !

منم سعی میکنم رو آرزوهام بیشتر فک کنم ! کافه آخه ؟ اونم تو محل ؟

/ 10 نظر / 7 بازدید
ققنوس روی کاناپه

کافه آخه ؟ اونم تو محل ؟ خداییش عالی بود... عاشق این پستت شدم... گرچه کلا نوشته هاتو دوست دارم.. ولی این یکی خیلی خیلی خوب بود.

صدف

بنظرم پاتوقتونو عوض كنيد .

کوچیک شما (و در این قسمت اکیپتون)

صرف نظر از گیرایی داستان، اون قسمت "اکیپ دوستان ما شامل 3 پسر و 2 دختر میباشد" که خوار نوشتار محاوره ای رو به مادر نوشتار معیار پیوند میده رو به غایت پسندیدم.

ویولت

اولین باره می خونمت .خیلی دوستت داشتم نازنین

asal

این مردم نازنین[ساکت] خیلی دلچسبه هر شب بری تو فضای آزاد و یه کم هوا بخوری.

ایسان

ما هم یدونه از همین اکیپا داشتیم ... دوران دانشجویی ... یادش به خیر [هورا]

امیر بابک

یعنی عاشقتم .... گفتم که در جریان باشی :D

zeinab

فکر کنم تا الان اوناع داستان ها رو راجع بهت ساختن خدا بیامرزدت[نیشخند]

مانیا

خوش به حالت محله ما کافه که نداشت اکیپم نداشتیم تنهایی هم بد دردیه