از خواب شیرین , ناگه پریدم

یه وقتایی , یه خوابایی,  انقد واقعی ین , که وقتی میفمی واقعی نبودنم , هنوز فک میکنی واقعی بودن...
دیشب تو خواب یکی از دوستام که تیریپم باهاش و خیلی وقته ازش خبر ندارم  زنگ زد بهم , ابراز ندامت کرد.. منم که در پست قبل خدمتتون عرض کردم که متحول شدم اخیرن ,

بهش گفتم نه بابا , اشکال نداره رفیق , چه خوب که فمیدی و آشتی آشتی آشتی , ایشالا بری تو کشتی و اینا و یه عالمه حرف زدیم با هم و خاطره تعریف کردیم و شاد و سرخوش قطع کردیم.. بعد صبح پاشدم گوشیمو چک کردم , دیدم بدبخ اصن زنگ نزده بوده .. ولی انقد برام داستان فکت بود که امروز هر کی ازم میپرسید چه خبر , میگفتم هیچی فلانی یم زنگ زد راستی..  بعد یهو وسطش یادم میفتاد که اصن فلانی ِ بدبخ زنگ نزده.. بعد با بدبختی جمعش میکردم..

حالا از خدا که پنهون نیس , از شما چه پنهون , هنوز در ضمیر ناخوداگاهم یه احساس سمجی داره بهم میگه فلانی رو بگو دیشب زنگ زد..

کاش امشب خواب ببینم باز تیریپیم.. وگرنه کار دست جفتمون میدم.. چون ظاهراً هیچ رقم تو کتم نمیره زنگ نزده

/ 5 نظر / 32 بازدید
یک صادق خابالول

اینا که میگی، پست قبلیه رو میگم، هیش نشونه ی خوبی نیس. من یه مدت اینجوری بودم بعد تصادف کردم مردم.

شهره

سلام لادن جون عزيزم بر منم پيش اومده ناراحت نباش تازه مسخره تر در مورد من اينه که خواب مي بينم فردا دقيقا اتفاق مي افته منم يادم نيست بعدش چي مي شه فقط مي دونم همش ديشب تو خوابم بوده مي بوسمت راستي تو فيس بوک هم مي خونمت [قلب]

پری

خیلی جالبه :) واسه من یه جورایی برعکسه. یه مدتیه تو خوابای خوبمم میدونم که خوابه و حتی از اتفاقای خوب تو خواب هم خوشحال نمیشم !!!![ناراحت]

احسان

اه چه عجب ما می تونیم اظهار نظر کنیم![تعجب] حالا منو بگو...یه چیزایی که واقعا برام اتفاق میفته هم فک می کنم خواب بوده ، خیال کردم یا... اصن دااغوونم.. کلی هم با خودم سر و کله می زنم تا بتونم خودمو مجاب کنم نه واقعا چیزی وجود نداشته!!!