بعله .. عرض میکردم

در راستای خاطرات دانشجوئی پست قبل خدمت منورتون عارضم که

 

با توجه به بلایای هیجان انگیزی که توی خوابگاه به سرم اومد ! ترم بعدی با چند تا از بچه ها رفتیم خونه گرفتیم ! خیلی هم زحمتمون میشد واسه رفت و آمد ... چرا که پنجره آشپزخونه ء منزلی که ابتیاع کرده بودیم  رو به حیاط دانشگامون وا میشد ! به همین مناسبت صبحا به قید قرعه یکیمون به نمایندگی از بقیه بلند میشد , کشون کشون خودشو میرسوند به پنجره آشپزخونه , نیگا میکرد میدید هنوز ماشین رئیس دانشگاه نیومده ! در قفله , میگفت بخوابین ! همه مون میخوابیدیم تا یه ربع بعد.. یه جور اسنوز بود در واقع !‌ اسنوزه جامد ! یا فیزیکالی

امکانات ارتباطی:

بعد ما ورودیهای اول یک دانشگاه تازه تاسیس بودیم ! سر جمع 50 نفر بودیم و بیشتر خاله بازی بود قضیه تا دانشگاه ... در ابعادی که رئیس دانشگاهمون ( خدابیامرز ) ماها رو به اسم کوچیک صدا میکرد... بعد خب امکانات ارتباطیمونم کم بود دیگه ! با دود که نمیتونستیم به هم علامت بدیم تو شهر غریب ! برا همین مثلاً من زنگ میزدم دانشگاه به رئیس دانشگامون میگفتم , سلام آقای فلانی , لادن م ! به فلانی میگین خواست بیاد خونه , تخم مرغ بخره واسه ناهار !؟ اونم میگفت باشه ...

 

سرگرمیها:

بعد شاهرود یه سینما بیشتر نداشت ! اونم شماره تلفنش یه شماره با ما فرق داشت خیلی هم رند بود شمارمون ! اصن یه چیز کوفتی !... خلاصه روزی نبود که کسی زنگ نزنه خونه ما بلیط رزرو کنه

اولا شاکی میشدیم .. جیغ میزدیم سرشون ... بعد دیدیم نه .. داره خوش میگذره

بلیط رزرو میکردیم براشون ... بعد من قفل بودم رو آواز قو ...انقد تو اتوبوس برامون آواز قو گذاشته بودن کل فیلم نامه رو حفظ بودم ... یه بار اصن تو اتوبوس قسم خوردم اگه آواز قو بذاره  همون وسط بر و بیابون پیاده شم ... گل گلدون اولشو که خوند پا شدم  شروع کردم با بچه ها خدافظی کردن... یه اتوبوس پادرمیونی کردن تا نشستم دوباره سر جام ! به جاش شاگرد راننده هه برامون فیلم هندی گذاشت !!!‌
خلاصه ... سینما رو میگفتم ... هر کی زنگ میزد میگفت چه فیلمی رو اکرانه ؟ میگفتم آواز قو !!! هیشکیم دلخور نمیشد  که هیچ ‘ استقبالم میکردن ... یه بار یکی زنگ زد  واسه یه سمینار  سالن سینما رو بگیره ... بهشون قول دادم آخر هفته دربست سینما رو واگذار کنم بهشون ... چشمشون کور میخواستن درست شماره بگیرن ! به من چه ؟

تفریحات :

یه بارم جمعه عصر دلمون گرفت !‌خودمون طعمه سینماعه شدیم ! پاشدیم قشون کشی کردیم ‘ رفتیم سینما ! فیلم رز زرد بود فک کنم ! بعد سینما زنونه مردونه جدا بود !‌من تا حالا ندیده بودم واسه چه جای مهیجی نقش گیشه رو بازی میکنم

بعد دیدم چه هیهاتیه ! مثلا 10 ردیفه جلوی سینما خانوما بودن !‌ عقب آقایون ! کاپل ها هم بالکن

ما رفتیم نشستیم اون جلو ! یه مشت عمله عکره هم پشت سرمون ! نه که بخوام توهین کنم به غشر زحمتکشه کارگر و عمله ها ‌!! ولی اینا به غایت عمله عکره بودن ! یعنی یه مشت لات و لوت !!! صد رحمت به خاک سفید ... عمق فاجعه رو اینطور توصیف میکنم براتون که تا یه هفته بعد ما از لای موهام پوست تخمه در میاوردیم ! از بس تخمه و پفک درد بی درمونشون کردن , پوستاشو پرت کردن رو سر ما

مزاحمتها:

از بد روزگار بعد از یه مدت شماره خونه مون که همونطور که قبلن عرض کردم  خیلی هم رند بود لو رفت و ما کلن برنامه مون مزاحم تلفنی جواب دادن بود و به همشون میگفتیم اشتباه گرفتین .. اینجا سینماس ...در ابعاد کنسولگریه امریکا این تلفن زنگ میخورد ... خلاصه یه شب که نمیدونم چندم چه ماهی بود مثکه تو شاهرود رسم بود حلیم بپزن .. یه سری پسر زنگ زدن به ما که چن نفرین؟ میخوایم براتون حلیم بیاریم صبح ... مام شب ژوژمانمون بود.. دوستامونم پیشمون بودن ... گفتیم 8 نفریم ولی حلیم دوس نداریم ... بعد دوباره زنگ زدن که حلیم با نون بربری میخواین ؟ یا سنگک .. گفتیم سنگک دو رو خاش خاشی لطفاَ ... بعد خلاصه یادم نیس.. چندین بار زنگ زدن خلاصه .. هر دفه هم یکی مون گوشی رو بر میداشت یه چیزی جوابشونو میداد !  گفتیم اینا شماره رو پیدا کردن ! خونه رو که بلد نیستن !‌ مام که حلیم دوس نداریم ... پس منتفیه کلاً قضیه 

خلاصه نشستیم پای کارای ژوژمان طراحی مون ... باید 90 تا کار تحویل میدادیم ... رنگی و چمیدونم بافت دار و خلاصه یه طرحی رو با 90 تا تکنیک میکشیدیم و پاسپارتو میکردیم و روش کاغذ پوستی میکشیدیم و عین دسته گل آماده میکردیم همچین که جونمون در بیاد ! تمام اندوخته ء مالیمونم خرج مقوا ها کرده بودیم .. یعنی با ظرافتی کاتر میکشیدیم رو این مقوا ها که 2 سانت اینور اونور نشه , یه مقوا حروم شه... 

 خلاصه دم دمای صبح که کارا تموم شد.. یکی از بچه ها شاد و مسرور از اینکه کاراش تموم شده زودتر از همه , پاشد بره بخوابه , پاش خورد به قوریه چایی که اون وسط بود ... قوری برگشت رو اون تپه ء مقوای کارهای به اتمام رسیده ... دیگه خدا میدونه که چه حالی بودیم و  شیون کشون میدوئیدیم از اینور به اونور و سشوار میگرفتیم روشونو ! پاسپارتوهای مقواهای خدا تومنی به چوخ رفت و کاغذ پوستیا به فنا رفت و رنگا همش پس داد به هموووو... یه وضی خلاصه ... با بدبختی دیگه ساعت 5 اینا جمع کردیم قضیه رو .. همه گرفتیم خوابیدیم ... همچین چشامون که گرم شد , ساعت 6 اینا فک کنم زنگ درو زدن !!!

بعد اون صحنه اصن دیدنی بود !‌ عین 8 نفر مون پاشده بودیم نیم خیز تو رختخوابا !‌ همدیگه رو نیگا میکردیم ... هیشکی هیچی نمیگفت ! ترسیده بودیم قشنگ..

ساعت 6 صبح !‌  کی میتونس باشه خب ؟... خلاصه ... من پاشدم رفتم دم در که مثلاَ خیلی شیرزن بودم ... یکی دیگه از دوستامم اومد تو راهرو وایساد پشت سرم که مثلاَ هوامو داشته باشه .. رفتم دیدم 2 تا پسر با یه سطل حلیم جلو درن !!! بعد قیافه ء من  قشنگ بود ! چادر نمازه دوستمو برداشته بودم انداخته بودم رو شونه م !‌ زیر چشا سیاه ! خطای بالش رو صورتم ...! باورم نمیشد .. سرمو انداختم پائین سطله رو از دستشون گرفتم درو بستم !

بعد از اون شوک چایی و طراحیا , اصن یادمون رفته بود که تلفن و حلیم و فیلان و اینا چی بوده  ... خلاصه گذاشتیم حلیمو رو کانتر ... گفتیم نذری آورده بودن... بخوابین ... بعد همه مون خوابیدیم !!!!

20 دقیقه بعد ! دوباره زنگ زدن ... باز من و اون یکی دوستم پاشدیم ... با همون شمایل رفتیم جلو در ! با این تفاوت که اینبار رفتم که بزنم هشتر و وشتر شون کنم ... گفتم اینا فمیدن دختر تو این خونه زندگی میکنه .. لابد میخوان اذیت کنن! که در نهایت ناباوری دیدم 2 تا پسر دیگه با نون سنگک و یه قابلمه گلگلی وایسادن جلو در ... ! بنده خدا ها انقدم بد بودن ! دلم نمیومد داد بزنم سرشون ! باز سری اولیا بهتر بودن

خلاصه حلیم و نون سنگکو گرفتیم قابلمشونم خالی کردیم نَشُسته دادیم دستشونو  جمیعاً کپه مرگمونو گذاشتیم !

ساعت 8 باز زنگ خونه رو زدن ... من که  گفتم اگه من پاشم برم جلو در که خون به پا میکنم‌!‌ یکی دیگه بره ... یکی دیگه از بچه ها پاشد رفت با یه ظرف حلیمه دیگه اومد ...

ولی سگ خواب شده بودیم همه مون دیگه !‌ با چشای پف کرده  همه چارزانو  نشسته بودیم کف سالن !‌ این حلیما رو نیگا میکردیم رو کانتر آشپزخونه ... بعد حلیمشون اصن یه شکلی بود ! ریش ریش گوشت قرمز داشت وسطش ! انگار یه گوسفند داشت توش بع بع میکرد , زنده زنده  ... اصن نیگاش میکردی حالت دگرگون میشد... حلیم مگه گوشت بوقلمون نیس اصن؟ !!!

حالا فک کنین که دو تا سطل و یه قابلمه از این معجون دلپذیر رو دستمون مونده بود... البته ایشالا که نذرشون قبول باشه ! ولی با مزاج ما خیلی سازگار نبود !  ... ولی نون سنگکا رو صبونه زدیم  دستشون درد نکنه !‌

حلیما رم یه سطلشو بردیم دادیم به پسرای دانشگاه که با آغوش باز پذیرفتن ... بقیه شم موند تو یخچال , کپک زد ... یه ماه بعد ریختیم دور

بعله !!!!

 

 پ.ن : خودتون گفتین طولانی باشه اشکال نداره ! بنده هیچ مسئولیتی در این قبال ندارم .. تازه سره درد دلم وا شده

/ 35 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ruzbeh

جالبه ! ادامه بدین! لطفن!

SEA

حالا :))

الهه

خاطراتت رو دوست دارم...باحاله

دانشجو

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااالـــــــــــــــــی !!! : ))) شما هر طور بنویسی خوبه !! کوتاه بلند !!! لااااااایک

آرام

واي تركيدم [قهقهه] اي بابا تنبلي رو هم كه گذاشتي كنار كامنت ميجوابي كه ((: ميگم كه خعلي چاكريما (:

رها

منتظر خاطرات بعديت هستيم از عشق و عاشقيهات هم بنويس چون بعيد ميدونم كمتر دختري عاشق نشده باشه

AsAL

[قهقهه] خــــــــــــیلی خـــــــــــــیلی باحال بود... بازم خاطراتتو بنویس

رویا

واییییییییییی خیلی باحال بود دمت گررممممممممممممممممممم فدات [ماچ]

رویا

با این حاله نداشتم کلی خندیدم :[چشمک][خنده]

رویا

حیف که زود تموم شد