های جک طوری

تایتل این عکس توی آلبومم " در آستانه سقوط" بود ! چرا ؟ سوال خوبیه ! چون داشتیم سقوط میکردیم !

بعد از ۴ ساعت و نیم تاخیر ناقابل برای یکساعت و نیم پرواز ، سوار هواپیما شدیم.. از ساعت ١١ تا ۴ تو فرودگاه نَشِستی عاشقی یادت بره ! دیگه به هر ترتیبی بود رسیدیم توی هواپیما و در کمال بهت و حیرت متوجه شدیم که صندلیای اینور ٢ تاییه ! اونور سه تایی ! ما چن نفریم ؟ سه تا ! کدوم وریم ؟ اینور !

از جان گذشتگی رو به عرش رسوندم رفتم ردیف عقب نشستم... "ن" و "م" جلو نشستن ... یه دختره هم نشست بغلم ! بعید میدونستم حرف مشترکی باهم داشته باشیم... یه آقایی اومد بلندش کرد.. گفت جای من اینجاس.. دختره گفت نه جای منه.. دختره پاشد ، آقاهه نشست.. برام فرقی نمیکرد کی میشینه ! بر حسب اتفاق، با ایشونم حرف مشترکی نداشتم...

سرمو از وسط دوتا صندلی میبردم جلو.. هی کر کر کر با بچه ها میخندیدیم.. یهو نگا کردم دیدم باز دختره بغل دستم نشسته.. صندلی بازی میکردن تنگه جیگره من.. میخواستم پرسنل زحمتکش پرواز رو صدا کنم بگم من ٢ نفر حساب میکنم بابا.. بشینین بریم دیگه شب شد... یه روز از سفر مارو الکی به چوخ دادین...

نهایتن کاپیتان "ز" بهمون خیر مقدم گفتن و طبق روال معمول آقای مهماندار دربها رو بهمون نشون دادن و با سلام و صلوات حرکت کردیم.. تیک آف کج و نسبتاً قشنگی داشتیم.. یه ١٠٠-٢٠٠ متر ( متر دستم نبود.. حدودی میگم) همینطور کج رفتیم بالا.. رو یه شهرک طوری چرخیدیم.. و شروع کردیم به لرزیدن.. انصافن واسه چاله هوایی خیلی زود بود.. وقانوناً چاله هوایی بوی سیم سوخته هم نباید میداد ، اگرم بود... رنگ مهماندارا پریده بود.. مسافرا جیغ میزدن.. یه خانومه صندلی بغلیه ما داد میزد داریم سقوط میکنیم... این چرا اینجوری میره؟ حالا همه اینا شاید ٣٠ ثانیه هم نشدا... ولی این ٣٠ ثانیه واسه هممون ۴۵ دقیقه داشت طول می کشید...

تکون تکون تکون.. تق تق تق... کج کج کج... زیر پات خالی خالی خالی... اوجم داری میگیری.. سنگینم شدی.. زانوهاتم ضعف میره.. بوی سوختگیم میاد... صافم نمیشی.. من با تمام قوا صندلیای جلومو بغل کرده بودم.. چشامو بسته بودم میگفتم داریم میمیریم نه؟ میمیریم؟ همه مون میمیریم؟ "ن" و "م" شاید از منم بیشتر ترسیده بودن بندگانه خدا .. ولی یه بند داشتن منو دلداری میدادن.. با این کولی بازی ای که من راه انداخته بودم عرصه برای ترسیدنشون تنگ بود.. خیلی تنگ...

هی به نوبت میگفتن نه ! الان صاف میشیم.. هیچی نیس... خانومه جیغ میزد هنوز.. دختره صندلی پشتی آب قند میخواست و ملتمسانه از مهماندار میپرسید داریم سقوط میکنیم؟ لابد انتظار داشت مهمانداره بگه آره عزیزم.. شما شهادتین رو شروع کن... دختر بغلیه موبایلشو درآورد ، شروع کرد تکست دادن و شماره گرفتن... لامصب ما هنوز رو آسمون تهرونیم ! اونم کج.. بذارش رو فلایت مود.. د وا بده...

صندلی جلویی رو بغل کرده بودم.. چشامم بسته بودم.. هی لاشو وا میکردم ببینم این وا داد ، یا نه؟ حس میکردم نصف این تکونا ماله تشعشعات موبایل اینه.. زانوهام ضعف میرفت.. انگار کن که به هیچ جا وصل نیستی... زیر پات خالیه.. کجی ، داری تکون میخوری.. بغل دستتم یکی داره تکست میزنه ، بوی سوختگی یم میاد.. هواپیماهم در خوش بینانه ترین شرایط جهاز مادرزن هیتلره !

نمیدونم ٣٠ ثانیه بود یا بیشتر... صاف شدیم بلخره! ولی بوی سوختگی و صدای تق تق کماکان به قوت خودشون باقی بودن ! منکه زبونم عین چوب خشک شده بود.. گلوم خس خس میکرد.. نمیتونستم فکرشو بکنم یکساعت و نیم قراره اینجوری ول باشم تو هوا ! به پیشنهاد بچه ها ، هندزفری گذاشتم تو گوشم.. شروع کردم به بازی کردن با گوشیم که حواسم پرت شه مثلن... ولی گوشی رو گرفته بودم الکی فقط جلو صورتم داشتم سنگامو با خدا وا میکندم و براش توضبح میدادم که الان اصن وقتش نیست و این نامردیه و حالا ما رو برسون به مقصد.. برگشتنه مفصلتر با هم بحث میکنیم و...( این عکسم همون موقع وسط بحثام با باریتعالی توسط "ن" گرفته شد ! ) همونجاها بود که دختر بغلیه همه تکست هاشو که فرستاد ، زد رو شونه م ، یه شکلات داد بهم.. گفت نترس ، نمیمیریم ! بعدم پشتشو کرد بهم ، خوابید... بعدن فهمیدم رنگ رخسارم کم از در و دیوار طیاره مون نداشته.. فشار مشارمم افتاده بوده از ترس..

خلاصه خدا واسه دشمنتون نخواد.. خیلی وحشتناک بود... خیلی.. یکشنبه که تلویزیون داشت لاشه هواپیماهه رو نشون میداد.. ناخوداگاه زانوام ضعف رفت.. زبونم شد عینهو چوب خشک... میفهمیدمشون.. کج و تکون تکون خوران تصورشون کردم... بالای همون شهرکه... باز شدم عینهو گچ دیوار..

پ.ن : اونقد خانومه اونروز جیغ زد و گفت خلبان بد میره، که تحت تاثیر جیغاشو حالت روانیه مستولی شده ، اگه زانوهام یاری میکرد یقینن میرفتم تو کابین خلبان "ز" عزیز ، گواهینامه ش رو میگرفتم پانچ میکردم... هواپیما رو هم میفرستادم آشیانه ، تا اعمال قانون شه ! ولی این پروازه چی ؟ خلبانه این که کاپیتان "ز " نبود...

پ.ن : آخرین عکسی که گوشیه نازنینم توش حضور داره ، قبل از سرقت

پ.ن : نظر به اینکه این حقیر فوبیای غریبی نسبت به انفجار دارم و یکی از دغدغه های ذهنیم همواره این بوده که مبادا منفجر شم یه روز.. هواپیما جماعت از همان روز از سبد خانوار بنده حذف و دلیجان و چاپار و رویال سفر بیهقی جایگزین مطمئن ( نسبتن مطمئن ) شان شد... صد البته که مرگ حق است ! هواپیمایی تابان وسیله س...

پ.ن: الان ساعت یه ربع به ۴ صبحه ! منم دارم با موبایلم این پست رو میذارم.. عکس آپلود نمیشه... یه عکس طلبتون

/ 9 نظر / 18 بازدید
فرزانه

لایک!

فراز

دست هواپیمایی تابان درد نکنه که شما را هل داد تو وبلاگت . احتمالا باید تا آستانه انفجار بعدی منتظر بمانیم . خدا نگهدار

فراز

یادم رفت بگم خیلی پر هیجان بود[اوه]

منگول

کاش همش بری سفر کاش همش سوار هواپیما شی کاش همش احتمال خطر را حس کنی خب ببین چند وقته نیومدی....

نماينده رسمي الكسا در ايران

www.iAlexa.ir لذت يك درآمد شيرين اينترنتي !!! هم كسب درآمد و هم افزايش بازديد كسب درآمد تا 1 ميليون تومان درماه افزايش بازديد وبلاگ شما افزايش رنك الكسا وبلاگ شما افزايش رنك گوگل وبلاگ شما قانوني شرعي حلال مورد تاييد الكسا مورد تاييد گوگل وبمستر عضويت 100% رايگان و آسان و سريع هديه ويژه : 20000 هزار بازديد واقعي با آي پي هاي مختلف از سايت و يا وبلاگ شما فقط 5 هزار تومان به همراه خريد آنلاين !! www.iAlexa.ir

رضا

خیلی جالب بود! واقعا توی هواپیما بودی عایا ؟ یا ب داستان نوشتی؟ ؟ :دی عکس نذاشتی اخه شوخیدم! ولی خیلیی خاطره بیادموندنی ای میشه...دعا نمیکنم ک ای کاش منم همچین خاطره ایو با خودم داشتم، اما شما که داری ازش همیشه یاد کن.برای همه جالبه مرگو ب چشم دیدن... مسخره نمی کنما راستی خوشحالم سالمید! من فید وبلاگتون رو دنبال میکنم راستی...بخاطر همین نمیشه نظر بدم . ولی میخونم مطالبتون رو

سارا

خدا وکیلی خیلی باحالی.

مهشید

سلام،چه دست به قلم زیبایی دارین واقعا مجذوبش شدم،یاد خاطره خودم افتادم خیلی مشابهه... ساعت 10 شب بود داشتیم با یه اتوبوس ولوو مال عهد بوق که جای وی آی پی قبلش واسمون جا زدن میرفتیم شمال از طرف یه ارگان به ظاهر مهم و در واقع بیخود این مملکت...خلاصه ساعت حدود یازده و نیم بود تازه دم چرت بودیم و راننده هم که داشت ناهید گوش میداد ،صدای ناهید شده بود لالایی مون ،یهو یه صدای خیلی بلند انفجار اومد و بعدم تپ تپ تپ صدا کرد و بوی گند سیم سوخته اتوبوسو پر کرد حقا که این که گفتی سی ثانیه بود ولی برا ما 45 دیقه طول کشید رو خوب میفهمم یعنی چی.... اون قد جیغ و داد زدم که دیگه صدام در نمیومد ،اتوبوس زد کنار ،کجا بودیم وسط بیایون ،با این ک تابستون بود دست و پاهام داشت یخ میزد از افت فشار بود،لاستیک عقب ترکیده بود ،خدا بگم چیکار کنه این وارد کننده های لاستیک چینی رو،لاستیک و عوض کردن و سوار شدیم من ک یه کولی بازی در آوردم ک الان ک بهش فکر میکنم خودم شرمنده میشم دعوای حسابی با رییس کاروان و راننده ک ما رو برگردون همانا و راضی کردن من توسط شوهرم برا ادامه مسیر همانا،از اونروزم اگه بمیرم بیشتر از یه ساعت سوار اتوبوس نمیشم.

سهیل

[خنده][خنده] میپردین پایین خوب:دی خیلی جالب مینویسی. اکثر پست هات رو خوندم ! شخصیت و خاطره های قشنگیه... میدونم چی میگی. منم یه سری تو کشتی بودم که یهو هوا ابری شد و دریا طوفانی و با عزرائیل جان همسفر شدیم ولی چه هیجان توپی داشت...نمیدونی که ! اما حس اینکه با غرق شدن تو آب بمیری زیاد جالب نیست ! فک کنم سقوط بیشتر حال بده ! البته از ارتفاع:دی.