10 سال

در مخیله م هیچ رقمه نمیگنجه که 10 سال پیش این موقع رفتم دانشگاه ! یعنی باورم نمیشه که 10 سال گذشته ! من ورودیه بهمن 80 بودم ! ولی چون وسط پیش دانشگاهیم بود و هنوز نمیدونستم میرم شهرستان یا نمیرم , تا اواخر فروردین کماکان داشتم با خودم کلنجار میرفتم ...

سرانجام یه روز مامانم بهم گفت جمع کن وسایلتو بریم شاهرود! از اونجایی که تا شعاع 2 کیلومتریه ما بجز پسرعموم کسی شهرستان درس نمیخوند و کلاً هنوز خیلی رسم نبود من اصن نمیدونستم شاهرود کجاس و بر این گمان باطل بودم که شاهرود شماله و دریا داره ... و باز از اونجایی که هنوز علم پیشرفت نکرده بود و بجز ترمینال جنوب هیچ خروجی دیگری به شاهرود وجود نداشت , مادرم بلیط مشهد را لحاظ کردند و ما تا خود شاهرود در حالی که اشک میریختیم و واک من مان در گوشمان چه چه میزد به این فکر مینمودیم که اینا چرا از هراز نمیندازن برن شاهرود ؟ آخه کی از جاده مشهد میره شمال ؟

لازم به ذکر است که ما تا کنون مشهد هم نرفتیم و لازم به ذکر تر است که ما کلاً اصحاب کهف طوری میباشیم و بعد از قریب به بیست و اندی سال زندگی در پایتخت جوری خیابانها را نگاه میکنیم که پنداری پریشب از پاریس عظیمت نمودیم که فادر لند مان را ببینیم برای اولین بار!!!!! و گفتن ندارد که سالها فکر میکردیم پونک و نارمک کنار هم هستند و شریعتی و ولیعصر را از یکدیگر تمیز نمیدادیم ! کلن تهران قشنگ بود به نظرمان !!!!

انی وی ! مادرمان یقه ما را گرفتند و بردند شاهرود , گذاشتندمان خوابگاه و بدون توجه به اشکهای روی گونه ء ما برگشتند به پایتخت !

ما کلن در محیط دانشگاه یک کوفته خاصی بودیم برای خودمان ! ازآنجائی که مدرسه ء ما گیر نمیداد و ما هم یاغی بودیم ! به نوبه ء خودمان ابروان نازکی داشتیم و موهای چیتان پیتان شده ء مش طوری بسیار روشن که برای عید برای خودمان تهیه نموده بودیم و سوئی شرت زرد بسیار جلفی تن میکردیم و موبایل به دست اشک میریختیم و در سطح دانشگاه و خیابانها میلولیدیم ! در کل آن دانشگاه فقط ما موبایل داشتیم ! ما هم از پر قنداقمان که موبایل کسی دستمان نداده بود ! شب آخر قبل از عظیمت گریان و حیران رفتیم سراغ پدرمان در میان هق هق گفتیم گوشیتو میدی من ببرم ؟پدرمان هم گفت وردار ببر ! و گوشت کوب 3310 ش را داد دسته ما ... و صد البته که آخرین دیدار پدر و موبایلش همانجا بود ... 

ما از 7 صبح بیدار میشدیم ! گریه میکردیم ! آرایش میکردیم ! میرفتیم دانشگاه ! در دانشگاه گریه میکردیم ! طراحی میکردیم ! میامدیم خوابگاه ! از وقتی می آمدیم خوابگاه مدرسه مان هم در تهران تعطیل شده بود , دانه به دانه شماره رفقا را میگرفتیم نفری یک کورس با هر کدام گریه میکردیم و ناله میکردیم تا شب میشد و گریه میکردیم و میخوابیدیم !!!! کلاً یک کوفت منحصر به فردی بودیم که اوج دلخوشی اش این بود که میرود یک جائی که دریا دارد ! ولی سر از کویر در آورده بود ...

انی وی ! ما نهایتاً بعد از 2 هفته دیگر هر کاری کردیم گریه مان نگرفت !!! با شرایط کنار آمده بودیم ... چند عدد هم اتاقی هم در خوابگاه  پیدا کرده بودیم ! که از صبح قرمه سبزی بار میگذاشتند و فسنجون جا مینداختن تا بعد از دانشگاه قوت قالبشان محیا باشد و این برای بنده ء حقیر که به توصیه آقای ایمنی , هیچ وقت دست به گاز نزده بودم , مبادا منفجر شود و ما به همراه خانواده بترکیم  و برای دم کردن چای هم از والده میخواستم که بیایند زیر گاز را روشن بنمایند تا  چایی دم بنمایم بسی شگفت آور بود ! فلذا ما تصمیم گرفتیم تا در ازای بی هنری مان در امر آشپزی حداقل اتاق را تمیز کنیم تا کمک حال هم اتاقی ها باشیم !!!!

به همین مناسبت یقه ء یکی از دخترها که نگاههای نسبتاً مهربانتری بهم داشت رو گرفتم ! گفتم جارو کجاس ؟؟؟ گفت جارو نمیخواد ! نپتون بردار ! بنده حیران و سرگردان گفتم نه ! میخوام جارو کنم ! گفت میگم جارو نداریم ! نپتونو بردار ! گفتم این اصن نمیفمه من چایی نمیخوام دم کنم ! نپتون و لیپتون نه ! جارو

که دیگه حوصلش سر رفت و یک مکعب مستطیل پلاستیکی که شبیهه تخته پاک کن بود  و در مخیله ء من هر کاربردی میتونست داشته باشه بجز کاربرد جارو وارانه , داد دستم و گفت اینو بکش رو زمین ! نپتون !!!!! این نپتونه

و من با چشمانی در ابعاد نعلبکی بر بر نپتون و صاب نپتون رو یه بیس دقیقه ای نگاه کردم و در شگفت بودم از اختراعات دانشجویی !!!!

ما خیلی کم تابلو بودیم ! از فرداش پچ پچ ها و نگاههای سنگین 2 برابر شد ! که این دختره رو دیدی نمیدونه نپتون چیه !!!!! و بلاه بلاه بلاه ...و هم اتاقی ها با ما قهر نمودند ! و همه سر سنگین شدند ! البته سر سنگینی وقتی شدت یافت که دوستان سبزی خریده بودند ! آوردند وسط اتاق پهن کردن گفتن بیا بشین پاک کنیم ! و من جرات نداشتم بگم که من فرق تره و ریحون رو نمیدونم و تا به امروز سبزی پاک نکردم و ... یادم نیس آخر گفتم یا نگفتم ! ولی سبزیا رو پاک نکردم ! اونام باهام قهر کردن !

از بخت و اقبالم افتاده بودم تو اتاق کدبانوترین دختران خاورمیانه !!!

خداوکیلی من هیچ وخ آدم سوسولی نبودم ! ولی خب کد بانو ام نبودم ! گلیمم رو به نوبه ء خودم از آب میکشیدم بیرون فقط ! بنابراین ما با اتاق بغلی ساخت و پاخت کردیم تا یه کدبانو بفرستن اینور , ما بریم اونور ... و اینچنین شد که اوضاع اندکی بهتر شد ... ولی اینجا با اونجا فرق داشت ! قرمه سبزی و باقالا قاتوق در کار نبود  ! هر کی یه چی ورمیداشت میخورد میرفت دنبال بازیش !!! و خیلی هم براش مهم نبود که یه نفر مث من آشپزی بلد نیس و به همین مناسبت من در سفری که به پایتخت داشتم از بی غذایی ها و اینها گله مند شدم و مادرم طی مراسمی مقادیر قابل توجهی فیله ء مرغ ؛ فریز نموده و داد دستم و گفت برو اینا رو سرخ کن بخور ! و اینچنین بود که بنده 3 ماه فقط فیله خوردم 

بلی !!!!

این پست بسیار طولانی شد ! سایر خاطرات را در پستهای بعدی میگنجانم

پی وست : عکس متعلق به بلیطهای رفت و برگشت ما به شاهرود است ! از روز اول که مادرمان بردمان ! تا آن یکسال و نیمی که ول ِ ترمینال جنوب بودیم  و بعد هم بیهقی

اون یکی ها هم قبض های کافی نت مان است

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسانم

حتما شما یادت نیس اما پارسالم عرض کردم شما بنویس طولانی و بلند حوصله جمع خودش تنظیم میشه ... امتحانش که ضرر نداره

غزی

به به مث خيلي دختراي ديگه . احيانا شبيه يه جور سربازي رفتن ميشه .... منم آشپزي بلد نبودم ولي كلا خيلي بسيار زياد مستقل بودم. راستي اون ته بليط ها رو بنداز دور دختر جان من از همينجا به فنگ شويي و رفع انباشتكي دعوتت مي كنم. چيزهايي كه مال گذشته ن و به درد نمي خورن رو بنداز دور و جا رو براي ورود اتفاقهاي جديد به زندگيت باز كن

corona

لادن جان، نمیشه کمی زود به زود تر وبلاگت رو آپدیت کنی؟ آخه من خیلی نوشته هات رو دوست دارم و فکر میکنم خیلی های دیگه هم در این موضوع با من هم عقیده باشن. کاش فاصله نوشته هات ماکزیمم یکی دو روز باشه. مرسی

corona

در مورد فنگ شویی، غزی راست میگه. امتحانش کنی نتیجه اش رو خیلی زود می بینی. انقده خوووبـــــه [بغل][قلب]

نیمرو

خود افشاگری بود! :))

عارف

محیا اشتباه است دکترجان! "مهیّا" صحیح است. بعدشم من خاک بر سرِ این لاک نارنجی‌طورتم! قشنگ!

پری.شفق

یعنی خیلی وقت بودااا با خوندن وبلاگ کسی اینقد نخندیده بودم.. من شما را خیلی دوست میدارم[نیشخند]

رویا

دختر منتظر بقیش هستیمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا زود زود بیا دیگه میام اینجا سر بزنم :* خیلی باحا لییییییییییییییییی

کوچیک شما

من میدونم تو نوه ی مرحوم گل آقایی، یا حالا یکی از اقوام نه چندان دورش. میگم بیا کتاب بنویس، من خودم 1000 جلد ازش میخرم به قرعان.