حواست نیست...

یکی از بزرگترین تفریحای من , موقع بازی کردن با نبات این بود که ادای پرت کردن توپش رو که در میاوردم.. بعد اونم میدوئید میرفت دنبال توپه که بیارتش ولی توپه هنوز دست من بود.. منم عین جوان دیو سیرت قصه ها , غش غش میخندیدم به حماقتش.. باز صداش میکردم , توپو نشونش میدادم.. بعد اون میدوئید میومد پیش من که بگیرتش.. باز من ادای پرت کردنو در میاوردم.. بازم اون میدوئید تا تهه سالن میرفت دنبال توپی که تو خیالش من براش انداخته بودم... هر روز این بازی تکرار میشد.. هر روزم نبات به من اعتماد میکرد... میدوئید میرفت...

یه روز وسط بازیه ناجوانمردانه مون , دائیم بهم گفت : میدونی چرا نبات میدوئه میره توپه رو بیاره؟

چون باورش نمیشه تو بهش دروغ بگی ! چون دروغ تو ذهنش تعریف نشده ... انقد بهت مطمئنه , هر چی تو ادا در بیاری که توپو انداختی.. باور میکنه...

فک کنم بعد از اون دیگه براش ادا در نیاوردم.. همه شو واقعی انداختم.. اونم واقعی رفت آورد...  ولی کماکان خودم دارم کارمای بدجنسیامو پس میدم ... کماکان دنبال توپایی که فک میکنم پرت شدن , میدوئم...

 


پ.ن : نتیجه اخلاقی -  کسی رو دنبال توپائی که نمیخواین پرت کنین , ندوئونین

پ.ن : هیشکی تاحالا از دلتنگی نمرده ! مُرده؟؟

 

/ 9 نظر / 45 بازدید
صدف

هروقت ازش بگی اشک میریزم. تا آخرین روز مرگم براش ناراحتم انگار یکی چنگ میندازه وسط قلب من!

نین !

نع .. نمرده ! [ناراحت]

فیبز

منم انقد دوییدم که دیگه واقعنم اگه واسم پرت کنن نمیدوام...

احسان

کسی رو دنبال توپائی که نمیخواین پرت کنین , ندوئونین؛ قشنگ بود لودی..با اینکه از موعظه خوشم نمیاد اما این قشنگ ترین و دلچسب ترین نصیحتی بود که تو عمرم بهم شده بود؛ مرسی[گل]

لادني ميدونم چي ميگي. من جك و جونور زياد داشتم كه مردن. ميدونم چقدر سخته. مرگ حيوونا حتي سختتره. چون تا زنده‌ان نه بهت خيانت مي كنن و نه دروغ ميگن. وقتي هم ميرن جاي خاليشون به آدم فشار مياره. يه مجموعه داستان ميخوندم همين چند وقته كه يه داستانش اسمش اين بود: آهنگساز و طوطي‌هايش. داستانش دقيقا اين بود كه يارو بعد از مرگ طوطيش خواست يه طوطي ديگه رو جايگزينش كنه كه نتونست. تموم كه شد من زدم زير گريه.

ريس

پيداش كردم: مجموعه داستان «تماس». الكسي زنتنر بخونش عاليه. داستاناش آدمو له ميكنه.

گندم بانو

چقدر من از تو خوشم میاد و از این جمله که" دروغ گفتن بعضیا واقعا توی ذهن آدم تعریف ناپذیره" و ... شاد باشی دختر گل .

ترنم چماق

تجربه و نتيجه قشنگي بود ولي خدا وكيلي دختري كه همدمش يه سگ باشه چطور ميتونه فردا روزگاري عاشقونه مادري كنه؟؟!!...تقريبا تمام نوشته هاتو خوندم تصويرسازي هاي زيبايي داري هرچند كه نگارشت ديس لايك داره. بهرحال از خوندن وبلاگت مطلب يادگرفتم .ممنون